123

I LOVE LONELY.VOL15

... روبروم شب و سیاهی، بی کسی پشت سرم، دارم از نفس میفتم، تو هجوم سایه ها، کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها، اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه، گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه...

15سال گذشت ...

و من هنوز در اوجِ تنهایی ، عشق را میخوانم

تولدت مبارک، وبلاگِ نازنینم ...

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩٦

مُرده های مجازی زنده شدنی هستند

سلام فریدا...
نمیخوام طولانی بنویسم، بخاطر همین ساده و مختصر کل حرفی که میخوام بهت بزنم رو تایپ میکنم:
فردا 27 تیر ماهه... یعنی روز تولدت. روزی که با 24 سالگیت و خاطراتش خداحافظی میکنی و یه سلاااام بلند به 25 سالگی ای که امیدوارم برات سرشار از خاطره های خوب باشه میگی... نمیدونم دقیقا چه احساسی داری اما دوست داشتم یه سهم کوچولو از شاد شدنت به پاس خوبی هایی که به من کردی مال من و از طرفِ من باشه.

خب... خوب نگاه کن، آرشیو Cold As Fire کامل اینجا هستش... بعضی از عکس ها که ضبدر خورده بودن رو کپی نکردم. امیدوارم این هدیه ی مجازی خوشحالت کرده باشه و اونجور که دوست داشتم ذوق زدت کنه. جز این کاری از دستم بر نمیومد که برای شاد کردنت انجام بدم.

این الهه ی پنهان از طرفِ من، تقدیم به تو دوستِ خوب و خیلی قدیمی و عزیزم

تولدت مبارک فـــــــــــــریــــــــــدا

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : یادبود

جهنم

تمام زندگیم را بخشیدم

به بهشت دروغینی که دردناکتر

سوزناکتر

و

نفرت بار تراز هر جهنمی است

...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : ris†a pena†

To Be OR NoT To Be


درد بود،

 


غم بود،

 


فریاد بود،

 


مرهم و آغوش و درمانی نبود ...

 


لب بود،

 


اشک بود،

 


دل بود،

 


خنده و قهقهه و شادی نبود ...

 


آسمان بود،

 


شب بود،

 


باران بود،

 


پا و راه و همراهی نبود ...

 


زندگی بود،

 


خیال بود،

 


آرزو بود،

 


وصل و پیوند و قدری نبود ...

 


عشق بود،

 


سوختن بود،

 


مرگ بود،

 



درک و نَفَس و رهایی نبود ...

 


شعر بود،

 


شوربود،

 


احساس بود،

 



آرامش و لذت و اوجی نبود ...

 


حسرت بود،

 


چشم بود،

 


تقلا بود،

 



حقیقت و بودن و گرمایی نبود ...

 


من بودم

 


تو بودی

 


تو بودی

 


خوشی و جوانی و شهد و شراب

 



دیگر نبود ...

 

 

 


سخن پایان: ذره ذره میسوزد، میمیرد،نابود میشود تمامِ روح و دل و جسم و احساسم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

دوستت دارم

شبم در بسترِ تاریکِ خواب است


خوابِ مستی دیدنش را، دوست دارم


نبضِ سردِ چشمِ غمگینِ زمان را


بدونِ مرهمی بر زخم، دوست دارم


به سوگندِ هوس، عشق دروغ است


دروغِ مردهء افسانه ها را، دوست دارم


دلم با کودکی، دلخوش به رویاست


من آن رویای پروازِ تا ابد را، دوست دارم


پرستش، حکمِ زنجیر بر دل آویخت


آتشِ دوزخِ برخود رمیدن را، دوست دارم


لحظه لحظه، چشم در اشک می‌میرد


خیسیِ آغوشِ شب را در شراب، من دوست دارم

 

 


سخن پایان :: ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی

شب به شب



چشم به ویرانیِ غم میبندد


رهِ فریادِ زمان در پَسِ آرامشِ ماه


به من و عشق و وفا میخندد


تارِ این غربتِ دلگیرِ فلک، عزلتِ درد


در آرامشِ رویاییِ شب میچرخد


کامِ تلخِ شهر و کاشانهء دوست


در شبِ مستی و بی‌خوابیِ من میرقصد


تیرِ برزخ به تن و جان و جهانِ ابدی


عمقِ درد را ، به کهن زخمِ حیات میبخشد


چارهء قهرِ غزل ، زِ قلم را چه کنیم؟


در فراقِ مرگِ آغاز ، شب به شب ... میگرید

 

 

 


 


سخن پایان : به جهنم !

پ.ن:
دوس دارم اینو:

Jesse Cook -Virtue

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

Do You WanNa With Me TONiGht?

در چشمانِ پر از ع ش ق ِ موجواتِ 21 انگشتی

رنگی از سایه‌های سبز آبی

پرسه زنان

بر ش ه و تِ تن‌های پر غمزهء مادیان‌های ظریف

بوسه میزند.

ق ل ب

از رقصِ پ س ت ا ن های سفیدِ خوش‌ترکیب

شورشی عظیم

در عمقِ آ ل تِ پنهانِ آغوش

بر می خیزاند ...

و ع ش ق

در بحبوبه عشوه‌گری‌های قوسِ کمر

از دودِ مسمومِ هوس می‌میرد !

دراین حین


چاشنیِ اسکناس


این عریانی را سرعت میبخشد ...

و اینگونه است

که لبهای خسته از مکیدن ...

التیامِ بوسه را

در

بی‌انگیزگی زخم‌های زندگی

به نیستی میسپارند.


آرامشِ این موجودات

در خریدنِ نازِ از هم باز شدنِ ساقها میماند

و

اندیشهء حقیقتِ زیستن،

چشمانِ جستجوگرِ حقیقت،

و جستجوی فریادِ دیدن

برای همیشه

فراموش میشود...

 

و این داستانِ بی پایان، همچنان ادامه دارد ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

Walk Walk , Bit.. BaBy

چندوقتیه، قلمم کند شده؛ نه شعری گفتم ، نه مقاله ای نوشتم و نه بحثی کردم.
همیشه حرفی برای گفتن هست، اما یه چیزی مانعش میشه ...

پول !
پولِ مفت، شخصیتِ مفتم میاره! مهم نیست ارثیه باشه، پولِ جیبِ باباجون باشه، مهریه باشه، رشوه باشه ... مهم اینه که بدونِ زحمت بدست اومده!
ازین پولا داشته باشی، کسی ازت نمیپرسه حرفت چیه، کارت چیه، هنرت چیه، دغدغت چیه، هدفت چیه، آرزوت چیه، احساست چیه ...
فقط باید بگی چقد پول داری؟!

احساس !
احساس دو بخشه : پول + س.ک.س
بخش اول که تعریف شد ، و بخش دوم، تشکیل شده از یه سوراخ و یه میخ بدونِ هرگونه حاشیه و چاشنیِ دیگه ای.

وقتی مرد به زن میگه : اولین بار که دیدمت، عاشق س ی ن ه هات شدم! و زن قند تو دلش آب مبشه، دیگه باهم چند ساعت قدم زدن تو پارک و گوش کردن موزیک و فیلم دیدن و نوازش و ازین گونه مزخرفات احساسی میخوان چیکار؟!

و ازچیزایی که بحث مربای تلخ اینجا نوشته هم کاملا معلومه که تو میهنِ عزیزمون ، س.ک.س به نوعی، از تابو بودن تبدیل
شده به یه عقدهء وخیم.



دغدغه!
مخ زدنِ پسر همسایه بخاطر ماشینش؟ کفش 150 تومنی؟ مانتوی 370 تومنی؟ سرویسِ طلا ، ازونا که دخترعمه مهری جون خریده؟! گوشی موبایل؟!
آخه چقدر؟!

رسیدن ...
میگن اگه ، اگه چیزیو از ته دلت بخوای، بهش میرسی.اما مطمئنی که تو به اون تعلق داری واقعا؟!
اگه رسیدی و دیدی که راهِ سخت تری در پیش داری چیکار میکنی؟!
واقعا ته دل مهمه یا منطق؟!!!

نیازمندیها:: .. .. ..
........ ... .... ...... ... . ........... ... .


سخن پایان:: I'm RunNinG loW oN OXyGeN



  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی

25 سالگی

از اولین دقایقِ سالِ 89 چیزی مدام ذهنم را میخراشد و روحم را.
چیزی که با هیج ترفندی فراموش نمیشود ...25سالگی، نشانِ ربع قرن زندگی، و جوانی ای که به تاریخِ انقضا نزدیکتر میشود
25 سال پیش در روزهایی که جوانان وطن، بدونِ چشیدنِ مزه زندگی، زیرِ رگبارِ بمب و خمپاره میمردند، متولد شدم.
چقدر سخت بود دانستن و فهمیدنِ اینکه در سیاهیِ نادانی، رنگین کمان بودن، چقدر دشوار است.
سخت بود مرگ و زندگیِ چیزی بنامِ اشتیاق، هیجان، آرزو، هدف، انگیزه ، میلِ خودساختگی و شاید چیزی بنامِ زندگی !
لذت بخش نبود هرگز، فهمیدن اینکه خنده گناه است، عشق حرام است، حکمِ بوسیدن مرگ است، هرکه کتاب بخواند دیوانه است، نه گفتن، رسوایی به بار میاورد، رنگ قرمز، نشانه ف ا ح ش گ یست ، آرزو بچگانست، هنر بی ارزش است، پول یا ارث پدر است یا مهر شوهر ...

لذت بخش نبود هرگز، دانستنِ اینکه دانستن عیب است، اینکه سوالهایم جوابی ندارند، دهان را باید بست، نظر ممنوع است، آینده در دستانِ فالگیر نهفته است، دروغ، آبِ حیات است، همرنگ جماعت نبودن ننگ است، زبانت را کسی نمیفهمد، حرفت را کسی نمیشنود، احساست را کسی معتقد نمیشود، نوشتن، حکم شلاق دارد، در خلوتِ خود قدم زدن، نشانه اغواگریست، تنها بکارت نشانهء نجابت است، لذت را باید کشت و احساس را ...

اشتیاقم ابلهانه بود شاید، وقتی دیدم، گّل برای لگد کردن است، درخت برای سوزاندن،آسمان برای فراموشیست، زمین برای کثافت کاری، قلم برای شکستن است، رنگ مظهر دیوانگیست، شعر از عمق نئشگی می آید ...

هیجانم توهم بود شاید، وقتی شنیدم، آینده پر از نبایدهاست، جنسِ مخالف جیز است، قبل از انجامِ هرکاری اجازه واجب است، تفریح قدغن است، دویدن جرم است، رقصیدن حرام است، نگاه کردن ننگ است، اطاعت نکردن کفر است ...


آرزوهای بزرگم رویایی بود شاید، وقتی کلبه گِلی ام در گوشه حیاط، زیرِ قدرتِ شلنگِ آب دوام نیاورد، وقتی هرچه میساختم بزرگان را اندوهگین میکرد، وقتی دیدم آرزوهایم در لیست بایدهای از پیش تعیین شده وجود ندارد، اینجا ایران است، جامعه ام، میهنم طردم میکند، وقتی فهمیدم که زن نصفِ مرد است، و از همان نصف هم فقط سایزِ سینه و باسنش ارزشمند است!

اهدافم خودگول زنی بود شاید، وقتی لمس کردم مزه نسلم را که سوخت و خاکسترش نیز درحالِ سوختن است، وقتی اصرار بر خودم بودن داشتم، وقتی بر خلافِ امواج شنا میکردم و وقتی که شنیدم ...

انگیزه ام وقت تلف کنی بود شاید، احباری برای به هدف رسیدن، کشتنِ روزمرگی، فراموش کردنِ حقیقت، نشانهء بیخیال نشدن و شاید ...

از خواندن، دانستن، دیدن، شنیدن، فهمیدن، کنجکاوی، از جنگ با تقدیری شاید بالجبار از پیش معین شده، پشیمان نیستم، هنوز میخندم، و در دستانِ سیاهی رنگ میپاشم ...
در عمقِ پر بودنم احساسِ پوچیِ بیشماری میکنم ...
و شاید بزرگترین موفقیتم این باشد که من ، چیزی بنامِ زندگی را ، در خیالم خیلی کرده ام !

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : زندگی ، ris†a pena†

پروردگارا

پروردگارا!

به من، دلی از سنگ عطا فرما، که احساس را در بطنش کشته باشد...

دلی که هیچگاه غربتِ تنهایی را درک نکند

دلی که تنگِ هیچ احساسی نشود


پروردگارا!

عطا کن گوشی که هیچ نشنود از غزلِ شیرینِ ناچاری

هیچ نشنود از نغمهء آرامش

نشنود موسیقیِ عشق را از قلبِ عاشقی چشم انتظار


پروردگارا!

چشمی عطا کن که نبیند آنچه نباید نبیند

چشمی که هیچگاه، مستِ فریاد نشود

که هرگز از خارِ دردناکِ بودن تر نشود


پروردگارا!

در گمنامیِ حرمتِ آرامش ، نیازی مگذار

که تنِ شکسته ام، به آغوشی آرام گیرد


پروردگارا!

در آستانهء مرگِ این طراوتها

روحی عطا کن

تا همزادیِ آیینه ها را فراموش کند ...


نیازمندیها:: یه imagin هست، که باید بهش برسم!


سخن پایان::
مرهمِ لرزشِ شانه های غرور، در دستانِ عشق، میمیرد هرروز ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

← صفحه بعد