QuieRo DeJaR PeNSaR eN †i

عروسکِ برجای مانده از تاراجِ سرنوشت را

با خود به تابوتِ شب‌گرفته ام میبرم.

شیطانِ مهربان، برایمان قصه‌ای شیرین

از قطره اشکی میگوید،

که در زندانی گمگشته،

شعرهای تلخش را بر رگهای خاک مینویسد.

هوهوی جغد،

با نوای محزونِ شاخ و برگهای مه‌آلودِ جنگل

دلنشین ترین موسیقی را می‌آفریند.

از این پس ،

دیگر فریادهای گنگم،

گوشِ شب را نخواهد آزرد ؛

دیگر دیوارهای خونین،

ترس کودکانه‌ام را به سخره نخواهند گرفت.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

VaLeNTiNe

_ بشتابید! عشقفروشیه دی تو دی! خرید ویژه نوروز!
_
عشق 100 تومن 50 تومن، حراج!
_
عشقهای پیچی ، در بسته‌بندی جدید وکاملابهداشتی!
_
عشق، با گارنتی 1روزه!
_
به 2نفرعشقپاک کن، زیرِ 18 سال باضامن نیاز داریم!
_
همشهریان محترم،عشق‌های خود راراس ساعت 9 در کوچه بگذارید!
_
آقا اینعشقاتون چنده؟
_
جدید ترین گوشی نوکیا وارد بازار شد. این گوشی قابلیتتعویض چندعشقباهم را دارد.
دو _
نفر میدونعشق!
_
مامان، این چوبِعشقای منو ندیدی؟
_
لطفا پس از مصرف،عشقهای خود را درون سطل زباله بریزید!
_
فروشعشق، با چک کارمندی!
_
جدیدترینعشق، با باتری قابل شارژ رسید.
_
عشق، با خدمات پس از فروش!
_
دیگر نگرانعشقهای زائد خود نباشید! براون، در خدمت شما!
_
عشقشویی اکبرقرقی!
_
عشقنمکی چی‌توز، با مهر استاندارد!
_
بدلیل تغییر مکان،عشقهای خود را حراج کردیم!
_
فروشعشق، با تخفیف دانشجویی!
_
یه یکعاشقماهر نیازمندیم! ترجیحا با 5 سال سابقه کار!
_ عشق های جدید رسید. با نصب رایگان و خدمات پس از فروش!
_
یادگیریعشق، در 0.90 روز!
_ هوس و عشق و موتور 1563 ! برنده جایزه سیمرغِ طلاکوبِ جشنواره گن!

 

پ.ن:آسوده منم که خر ندارم!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : طنز

!!e Fal†o PeRo eS†áS eN La CaMa CoN eL o†Ro aMoR†

 

 

1. چقدر حسادتهای دخترانه برایم جلوه ای مسخره و بی ارزش یافته... اما براستی، بهنگام فراغت، چه سوژه ای بهتر از افزودنِ شعلهء این حسِ شنیع!!

2. باشد که روزی مردانِ جامعهء پستِ ما، از نظارهء اندامی زنانه،حتی پشتِ این حجابِ مسخره، شهوتِ ناتمامشان اشباع نگردد...

3. امروز، سالگردِ تولدِ زندانی فراری ایست، که از روزِ تولد، بارِ ترس و تنهایی وحشتناکی را به دوش میکشد و دوست دارد ، روزی به آغوشِ ابدیِ معبودش آرام گیرد ...
پ.ن: زکی خیال باطل!

4. هنگامی که عادتِ زندگی دشوار میشود، چاره‌ای جز شیرجه در دنیای درون نیست، بدانسان که از وسعتِ آزادیِ خیال، هیجانهای گرمِ درون، غباری از انرژی را بر پیکرِ بیروح آدمها جاری میکند.

5. و من، چشمانِ گریانِ عاشقی بزرگوار را دیدم، که هر لحظه از زندگیش، با یادِ عشقش میگذرد. عشقی که تمامِ قلبِ شکسته اش را با زخمهای عمیق زینت کرده...

6. وقتی رفت جلوی آینه، پشتِ زیبایی مسحور کننده اش، صورتی چروکیده و بیرنگ دید. آخر این نقابهای گوناگونی که صبح تا شب بر چهره اش خودنمایی میکنند، حقیقتِ زیبای جاودانگی را، خدشه دار میکنند.

7. ومن هنوز، به افسردگیِ خردادِ بهاره، به یکتاییِ نامِ خود و به کوری چشم ِحسودانِ تنگ نظر، همچنان، با خرده‌های قلبِ سرخینم میخندم...

نیازمندیها:: به یک چراغِ جادو، برای برآورده شدنِ آرزوهایمان نیازمندیم.

سخن پایان:: از میانِ قابِ شکستهء تصویر خاطراتِ گذشته، هم آغوشی حال و آینده را مینگرم و با لذتی ناباورانه شرابِ داغِ رویا را مینوشم.

 

میخندم به عدالتِ طبیعت !

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی

WeeKeND

1. "وقتی به خورشید رسید، خودش سایه شده بود."
این را گفت و رفت ...
آنچه مهم است، بودنِ آشفته بازاریست که از چشمه خاطراتِ خشکیده‌اش فریادِ رهایی سر میدهد.


- مادر؛ در تاریکیه روزهای تبدارِ شعرهای نفرت‌بار، چگونه بانگ برآرم که آرامشم را تنها بگذار؟
- پدر؛ برای خوابِ سبزِ ترغیب، چرا رگهای بنفشِ انگشتانت را نمیشکافی؟
- مادر؛ میشود ناخن‌هایت را آرامتر بر دیوارِ سکوتم بکشی؟ تنِ دردناکم مورمور میشود!
- مادر؛ میشود گلدانِ باخیا را از جلوی پنجره برداری؟ میخواهم جنگلِ سوخته را بهتر ببینم...

2. پیکان جواد مسافرکشی دیدیم ، که uN aMoR گوش میکرد!

3. بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد، سارا به سین سفره مان ایمان ندارد، بعد از آن تصمیم کبری، ابر ها هم یا سیل می بارد و یا باران ندارد، بابا انار و سیب و نان را می نویسد، حتی برای خواندنش دندان ندارد...
انگار بابا هم کلاس اولی هست هی می نویسد: این ندارد آن ندارد.... بنویس کی آن مرد در باران میاید؟؟ این انتظار خیسمان پایان ندارد... نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد...

4. از فتوای روزی یک تخم مرغ برای هر جوان، رسیده‌ایم به روزی یک تکه نانِ خشکِ بیات ! بس است! زنده میماند! جوان است!

5. وتو بازهم بگو: عشق است، باز این ترانه‌ها را عشق است!

††††††††††††††††††††††††

 

سخن پایان:: اندک سوسوی یکتا غبارِ بی حاصل را، با پتکی از افسوس میربایم!

نیازمندیها:: بماند!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی

LauGhiNG FoR †He DeaD MoONLiGH† - II

میخندم، به عجزِ ناگهانِ فریادِ سکوتم، به گلبرگِ خشکِ باغچه خاطراتم.

میخندم به خستگی‌های شبانه، حسرتِ یک بوسه از لبِ بهانه.

میخندم به دروغ مادرانه، به تلخ‌بوسهء شومِ پدرانه،

میخندم به خیالاتِ شبانه، به رویاهای جاودانه.

میخندم به بازارِ علاقه، به عمق خنده‌های کودکانه، به شبِ شبزدگانِ چند زمانه.

میخندم به دردِدلهای شبانه. به سوزِ تلخِ شبهای گلایه، به فریادِ جان‌تراشِ این ترانه.

میخندم به ظلمِ ظالمانِ بت پرستِ این زمانه.

میخندم، به خط سرنوشتِ کفِ دستی معلول،

به شهزادهء تهِ فنجان قهوه‌ام میخندم.

من به زیباییِ خود میخندم، به وحوشِ درونم .

من از آن سو که نه، از برِ بی‌عشقیِ خود میخندم.

من به بی‌وسعتیه بی‌نهایت، به گمنامی خود میخندم.

من به دلباختگان میخندم ، به سرِ بریدهء دلزدگان میخندم.

من به تاراجِ محبت، به آغوشِ طراوت، به اوقات فراغت میخندم ،

من به بی‌حوصلگی در تنِ مجنون، به فرهاد و عشق شیرینِ خامه‌ای میخندم.

به اشکِ سردِ تن پوشِ غرورم، به گرمیِ بوسه‌های ناشکفته میخندم.

به زردِ کمرنگِ درخشش، به قَسمهای بیرمقِ تو، من میخندم.

به رازِ مدفونِ دلِ خود، به کوچِ اشکهای نهفته میخندم.

من به شبهایی میخندم که در انزوایم، ترکشِ جنگِ جهانی از تن میزدایم.

من به منی میخندم، که جمعی دگر است ...

من به زنی میخندم، که چشمش پیِ تختی دگر است

من به مردی میخندم، که سرِ آلتِ خود پیِ قلبی دگر است.

من به این شب میخندم، به این شعر و به این نغمهء گیتارِ کولی‌ها.

من به جشنِ پیروزی شمشیر به مِهر میخندم.

من به خونِ ترشِ ریخته بر گردنِ خود میخندم ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

LauGhiNG FoR †He DeaD MoONLiGH† - I

به پلیدیِ نفرت‌بارِ زمانه میخندم،

به تهی بودنِ اشکِ بهانه میخندم،

به بی عمقیِ حسِ شعر و ترانه میخندم،

به دلبریِ بیدلانِ خفته در برف،

به چشمانِ بی‌احساسِ عشق میخندم.

به صورتگرِ دجالِ توهم میخندم.

به تنگ‌دستیِ سفره‌های هفت‌سین،

به غرورِ مُردهء مَردِ زمانه می‌خندم.

میخندم به تراوت‌گهِ شبنم، که دیرگاهیست کدر است.

میخندم به هوای ابری، که صدای گوش‌آزارِ چمن است.

میخندم به سوگواری ملت، که بحری دگر است .

میخندم به شهوت، بوسه‌های دروغین محبت .

میخندم به اُپرای سیاست، که فالش میخواند،

میخندم به درگیریِ نوپایانِ قدرت،

من به آشفتگیِ عشقِ ولایت میخندم.

من به نادانیِ دانایانِ بزرگ میخندم.

من به تو میخندم، که از تبِ شقایق بی‌خبری،

من به او میخندم، که از شمِ سیاهی میترسد،

من به تنهایی خود میخندم، به وجودم ، که پرِ از شعرِ نگفتست.

من به عشق میخندم، به جوانی، به احساسِ درنگِ ناگهانی.

من به دروازه گم گشته این شهرِ جهالت میخندم.

من به شب میخندم، به خوابهای طلایی، به رویاهای آتشینِ زندگانی.

من به خدای بی‌امانِ سرنوشتِ جاودانی میخندم...

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی