سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥


هم من توام ، هم تو منی

به خانه خوش آمدم ، ای خودم!

صرفا جهات خانه تکانی، اومدم که یه تکونی هم به رفیقِ شفیقِ دورانِ نوجوانی و جوانیم بزنم، یه گرد و خاکی ازش پاک کنم ....

دلم میخواد بازم یه چیزایی اینجا بنویسم، چون نمیشه خیلی چیزا رو خیلی جاها گفت

حیف که فیلترم و ...

به هرحال، توی اینستاگرام و تلگرام میتونین دنبالم کنین

پیدا کردنم راحته!

 

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩


مُرده های مجازی زنده شدنی هستند

سلام فریدا...
نمیخوام طولانی بنویسم، بخاطر همین ساده و مختصر کل حرفی که میخوام بهت بزنم رو تایپ میکنم:
فردا 27 تیر ماهه... یعنی روز تولدت. روزی که با 24 سالگیت و خاطراتش خداحافظی میکنی و یه سلاااام بلند به 25 سالگی ای که امیدوارم برات سرشار از خاطره های خوب باشه میگی... نمیدونم دقیقا چه احساسی داری اما دوست داشتم یه سهم کوچولو از شاد شدنت به پاس خوبی هایی که به من کردی مال من و از طرفِ من باشه.

خب... خوب نگاه کن، آرشیو Cold As Fire کامل اینجا هستش... بعضی از عکس ها که ضبدر خورده بودن رو کپی نکردم. امیدوارم این هدیه ی مجازی خوشحالت کرده باشه و اونجور که دوست داشتم ذوق زدت کنه. جز این کاری از دستم بر نمیومد که برای شاد کردنت انجام بدم.

این الهه ی پنهان از طرفِ من، تقدیم به تو دوستِ خوب و خیلی قدیمی و عزیزم

تولدت مبارک فـــــــــــــریــــــــــدا

    [ CoMMeN† ]

جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩


جهنم

تمام زندگیم را بخشیدم

به بهشت دروغینی که دردناکتر

سوزناکتر

و

نفرت بار تراز هر جهنمی است

...

    [ CoMMeN† ]

چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩


To Be OR NoT To Be


درد بود،

 


غم بود،

 


فریاد بود،

 


مرهم و آغوش و درمانی نبود ...

 


لب بود،

 


اشک بود،

 


دل بود،

 


خنده و قهقهه و شادی نبود ...

 


آسمان بود،

 


شب بود،

 


باران بود،

 


پا و راه و همراهی نبود ...

 


زندگی بود،

 


خیال بود،

 


آرزو بود،

 


وصل و پیوند و قدری نبود ...

 


عشق بود،

 


سوختن بود،

 


مرگ بود،

 



درک و نَفَس و رهایی نبود ...

 


شعر بود،

 


شوربود،

 


احساس بود،

 



آرامش و لذت و اوجی نبود ...

 


حسرت بود،

 


چشم بود،

 


تقلا بود،

 



حقیقت و بودن و گرمایی نبود ...

 


من بودم

 


تو بودی

 


تو بودی

 


خوشی و جوانی و شهد و شراب

 



دیگر نبود ...

 

 

 


سخن پایان: ذره ذره میسوزد، میمیرد،نابود میشود تمامِ روح و دل و جسم و احساسم.

    [ CoMMeN† ]

جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩


دوستت دارم

شبم در بسترِ تاریکِ خواب است


خوابِ مستی دیدنش را، دوست دارم


نبضِ سردِ چشمِ غمگینِ زمان را


بدونِ مرهمی بر زخم، دوست دارم


به سوگندِ هوس، عشق دروغ است


دروغِ مردهء افسانه ها را، دوست دارم


دلم با کودکی، دلخوش به رویاست


من آن رویای پروازِ تا ابد را، دوست دارم


پرستش، حکمِ زنجیر بر دل آویخت


آتشِ دوزخِ برخود رمیدن را، دوست دارم


لحظه لحظه، چشم در اشک می‌میرد


خیسیِ آغوشِ شب را در شراب، من دوست دارم

 

 


سخن پایان :: ...

    [ CoMMeN† ]

یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩


شب به شب



چشم به ویرانیِ غم میبندد


رهِ فریادِ زمان در پَسِ آرامشِ ماه


به من و عشق و وفا میخندد


تارِ این غربتِ دلگیرِ فلک، عزلتِ درد


در آرامشِ رویاییِ شب میچرخد


کامِ تلخِ شهر و کاشانهء دوست


در شبِ مستی و بی‌خوابیِ من میرقصد


تیرِ برزخ به تن و جان و جهانِ ابدی


عمقِ درد را ، به کهن زخمِ حیات میبخشد


چارهء قهرِ غزل ، زِ قلم را چه کنیم؟


در فراقِ مرگِ آغاز ، شب به شب ... میگرید

 

 

 


 


سخن پایان : به جهنم !

پ.ن:
دوس دارم اینو:

Jesse Cook -Virtue

    [ CoMMeN† ]

سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩


Do You WanNa With Me TONiGht?

در چشمانِ پر از ع ش ق ِ موجواتِ 21 انگشتی

رنگی از سایه‌های سبز آبی

پرسه زنان

بر ش ه و تِ تن‌های پر غمزهء مادیان‌های ظریف

بوسه میزند.

ق ل ب

از رقصِ پ س ت ا ن های سفیدِ خوش‌ترکیب

شورشی عظیم

در عمقِ آ ل تِ پنهانِ آغوش

بر می خیزاند ...

و ع ش ق

در بحبوبه عشوه‌گری‌های قوسِ کمر

از دودِ مسمومِ هوس می‌میرد !

دراین حین


چاشنیِ اسکناس


این عریانی را سرعت میبخشد ...

و اینگونه است

که لبهای خسته از مکیدن ...

التیامِ بوسه را

در

بی‌انگیزگی زخم‌های زندگی

به نیستی میسپارند.


آرامشِ این موجودات

در خریدنِ نازِ از هم باز شدنِ ساقها میماند

و

اندیشهء حقیقتِ زیستن،

چشمانِ جستجوگرِ حقیقت،

و جستجوی فریادِ دیدن

برای همیشه

فراموش میشود...

 

و این داستانِ بی پایان، همچنان ادامه دارد ...

    [ CoMMeN† ]

دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩


Walk Walk , Bit.. BaBy

چندوقتیه، قلمم کند شده؛ نه شعری گفتم ، نه مقاله ای نوشتم و نه بحثی کردم.
همیشه حرفی برای گفتن هست، اما یه چیزی مانعش میشه ...

پول !
پولِ مفت، شخصیتِ مفتم میاره! مهم نیست ارثیه باشه، پولِ جیبِ باباجون باشه، مهریه باشه، رشوه باشه ... مهم اینه که بدونِ زحمت بدست اومده!
ازین پولا داشته باشی، کسی ازت نمیپرسه حرفت چیه، کارت چیه، هنرت چیه، دغدغت چیه، هدفت چیه، آرزوت چیه، احساست چیه ...
فقط باید بگی چقد پول داری؟!

احساس !
احساس دو بخشه : پول + س.ک.س
بخش اول که تعریف شد ، و بخش دوم، تشکیل شده از یه سوراخ و یه میخ بدونِ هرگونه حاشیه و چاشنیِ دیگه ای.

وقتی مرد به زن میگه : اولین بار که دیدمت، عاشق س ی ن ه هات شدم! و زن قند تو دلش آب مبشه، دیگه باهم چند ساعت قدم زدن تو پارک و گوش کردن موزیک و فیلم دیدن و نوازش و ازین گونه مزخرفات احساسی میخوان چیکار؟!

و ازچیزایی که بحث مربای تلخ اینجا نوشته هم کاملا معلومه که تو میهنِ عزیزمون ، س.ک.س به نوعی، از تابو بودن تبدیل
شده به یه عقدهء وخیم.



دغدغه!
مخ زدنِ پسر همسایه بخاطر ماشینش؟ کفش 150 تومنی؟ مانتوی 370 تومنی؟ سرویسِ طلا ، ازونا که دخترعمه مهری جون خریده؟! گوشی موبایل؟!
آخه چقدر؟!

رسیدن ...
میگن اگه ، اگه چیزیو از ته دلت بخوای، بهش میرسی.اما مطمئنی که تو به اون تعلق داری واقعا؟!
اگه رسیدی و دیدی که راهِ سخت تری در پیش داری چیکار میکنی؟!
واقعا ته دل مهمه یا منطق؟!!!

نیازمندیها:: .. .. ..
........ ... .... ...... ... . ........... ... .


سخن پایان:: I'm RunNinG loW oN OXyGeN



    [ CoMMeN† ]

جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩


25 سالگی

از اولین دقایقِ سالِ 89 چیزی مدام ذهنم را میخراشد و روحم را.
چیزی که با هیج ترفندی فراموش نمیشود ...25سالگی، نشانِ ربع قرن زندگی، و جوانی ای که به تاریخِ انقضا نزدیکتر میشود
25 سال پیش در روزهایی که جوانان وطن، بدونِ چشیدنِ مزه زندگی، زیرِ رگبارِ بمب و خمپاره میمردند، متولد شدم.
چقدر سخت بود دانستن و فهمیدنِ اینکه در سیاهیِ نادانی، رنگین کمان بودن، چقدر دشوار است.
سخت بود مرگ و زندگیِ چیزی بنامِ اشتیاق، هیجان، آرزو، هدف، انگیزه ، میلِ خودساختگی و شاید چیزی بنامِ زندگی !
لذت بخش نبود هرگز، فهمیدن اینکه خنده گناه است، عشق حرام است، حکمِ بوسیدن مرگ است، هرکه کتاب بخواند دیوانه است، نه گفتن، رسوایی به بار میاورد، رنگ قرمز، نشانه ف ا ح ش گ یست ، آرزو بچگانست، هنر بی ارزش است، پول یا ارث پدر است یا مهر شوهر ...

لذت بخش نبود هرگز، دانستنِ اینکه دانستن عیب است، اینکه سوالهایم جوابی ندارند، دهان را باید بست، نظر ممنوع است، آینده در دستانِ فالگیر نهفته است، دروغ، آبِ حیات است، همرنگ جماعت نبودن ننگ است، زبانت را کسی نمیفهمد، حرفت را کسی نمیشنود، احساست را کسی معتقد نمیشود، نوشتن، حکم شلاق دارد، در خلوتِ خود قدم زدن، نشانه اغواگریست، تنها بکارت نشانهء نجابت است، لذت را باید کشت و احساس را ...

اشتیاقم ابلهانه بود شاید، وقتی دیدم، گّل برای لگد کردن است، درخت برای سوزاندن،آسمان برای فراموشیست، زمین برای کثافت کاری، قلم برای شکستن است، رنگ مظهر دیوانگیست، شعر از عمق نئشگی می آید ...

هیجانم توهم بود شاید، وقتی شنیدم، آینده پر از نبایدهاست، جنسِ مخالف جیز است، قبل از انجامِ هرکاری اجازه واجب است، تفریح قدغن است، دویدن جرم است، رقصیدن حرام است، نگاه کردن ننگ است، اطاعت نکردن کفر است ...


آرزوهای بزرگم رویایی بود شاید، وقتی کلبه گِلی ام در گوشه حیاط، زیرِ قدرتِ شلنگِ آب دوام نیاورد، وقتی هرچه میساختم بزرگان را اندوهگین میکرد، وقتی دیدم آرزوهایم در لیست بایدهای از پیش تعیین شده وجود ندارد، اینجا ایران است، جامعه ام، میهنم طردم میکند، وقتی فهمیدم که زن نصفِ مرد است، و از همان نصف هم فقط سایزِ سینه و باسنش ارزشمند است!

اهدافم خودگول زنی بود شاید، وقتی لمس کردم مزه نسلم را که سوخت و خاکسترش نیز درحالِ سوختن است، وقتی اصرار بر خودم بودن داشتم، وقتی بر خلافِ امواج شنا میکردم و وقتی که شنیدم ...

انگیزه ام وقت تلف کنی بود شاید، احباری برای به هدف رسیدن، کشتنِ روزمرگی، فراموش کردنِ حقیقت، نشانهء بیخیال نشدن و شاید ...

از خواندن، دانستن، دیدن، شنیدن، فهمیدن، کنجکاوی، از جنگ با تقدیری شاید بالجبار از پیش معین شده، پشیمان نیستم، هنوز میخندم، و در دستانِ سیاهی رنگ میپاشم ...
در عمقِ پر بودنم احساسِ پوچیِ بیشماری میکنم ...
و شاید بزرگترین موفقیتم این باشد که من ، چیزی بنامِ زندگی را ، در خیالم خیلی کرده ام !

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩


پروردگارا

پروردگارا!

به من، دلی از سنگ عطا فرما، که احساس را در بطنش کشته باشد...

دلی که هیچگاه غربتِ تنهایی را درک نکند

دلی که تنگِ هیچ احساسی نشود


پروردگارا!

عطا کن گوشی که هیچ نشنود از غزلِ شیرینِ ناچاری

هیچ نشنود از نغمهء آرامش

نشنود موسیقیِ عشق را از قلبِ عاشقی چشم انتظار


پروردگارا!

چشمی عطا کن که نبیند آنچه نباید نبیند

چشمی که هیچگاه، مستِ فریاد نشود

که هرگز از خارِ دردناکِ بودن تر نشود


پروردگارا!

در گمنامیِ حرمتِ آرامش ، نیازی مگذار

که تنِ شکسته ام، به آغوشی آرام گیرد


پروردگارا!

در آستانهء مرگِ این طراوتها

روحی عطا کن

تا همزادیِ آیینه ها را فراموش کند ...


نیازمندیها:: یه imagin هست، که باید بهش برسم!


سخن پایان::
مرهمِ لرزشِ شانه های غرور، در دستانِ عشق، میمیرد هرروز ...

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩


شکلات

زندگی مثل یه جعبه پر از انواع شکلاته . هیچکس نمیدونه که تو کدومشو میخوای امتحان کنی، حتی خودت !


* وقتی درِ جعبه رو باز میکنی، نمیدونی اول کدومشو بخوری؛ شکلات تلخ؟ شیری؟ مغز گردویی یا فندقی یا ... ؟ کاراملی؟ مغزِ کشمش یا عسلی؟ یا حتی بی مغز؟ شکلات وانیلی ؟ زنجبیلی؟ نعنایی؟ ...

* با آرامش لم میدی رو مبل، شاید حتی دلت بخواد موزیک هم وا کنی!

جعبه شکلات رو میگیری تو دستت، درش رو باز میکنی، یه نگاهی میندازی، اونی که زودتر از همه چشتو گرفت رو ور میداری، میذاری تو دهنت ، چشاتو میبندی و آروم و با لذت میخوریش ...

بعد از اینکه خوب مزشو حفظ کردی، چشاتو وا میکنی، ممکنه همون یکی فعلا واست کافی باشه...

اگه نبود یه نگاهِ دیگه میندازی و یکی رو که با اولی متفاوت باشه تست میکنی.

* شکلاتهای بعدی رو اما، بلند میشی، صاف میشینی، حتی ممکنه پاشی بری یه جای دیگه ،و جعبه رو دیگه تو دستت نمیگیری، میذاریش روی میز! و اینبار، به مارکش، تاریخِ تولید و انقضاش توجه میکنی!
تمامِ شکلاتها رو اول خوبِ خوب نگاه میکنی، سعی میکنی تحلیلشون کنی ، همین جوری نمیذاری تو دهنت، اول یه گازِ کوچیک میگیری ببینی خوشت میاد یا نه! و اگه خوشت نیومد، یا میذاریش کنار، یا با چایی زود قورتش میدی، که مزش اذیتت نکنه، یا هم میگی ایراد نداره! بعدیش حتما بهتر میشه!

اگه خوش خوراک باشی، بازم جا داری واسه خوردن شکلاتهای بعدی ، پشت سر هم! اما باید مواظب باشی که دلتو نزنه.

*اولین شکلات، هر شکل و مزه ای که داشته باشه، یه حسِ خاصی داره، که تو شکلاتهای بعدی نمیتونی عینِ اونو پیدا کنی. برای همین، مزش همیشه به یادت میمونه.

*دومین شکلات، ممکنه زیاد جالب نباشه، اما زیاد ناراحتت نمیکنه، چون با خودت میگی: شکلاتهای بعدی هم هست!

*شکلاتهای بعدی، فقط غریزتو میتونن ارضا کنن . چون به مزهء اصلیشون عادت کردی، فهمیدی که ماده اولیشون یه چیزِ و فقط اسانس و طعم و مغزشه که از بقیه متمایزش کرده واست!


* گاهی وقتا ، مهم نیس واست که شکلات بخوری یا نه.

* گاهی وقتا، هوس خیلی شدیدی داری برای شکلات، و هر چی که دستت اومد میخوریش ، بدون توجه به ظاهر و مزش!

* گاهی هم، گذرا، یه نگاهی به جعبه میکنی، اما متوجه میشی میل شکلات خوردن نداری دیگه!

* گاهی هم، پیش میاد، اصلا یادت میره که جعبه شکلاتی روی میز هست، و تو هرروز از کنارش میگذری، بدون اینکه بهش توجه کنی!


نظرشما چیه!؟

چه تجاربی دارین؟

اولین شکلاتی که خوردین، از کدوم نوعش بود؟

دومیش چی؟

در طولِ این سالها، چه طعمی رو به بقیه ترجیح میدین؟!


بعد نوشت ::
گاهی اینقد مزه شکلات اولی فوق العادست،‌ که باعث میشه شنیدنِ صدای دریا از پشت تلفن، مث ترملوهای سنگینِ گیتار فلامنگو، کلِ وجودو یهو بلرزونه !




Photobucket

    [ CoMMeN† ]

سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩


پارازیت

وقتی نوروز میشه، همه آشناهای دور و نزدیک و فامیلای نزدیک ، تازه یادِ هم میفتن که لباسای نو شونو بپوشن برن بهم سر بزنن و ماچ و بوسه کنن و میوه و شیرینی و آجیل بخورن ، یه نگاهی هم به اسباب و وسایل خونه بندازن ...
و اسمِ این سنتِ بسیار ارزشمند هم دید و بازدیده!
اگه بخوای سنت شکنی کنی هم هزار جور حرف و حدیث و اخم و تَخم نثارت میشه !
هیچیم بدتر ازین نیس که
:::

* داری گیم بازی میکنی، و در حالِ کشتنِ رییس بازی هستی و جای بسیار حساسشی ، و هیچ جای SaVe هم نداری ، یهو میبینی مهمونی میاد که تو زیاد خوشت نمیاد ازش! بعد تو همینجوری بیخیال میشینی کارتو ادامه میدی ! و وقتی موفق میشی ، تازه یه دموی خیلی باحال واست میذاره که اصلا نمیتونی ازش بگذری!
در طولِ این جریان هم ، باید بری چایی بگیری به مهمونا !

* جلو آفتاب لم دادی نیمه عریان ، به چیزای قشنگ قشنگ فکر میکنی ، یهو زنگ میخوره و 10 نفر یهو میان خونتون! و همه شونم میخوان تورو ببینن ! و تو مجبور میشی پاشی بری دست و روتو بشوری، لباس بپوشی بری بشینی جلو مهمونا ، که هر 10 دقیقه یه بار، هی تعریفت کنن هی بگن به به! ماشاللا! هی برنن به تخته ! هی بغلت کنن ماچت کنن !! ( بدون اینکه پسر مجرد داشته باشن !)
توام آب شی همش!!

* قراره یه فیلمِ باحال نشون بده فلان شبکه، اما نتونی با خیالِ راحت نگاهش کنی! چون باید برای 1 بار در سال، بچه خونواده بشی و بری باهاشون عید دیدنی!

 

* و چیزای دیگه ! که دیگه خیلی خاله زنکی میشه !!


خبرها و نظرها !!


* بالاخره، تاریخ طبریامو پیدا کردم! + چندتا کتابِ دیگه !!

* تازگیا چشم به یه چیزایی روشن شده ، که هیچوقت نمیخواستم ببینمشون!

* به نظرم، دید و بازدید باید در طولِ سال ادامه داشته باشه!

* میخواستم پندی از 100 پند عبید زاکانی بنویسم، ترجیحا خودتون برید بخونید بهتره!!

* بقیه گفتنی هارو ... بعدا میگم !!!

 

نوروزِ خوش و خرمی داشته باشید!!

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸


سال نو

این قافله عمــــــــــــــر عجب میگذرد دریاب دمـی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوریمپیش آر پیاله را که شب میگذرد

* واقعا ، مگه تمومِ عمر چن تا بهاره؟!!
* 88 هم گذشت ... هر چی که بود ! به امید روزهای بهتر و بهتر و بهتر ...


سال نو مبارک !

    [ CoMMeN† ]

سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸


ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم ...


از آمــــــدن بهــــار و از رفتــــن دی اوراقِ وجودِ ما همـــی گــــردد طی

می خور مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و تریاقش می

آخرای سال که میرسه، اگه کسی هدفی تو زندگیش داشته باشه، یه گذری میکنه به سالی که گذرونده ، و کارایی که کرده ، و تجربه هایی که کسب کرده رو با خودش مرور میکنه.
نتایجی میگیره و تصمیماتی واسه بهتر شدنِ زندگی ، رسیدن به خواسته ها و اهدافش میگیره.


* این سالی که گذشت، واسه من ، پر از تجربیاتِ جدید و عجیب و اتفاقاتِ بسیار بد، ناگوار ، و خوبی بود... معنی بعضی چیزا رو بیشتر درک کردم، جامعه ای که توش زندگی میکنم رو از زاویه های دیگه ای فهمیدم، هنرهای جدید رو تجربه کردم، معلوماتم زیادتر شد ... و ازهمه مهمتر اینکه، خیلی هارو تونستم خوشحال کنم.


* معنی واقعی عشق، فداشدن، تنهایی، لذت، احساس، انتقام، دوست داشتن، دوست داشته شدن، هوس، عادت، خستگی، جنبه، غیرت، خوشحالی، خنده، گریه ، زجر، اشتیاق، پوچی، امید، آزادی، درد، نگرانی، استرس، تنهایی، شکست و پیروزی و مرگ رو با تک تکِ سلولام بیشتر و بیشتر و بیشتر لمس کردم ، و چیزی بنامِ سرنوشت یا شانس و butterfly efect ای که میگن رو از نزدیک دیدم .


* سنتها، تفکرات، عقاید، سلایق، نظرات و رسم و رسوم های مختلفی رو از نزدیک دیدم، و به عمقِ تنهاییم بیشتر پی بردم و اینکه من کجا، اینجا کجا!

* متوجه شدم، توانایی اینو دارم که تویه جزیره دور افتاده تنهایی زندگی کنم!

... بقیش تاریخ مصرفشون گذشت !

پرکن قدحِ باده که معلومم نیست کایندم که فرو برم برآرم با نه



سخن پایان:
نتــــوان دل شادرا بغـــــم فرسـودن وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن می باید و معشـــوق و بــکام آسودن

حکیم عمر خیام

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸


بهار

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام
...



زیباترین باغ جهان بوچارت butchart

    [ CoMMeN† ]

دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸


خنده

از قدیم گفتن ، بخند تا دنیا به روت بخنده . اما دقیقا زمانِ خندیدنِ دنیا رو نگفتن ...

کسی میدونه؟

    [ CoMMeN† ]

یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸


ولنتاین


 

یه عاشق
واقعی، هرروزش روز عشقه !

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸


التیام ناچاری

به تلخی همین گل‌واژه‌ها


چراغِ آسمانِ فردا تاریک است

 


و شبِ چرکینِ بی‌مه

 


از پشتِ سیم‌های بی‌خارِ دشتِ بی‌برگی

 


به حسرتِ دشوارِ بشر میخندد.

 


تنها دردِ عشق

 


التیامِ بغضِ هرگز را

 


در خاموشیِ عمر میخراشد.

 


لحظه‌های سرانجامِ حقیقت

 


در بسترِ ناچاری

 


به هم‌آغوشی با درنگ

 


صحنِ امروز را خونین میکنند.

 


سکوت

 


از لفافهء نم‌دارِ فاحشهء نفرت

 


زبان برمیگیرد

 


تا پرتوِ بی‌بهانهء خستگی

 


چشمِ پری را بیش ازین نیازارد.

 


مینوازد شعر

 


با بیچارگیِ موزونِ خط‌های قرمز

 


آنهنگام که ذهن

 


در کشمکشِ بی‌حاصلِ عشق

 


اشکِ کرختی را

 


بر لبانِ بی‌رنگِ دیروز

 


می‌سراند.

 


در گردابِ نهایت

 


پهنایِ غربتِ شفق را

 


کس نتواند شمردن

 


که شب تنهاست

 


و غم تنهاست

 


و من نیز ...

    [ CoMMeN† ]

یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸


دریغ سایه ها

دفینِ بسترِ صبرِ زمان شد

نژندِ ساعتِ تلخِ توهم

زِ تنگاتنگِ مجمر دود برخاست

کنون مُردست، غوغایِ تبسم



ازین تنگِ امید، بی‌حس و بی‌نبض

شبِ شهوت، در آتش، مست جوشید

به نفرت نطفه را سردرگریبان

زِ خشمِ تن، به تنهایی خروشید



شرمِ آغوش، رنگِ مرده، تلخِ زاری

بر یخِ بوسه، دگر نیست وفایی

دریغِ سایه‌های سرخِ مستی ،

نیست چشمانِ افسونگر را بهایی


    [ CoMMeN† ]

یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸


به پات میشینم شب و روز، تا باتو عمرو پیرکنم ...

شاعران، نویسندگان، فلاسفه، عرفا، روانشناسان و ... هرکدوم یه نظری دادن. واین نوشته هم خلاصه ای از نظرِ شخصی منه در مورد عشق 2 انسان.قضاوت، اظهارنظر، موافق یا مخالف بودن، با شماست.

عشق( منظورم عشق کاملا واقعی و قابلِ لمسه) ، در طولِ زندگی، گریبانگیرِ افراد مختلف میشه.

احساسات و هوس و کنجکاوی و میل جنسی رو در دورانهای مختلف زندگی، نباید با عشق اشتباه گرفت. اینکه رابطه جنسی عشق رو محکمتر میکنه درسته، اما چیزای مهم دیگری هم وجود دارن.

هرفردی، ممکنه از هر لحاظی، در هردوره از زندگی، وبه اشخاص مختلفی، عادت کنه و انواعِ وابستگیها رو هم تجربه کنه. اما عشق فقط یکبار به وجود میاد و تا آخرِ عمر هم باقی میمونه.

 

اما خیلی ها، فرقِ بین ارضای جنسی، ازدواج، عادت، تکیه گاه، دوست داشتن و ... رو با عشق نمیدونن. برای همین، در طولِ زندگی به نظرِ خودشون، دلشونو چندین معشوقِ مختلف میشکنه! یا حتی بعد از ازدواج، یادِ عشق قبلیشون میفتن و ابرازِ پشیمونی میکنن. همچین افرادی، هیچوقت نمیدونن که واقعا چی میخوان.

عشق مثل یه مهمون ناخوندست. که اگه سرو کلش پیدا بشه، هیچ راه فراری نداری

تو مکه عشقی و من ، عاشق رو به قبله تم


میمیرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

تفسیر عشق: در موردِ خودِ عشق، هیچ توضیحی وجود نداره. کسی که عاشقه، میتونه بشینه ساکت و همینجوری معشقوقشو نگاه کنه اما هیچوقت نمیتونه بیان کنه اون احساس و لذت و آرامشی رو ، وقتی که کنارِ معشوقشه.

عشقِ مجنون به لیلی، دور از باور نیست. چون عشق واقعا کور کنندست...

 

عشق یکطرفه:
معشوق ممکنه که از فردِ عاشق اصلا خوشش نیاد، یا فقط دوسش داشته باشه. اگه خوشبینانه نگاه کنیم، ممکنه این دو نفر باهم تشکیل زندگی بدن. و دچارِ مشکل هم نشن.

 

عشق دوطرفه:
دونفر، به شدت عاشق هم میشن، و این عشق ، بهمراهِ اونها جوان، میانسال و پیر میشه. ممکنه باهم ازدواج کنن، همیشه دوست بمونن، یا حتی ممکنه ازهم دور باشن. اما هیچ اتفاقی باعث ازبین رفتن این عشق نمیشه.

 

عشق چند نفره:
وقتی دو ( یا حتی 3 و بیشتر) ، عاشق یک نفرِ خاص میشن. درین حالت، تصمیم گیرنده، معشوقه. چون باید بین این چند نفر ، با کسی باشه که بیشترین احساس رو بهش داره.

 

عشق در یک نگاه:
این حالت نباید با هوس اشتباه گرفته بشه. چون شهوت، زود از بین میره ، اما عشق برای مدتی طولانی پایدار میمونه. و اگه قوی باشه، و تفاهم بین دو طرف زیاد باشه، شدتش هرروز بیشتر میشه.

 

عشق با مرور زمان: دو نفر که همدیگه رو دوست دارن، و احساس میکنن که بهم نیازدارن ، و بهم عادت کردن. به نظر من، این یه نوع دوست داشتنه، نه عشق. اونها، سعی میکنن زندگی آرومی باهم داشته باشن.

 

بعضی ها، تا اخر عمرشون عشق واقعی رو تجربه نمیکنن.

بعضیا هم هستن که عشق رو در جایی پیدا میکنن.

 

عشقِ افرادِ متاهل به دیگران: این دردسرسازترین نوع عشق محسوب میشه. فرد چند ساله که ازدواج کرده، درظاهر مشکلی نداره، اما پیش میاد که درجایی، این فرد، عشقش واقعیشو پیدا میکنه. درین صورت، چندراه وجود داره:

 

1. به زندگی با همسرش ادامه میده، درحالی که فردِ دیگه ای تو قلبشه و فکرشو مشغول کرده. ممکنه رفتارش عوض شه، و فرد، به اصطلاح، برای حفظ آبرو ، یا عادتی که به همسرش کرده، و ترس از عواقبِ جدایی، به این زندگی ادامه میده. داشتنِ فرزند، هم یکی ازین دلایله.

 

2. احساسشو به عشقش میگه، اگه 2طرفه بود، از همسرش جدا میشه. و به زندگی با عشقش ادامه میده. البته باید توجه داشت، زندگیِ گذشته فرد، یه جایی رو در زندگی جدیدش همیشه اشغال میکنه. چون از چنین خاطراتی نمیشه فرار کرد.

 

3. فرد هم عاشق شده، هم میخواد همسرش رو داشته باشه. برای همین، به صورت پنهانی، روابطش رو با عشقش ادامه
میده. که دو حالت داره، یا لو میره، یا نه.

 

کنترل عشق:
عشق قابلِ کنترله، تا کار به جنون و رفتارهای غیرعادی نکشه. و این بستگی به رفتارهای 2 طرف داره. اما اگه عاشق دچارِ ترس یا یه احساسِ مشابه بشه، عشق از کنترل خارج میشه و ممکنه عواقب بدی رو در زندگی خودش و بقیه باقی بذاره.

 

عشق و نفرت و فراموشی: به نطر من، یه عشق واقعی به نفرت تبدیل نمیشه ، از بین نمیره، و هیچوقت هم فراموش نمیشه. پشیمانی هم در عاشق شدن، واقعا سودی نداره!

 

شما چطور؟! تا بحال شده عاشق بشین؟ و اگه شدین، از کدوم نوع بوده؟

    [ CoMMeN† ]

جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸


iN The PaST

¹ ©¦© من یک دختر 6 سالم، که هر روز ماتیک میزنم و
میرم مهدکودک و آرزو دارم بچه زنِ همسایهِ مادربزرگم اینا دوقلو بشه! من دوست دارم
در آینده شوهرم مث اون پسره تو اون فیلمه باشه که تا میشینم نگاش کنم، مامانم میزنه
یه کانال دیگه!

2
©¦© ماهی سیاه کوچولو به مادرش گفت : ... من می خواهم بدانم که ، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

3©¦©
تا حالا زندگیو از چشم یه بز کوهیه زرد دیدی؟

4
©¦©
... بابا انار و سیب و نان را می نویسد، حتی برای خواندنش دندان ندارد...


5 ©¦©
یک روز کافیست، برای سیرِ دوباره کودکی... زمانهایی که میخواند: گنجشکک اشی مشی، لب بوم ما مشین، بارون میاد خیس میشی، برف میاد ...

افسوسی کودکانه برای آن کوزه شکسته، که با آب شدن برفها بر دامنِ دخترکِ برفی قدبلندِ وسط حیاط افتاد ...

وصیت کرده ام ، برسر قبرم نوازندگان بنوازند، شاید مردگانِ همسایه، خسته از ناله نوحه های بیربط، به وجد آمده، ... در جشن تولدم شادی کنند!

6 ©¦©
__ بابا، این ت ح ر ی م که میگن یعنی چی؟

__ یعنی اینکه باید صبح زودتر پاشی تا به خیابونهای بیشتری برسی ...


7
©¦© بهار را در طراوت چشمهای شبنم ندیده میجویم... CouN† DoWN †o NO RuZ


8
©¦© ZORO


9©¦©
ناراحتم نباش، غصمو نخور، عادت میکنی! اگه که بدونی زندگی دروغه، عادت میکنی!


10©¦©
زیر صندلی هواپیما، یه کیسه ، حاوی جلیقه نجات هست.اما درشو چند دفعه با نخِ کلفت دوختن! اون Pull که نوشته کشکه! باید با قیچی بازش کرد!
حالا تصور کنین اگه هوا پیما سقوط کنه ...


3X
©¦© 11 و دیگر هیچ!


12©¦©
من بوست میکنم، تو بغلم میکنی، تو دلم میخندم که سرکارت گذاشتم، تو آب دهنت را میفته که : عجب تیکه ایه، میشه راحت گرفت و ولش کرد!

13©¦©
وقتی قوطی دستمال کاغذی کنارِ تختت هنوز
پره، متوجه میشم دوباره دچارِ افسردگی شدی!


خانم مدیتیشنی:
من جارو برقی رو روشن میکنم، لوله شو میگیرم هوا، همه انرژی منفی ها رو از هوا میگیرم !!


14 ©¦©
درِ حوا مهر و موم شد، که مبادا، مبادا، مبادا نجابتش پایمال گردد...

 




!VaMoS a BaiLaR




پ.ن:
خیلی از عکسای پستهای قبلی ، یا عوض شدن ، یا کلا پاک شدن


پ.ن:
یه توضیح : اینا هرکدوم بخشهای مختصری از آپدیتهای سالهای پیشم بودن. برای مشاهده کل اون پستها ، میتونین روی لینکهای مربوطه کلیک کنین.

    [ CoMMeN† ]

دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸


سکوتِ شعر

زمستان، اسیرِ چشمِ شب شد

شبِ دلگیرِ بی‌فردا،دیگربار سحر شد

به زندان، تنِ رنجورِ امّید پوسید

زِ ریشه، کینهء نفرت سخت‌تر شد

زیستن، در آغوشِ لحظه نرم‌نرمک

زِ تَنگِ عادتِ بیهودهء دیروز فنا شد

قطره مرد،درد حک شد و بی‌مرگی

نگاهِ خشکیدهء چشم را هم‌بستر شد

در راه است، گردبادِ بیزارِ نهایت

گرچه خواستن، در سکوتِ شعر گُم‌تر شد

 


نیازمندیها:
تلی از خاکستر، شمعی از ترانه و حرفی از بودن.

    [ CoMMeN† ]

جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸


آره مهره مار دارم ... !

1. تاحالا فکر کردین که اصلن این مهره مار چی هست؟! اگه نمیدونین ، اینجارو بخونین.خوندین؟! با توجه به چیزایی که اینجا نوشته ، آدمی که مادرزادی مهره مار داره!! خیلی خطرناکه، چون همه عاشقش میشن با یه نگاه !!حالا فرض کنین ، دو نفر که مهره مار دارن ، گیرِ هم بیفتن. این کشش در حد بسیار بسیار زیاد میشه !

پ.ن:
یه جا نوشته بود، این مهره ما 40میلیون قیمت داره! با این حساب، اگه مهریه طرف رو هم حساب کنیم، که تعداد سکه از تاریخ تولد کمتر نمیشه، به نرخ روز میفته 421,920,000 تومن !


با توجه با مطالب این پست، بقیه شو خودتون حساب کنین !

 

2. بعضی آدما هستن، اگه 4تا انگشتتو تو عسل فرو کنی و بذاری تو دهنش ، بازم ناراضین. همش دنبالِ بهونن ، قدر چیزای با ارزشی که دارن رو نمیدونن.

 

3. با اینکه اتاقِ قرمزم واقعا آرامش بخشه واسم ، اما به طرزِ واقعا مسخره ای دلم گرفته !

پ.ن: خوبه که اینجارو کسی نمیخونه، میشه راحت یه چیزایی گفت !

 

4. بیخیال !

 

5. باید بین Hitman - blood money و Fahrenheit یکیشو انتخاب کنم واسه بازی

 

6. آدم نباید بیکار بشه! چون قاطی میکنه، و کارای چرت و پرت خیلی انجام میده ، مثلا نقاشی میکشه، خیاطی میکنه، درس میخونه، کتاب میخونه، تحقیق میکنه، میره سفر، کار میکنه، ... سالن تاتر درست میکنه حتی !

واقعا بیکاری خیلی بده ، مگه نه؟!!

8 . داشتنِ خیلی چیزا واقعا لیاقت میاد ، اما خیلیا چیزایی دارن که لیاقت داشتنشون رو ندارن و بر عکس ...

این قضیه زیادی نسبیه؟! ناراحت کنندس؟ نباید دنبالِ علت گشت؟

پ.ن: زندگی واقعا شیرینه ! شیرینتر از شوکولاتِ تلخی که خیلی دوس دارم !

9. خیلی از اع ت ق ا د ا ت ، باعث میشه آدم به خیلی چیزا فکر نکنه ، و کمتر عذاب بکشه. این خیلی خوبه !! این افراد، از دونستنِ حقایق زندگی در امانن. ...

پ.ن:

 

نیازمندیها:: به شدت دلم خیس شدن زیر ِ بارون میخواد...

سخن پایان::
زنده بودنم خاریست به تنگ چشمی نامردم زوال پرست ...

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸


Come join the party, it's the Celebration

بعضی مسائل ، واسه خیلیا عادی و پیش پا افتادست و زیاد اهمیت نداره.

اما همین مسائل واسه بعضیا واقعا حکم مرگ و زندگی داره ...

امروز، یکی از بهترین و مهمترین روزای زندگیم بود. عصری اونقدر خوشحال بودم ، که تو خیابون، تاکسی،... همش میخندیدم!

پروسه سختِ 6سال آیندم، از امروز شروع شد .

پ.ن: به کوری چشم تمامی دشمنام، و کسایی که میگفتن: با نقاشی و شعر و کاردستی و صنابع دستی و گیم و عشق بازی و ... نمیشه درس خوند.
...از خبری که صبح بهم دادی، ممنونم! هرچند که اولش خوب سرکارم گذاشتی ، اما به دادزدنای بعدش ، می ارزید ! خلاصه که یه موردِ دیگه به لیستِ افتخاراتم میتونی اضافه کنی !
سخن پایان ::
از یار همیشگیم ، و از دوستِ خوبم نیاز، بسیار ممنونم که همه جوره تشویقم میکنن.
Put your arms around me

When it gets too hot we can go outside

But for now just come here, let me whisper in your ear

An invitation to the dance tonight

...Come join the party, it's the Celebration

    [ CoMMeN† ]

جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸


شاید غرور ...

صبرِ این سکوتِ گرانبار

 


در آستانهء لرزشِ یادهای خشکیده

 


چلهء غرور را

 


به شب‌نشینی اشک

 


میهمان میکند.

 


و اسطورهء یخبندان

 


حریقِ محال را

 


بر پتکِ بی‌دلیلِ نفرت میکوبد.

 


و من

 


دراین طاقتِ مستانهء خیال

 


در میانِ خاربته‌های زندگی

 


گلبرگ‌های حقیقت را می‌جویم

 


اما افسوس که همهمهء دیروز

 


لذتِ سودایِ فردا را

 


در حالِ انتظار

 


بی‌رمق میکند.

 


و من هنوز

 


به کوتاهی‌ عمر

 


به پوچیِ زندگی

 


به گستاخیِ عشق

 


همچنان میخندم ...

    [ CoMMeN† ]

سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸


آتشگهِ شعر

به تُنگِ ماهیِ باران ندیده

به شعرِ مردمانِ غم ندیده

به فردایِ تمنایِ اشکِ بیدادِ

پریشان‌حالی‌ قلبِ آرامش ندیده

زمستان را قبای تیر کردند

به دانش ، چشم‌هارا خواب کردند

درخشان جلوهء تن‌پوشِ حق را

به بی‌رحمی، به نفرت ، تار کردند.


در این سردابِ ویرانهء هستی

پناهِ خلوتِ شبهایِ مستی

در اینِ آتشگهِ شعر چه فرجام

که مفلوک است رهِ نفرت‌پرستی ...

    [ CoMMeN† ]

شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸


I'M RuNNing LoW oN OxyGeN



1. یکی واسه من ، دو تا واسه تو
 یکی واسه من ، دو تا واسه تو ...
 اینم آخریــــش ! میدمش به تو !


پ.ن: یه سر ، ده هزار سودا دارد، 4 تا به آن اضافه میکنیم، حاصل چیست؟!


2. 6سال بیشتر وقت ندارم، بعدِ 30 راهِ قبرستون شیب میخوره.

تواین مدت خیلی کارا میتونم بکنم، اقلا یه تیکه ناچیز از زندگیمو هدر ندادم.
مردن راحت تر میشه واسم! 


3. اولای این وبلاگ، خیلی راحت از س ی ا س ت مینوشتم، الان همه چیو قورت میدم


پ.ن: ........... ... .. !! 




4. دلم رشته چینی و خرچنگ میخواد! کسی بلده بپزه واسم ؟!


فیلمهای پیشنهادی این برنامه: Love In The Time Of Cholera , The Island


5. این ساختمون نمیدونم چند طبقه view منو اشغال کرده


دوست ندارم سرمو که برمیگردونم آسمونو ببینم، با تمامِ بی روحیش ابرازِ وجود کنه.

جمله سازی: نجابت ، مشکی ، در ، شیون ، نکاح ، چشم ، رنگ ، درخشش . 


 
6. از دکور 2010 خوشم میاد!!

نیازمندیها: غذاهای خیلی خوشمزه !!


Picture: شاید چند ساعت دیگه، شاید واسه این پست عکسی نذارم!


سخن پایان: ... تو عزیز ، واسه سفرمون شراب و می و پیمونه بذار 

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٥ دی ۱۳۸۸


هرچه باداباد


1.

گویند: بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد؛
 پر کـــن قدح باده و بر دســـتم نه نقـــدی ز هـــزار نســـیه بهتـــر باشـــد.

***
 شادی بطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است،
احوال جهان واصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است.

***
هنگام سپیده‌دم خروس سحری دانــــی که چـرا همی‌کند نـوحه‌گری؟ 
یعنی که: نمودند در آیینه‌ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری!

***
ای بی‌خبران شکل مجسم هیچ است وین طارم نـــه‌ســـپهر ارقم هـــیچ است. 
خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته‌ی یک دمیم و آن هم هیچ است!







"رباعیات حکیم عمر خیام"
2. خوبی، مهربانی، صداقت، دوست داشتن، ابراز محبت، صمیمیت، پاکی ... اونقدر آسونن که بچشم نمیان، و اونقدر از چشم افتادن، که فکر میکنیم همه اینا فقط تو فیلم و قصه هاست. و فراموش کردیم که فیلم و قصه ها رو، بر اساسِ حقایق میسازن.
باید دروغ بگی، دستمال کشی کنی، پارتی بازی کنی، تا کارت رابیفته.
باید پولدار باشی، تا اعتبار کسب کنی.
باید تقلید و تقلب بلد باشی، تا ارتقا پیدا کنی.
3. 2012 رو ببینید. 2ساعت و نیم ، خوب آدمو مشغول میکنه!

4. راسته که میگن: هرکی یارش خوشگله، جاش تو بهشته؟!
5. 28 ذی الحجه: 

_ قراره تو محرم، با BF حرف نزنم، چون گناهه.


 * عجب!


 6 محرم: 


_ امروز رفتیم پارک، باهاش دعوا کردم، اونم 3 بار لبامو بوسید و آشتی کردیم.

 * عجب! 

پ.ن: 3 بار پرسیدم مگه نگفتی تو محرم گناهه این کارا؟!

خودشو زد به نشنیدن و ادامه ماجرا رو تعریف کرد واسم

6. وقتی مغزم دچارِ توحش میشه، DJ aligator با ولومِ بسیار بالااستفاده میکنم. 

Every time
 that we are alone like this I cant keep my feet on the ground I'm ignited by your burned lips And there ain't nothing
 that can hold my down
نیازمندیها: بستنی با طعم اوکالیپتوس .


سخن پایان: سرخِ آسمان، در محکِ طعمِ لبهای سرنوشت میخروشد...

    [ CoMMeN† ]

دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸


در همه دیر مغان ، نیست چو من شیدایی

چله! شب شعر و شراب و - - - - و شادمانی! شبی که با اینکه به فال اعتقاد نداری، اما بازم دوس داری حافظ و وا کنی و بهت بگه:
ای در چمن خوبی رویت چوگل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوشبو ...
دوس داری، با کسایی که دوسشون داری باشی و اونقد انار بخوری، که آرواره هات تا دو روز از کار بیفتن!
دلت میخواد اقلا یه شب از عمرت، همه چیو فراموش کنی و فقط خوش باشی...



پ.ن: چله خوبی داشته باشید.

 

5سال پیش، یه شب، اومد یه قلم ازم گرفت و رو برگِ خاطره‌هام نوشت ::

عسل!


عسل، واسه من، واژه‌ای یادآورِ یه پارادوکسیه از نزدیکی و دوری، غم و شادی، عشق و نفرت، خنده و گریه، آرامش و خشم ...

عسل، همیشه شیرینه، اما هیچوقت دل رو نمیزنه.

عسل، علاوه بر خاطره، یه یادگاریه، در گذرِ نوجوانی به جوانی ...

همیشه وقتی غمگین میشدیم، فقط کافی بود 5 دقیقه با هم حرف بزنیم! دیگه مگه میشد مارو جمع کرد!

تا 5 ساعت فقط میخندیدیم! دل درد میگرفتیم و از چشامون شرشر آب میریخت!!

هر شب و روزمون یه خاطره بود، که هرگز تکرار نمیشن ...

*****

یه سال از روزِ رسیدنِ عسل به عشقش میگذره. مث همیشه، واسش آرزوی آرامش و خوشحالی دارم.

میدونم که الان حافظو واکرده و داره شعر میخونه و فردا هم باید واسه سالگردش، یه جشن رمانتیکِ 2 نفره بگیره.

 

دوس دارم بعد از خوندنِ این پست، یادِ قدیما دوباره واسش پررنگ شه و بتونه، واسه چند لحظه ، غماشو فراموش کنه و به یاد اون وقتا فقط بخنده.

شب چله

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸


دیدی دنیا ما رو دست انداختی؟

اون ور:


دختر: مامان! بابا! یه عوضی بهم تجاوز کرده.

مامان و بابا: چجوری؟

دختر: ما مست میکردیم و نئشه میشدیم. من ناراحتم!

مامان و بابا: عزیزم! اصلن ناراحت نباش! ما پیشتیم.



این ور:

مامان و بابا: یا میگی با کدوم پسر #&*#! ی دوست شدی، یا قلم پاتو میشکونیم.

دختر: به خدا من با هیچ پسری حرف نمیزنم!

مامان و بابا: فردا میریم مخابرات، پرینت درمیاریم، میریم دمِ خونش، آبروشو میبریم. حق نداری بری بیرون از خونه.

دختر: مامان! بابا! ازتون متنفرم!

^^^^^ ^^^^^ ^^^^^ ^^^^^

اون ور:

دختر: مامان! بابا! این دوست پسرمه، ما قراره 1 ماه دیگه باهم ازدواج کنیم.

مامان و بابا: دخترم! امیدواریم انتخابت درست باشه، واست آرزوی خوشبختی میکنیم.

دختر: دوستون دارم!



این ور:

مامان و بابا: پولداره، تحصیلات داره، خونواده داره، 1000 تا کمتر هم نمیدیم. فردا میان خواستگاری.

دختر: ولی من ازش خوشم نمیاد، من نمیخوا ....

مامان و بابا: چشمم روشن! پس تو حتما عاشق شدی! بگو اون کدوم بی سروپاست؟

دختر: موضوع این نیست! آخه من میخوام ...

^^^^^ ^^^^^ ^^^^^ ^^^^^

اون ور:

معلم: بچه ها! فردا قراره بریم جنگل، واسه تحقیق درمورد پروانه هایی که لکه قرمز رو بالشون هاله زرد داره.

بچه ها: میتونیم شب تو جنگل چادر بزنیم؟

معلم: عالیه! میتونیم چادر بزنیم و آتیش روشن کنیم!



این ور:

معلم: بچه ها! فردا قراره بریم بهشت زهرا. رضایت نامه پدر و پولِ سرویس یادتون نره.

بچه ها: میتونیم نیاییم؟!

معلم: رو نمره انضباطتون تاثیر داره! چادر مشکی یادتون نره.



پ.ن: 10 سالم بود، تو اتاق وسطی که الان گلخونه شده؛ داشتم گردنبند درست میکردم، مامانم صدام کرد که برم clip نگاه کنم. یهو یادم افتاد که معلم دینی مون گفته بود: هرکی ماهواره داره، شیطان توخونه شون رفت و آمد میکنه! باخودم گفتم، شیطان؟!!

هنوز 1هفته مونده به محرم، الان 2 شبه که دسته شاه حسین گویان محله مون با طبل افتاده تو خیابون!

پ.ن: همون معلم مذکور، روزِ قبل از تاسوعا، ازروی کتاب واسمون مرثیه خوند. همه بچه ها گریه میکردن. و معلم به من چشم غره میرفت! من هنوزم بلد نیستم خودم خودمو به گریه بندازم!





شاید خصوصی!

بعضی وقتا، واقعا دلم میخواد برم یه جایی که هیچ آدمیزادی دورم نباشه.
اما انگار، حالا حالا ها خیلی کار دارم! آخه هنوز اول جوونیمه ، اول زندگیمه!!!!!!!
... یکی از آشناهای قدیمی، امروز بهم زنگ زد .
گفت داشتم یه آهنگی گوش میکردم، تکنو بود! یادتو افتادم که هد میزدی!
با تاخیرِ چند دقیقه ای یادم افتاد که آره! راست میگه!
همه قدیمیا، هنوز منو یه دخترِ شادِ شنگولِ بیخیالِ پرانرژی که متفاوت و دست نیافتنیه میشناسن.
هیچوقت باورشون نمیشه که من عاشق بشم یه روزی!

پ.ن: باید برم Hitman بازی کنم، شاید خالی شدم.... !


نیازمندیها: خیلی چیزا! که نه میشه گفت، نه میشه خواست!


سخن پایان: یک وجب از خاکِ این ترانه، سهمِ دلخستهء رهایی است که به فردای زخمی می اندیشد

    [ CoMMeN† ]

<~ صفحه بعد
>