La DeReCha aQuí, eN MiS BRaZoS

در گمنامیِ آغوشِ بی‌درنگِ غزلواره‌های تاریکِ چشمانِ فردا،

تخیلات کودکانه را میرقصم.

شورِ پروازِ قاصدکهای مرده،

شیونِ بیهوده را میخشکاند

و از پرخاشگری لحظه‌ها،

نطفه‌ای شوم می‌آفریند.

هر تپشِ نفسهای تاریکِ شیاطینِ مهربان،

نتی دیگر،

به موسیقی پرشورِ توهماتِ محال

افزون میکند.

ومن، به تاراجِ بوسه‌های آفتاب

شب نشینیم را در زیر بالشتِ آتشینم مدفون میکنم.

 

پ.ن:: تلاشِ عاجزانه دانه‌های برفِ آخرین روزهای زمستان، برای هم آغوشی با زمینِ گرم، حکایت از سرد مزاجی بهار دارد .

پ.ن:: کثافت!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

CouN† DoWN †o NO RuZ

شمارش معکوس شروع شد و باز هم سفرهء بی روحِ هفت سینمان را میگسترانیم.

مینشینیم به سوگ آزاد زنان و مردانی، که در پشت میله های سردِ زندانِ  جلادها، سماق میمکند و مینگریم سیب سرخی را، که در دستانِ پریده رنگِ کودک جان میسپارد.

سکه ها را مینگریم که آسان میروند در جیبهاشان، تا که بر منبرِ دروغینِ    فریاد زنند: از امروز گرسنه ای نیست که در چادری پاره، کنجِ خاکسترِ درد جان دهد. آری! همه سیرند و خسته، از این دغل بازیها، از این دروغ گفتن ها، از این حق خوری ها.

دخترک، پشتِ پرده جهل، چشم به در _ آن کلیشه معروف_ ، سمنو میپزد. پدر، برای زنِ در بستر مرگش، به تجویز طبیب، برای چیدن سنجد به جنگل رفته است.

گل شب بو و یاس با اشک ماهیِ تنهای تُنگ سیراب میشوند. شمعها میسوزند و بسانِ لحظه های من و تو ، میمیرند...

و من در آینه، تیک تیکِ ساعت را میشنوم که همچون پتکی، پنجه بر سکوتِ بهار میکشد.

یادم رفت بگویم، امسال سرکهء هفت سین ما، زادهء انگورهای باغهای بهشتیست! که در سفر ماقبل آخر، به سوغات آورده ام!

نه کتابی مقدس مانده، و نه جزوه های عشق و انسانیت را پیدا میکنم، که کنارِ سبزهء از آب رسته بگذارم، تا برکتِ نانِ خشکیده دوچندان گردد.

راستی! بفرمایید شیرین کنید، تلخی کامِ سوخته تان را. به آن آجیلهای 20هزار تومانی اعلای تبریز هم نظری بیفکنید.

 

بهار را در طراوت چشمهای شبنم ندیده میجویم، اما تنها چیزی که میبینم، بته های سوخته درختانیست، که شبی، در همهمه کوچه های غم گرفته، شادی را فریاد میزدند.

 

و من هنگام سال تحویل میگویم، نه صد سال، حتی یک سال! فقط یک سال، به از این سالها ...

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی ، اجتماعی

آزاد باش ای ایران ...

 

 

1. دخترک، هرروز کودکِ درون شکمش را نوازش میکند. [او] چند ماه است وارد بازی شده و من نمیدانم نگرانیم را چگونه پشت نقاب لذتِ [ ... ] و شادمانی پنهان کنم!

امیدوارم که او هم تنها دغدغه اش، قضا نشدنِ نماز صبحش باشد... و هرگز نفهمد که در پشت رویاهای سوارانِ سپیدپوش، خرمن سوختهء جامعه، [... ] را بذرافشانی میکند.

 

2. چند روز است که اعتراضاتِ چند روزه، لکه ای چند ساله بر دامانِ زندانیانِ بی گناه خواهد نهاد. در بی خیالیم به سمفونی فمنیستی، ابراز هم دردیم را با زنانِ انفرادی نشین و دربند قورت میدهم...

همیشه باید ایرانی، ایرانی بودنش را به نحوی اثبات کند. غنی سازیِ زندانها و سرکوب ، نقضِ انسانیت که شعارِ مهرورزی را در نطفه خفه میکند، دغدغه های بی شرمانه مقدس نمایان دغل بازِ مسخ شده، که چشم بد طینتشان از هر کثافتی متهوع تر است.

30 سال در کلاسهای فرسوده و بی روح مدرسه درس گفتن، که سرانجامش خوابیدن کنارِ سفرهء بی عدالتی هاست...

و باز هم کودکانِ _ هیچ _ ندیده باید بخوانند:: ما گلهای خندانیم، فرزندان ایرانیم ...

 

3. ای شمایی که از جان و دل، برای به لجن کشیدگی دنیای اسلام تلاش میکنید، خبرها حاکی از آن است که امام زمانتان میان نورونهای پیچ در پیچ این باتلاقی که ساختید گیر نموده! به آن مارکوپولویتان بگویید، عقده های سفرش را بگذراد برای بعد، اول بیاید این بیچاره را بکشد بیرون که اگر خفه شود، درِ حوری آباد، بسته خواهد شد!

 

FeeD BaCk

 

$ کودک، مادرش را در آغوش می کشد، و کارد را محکم در قلبش فرو می کند.

$ عابرینی که باید به نحوی پوسیدگی افکارشان را اثبات کنند.

$ مادرانی که کودکانشان را در سطل آشغال می اندازند.

$ ترانه هایی که روز به روز سبک تر میشوند.

$ زخم های فراموش شده ای که با بریدن درختها در ابدیت دفن میشوند.

$ کالبد مرده بغضهایی ، که دیگر در هیچ گورستانی جای نمیگیرند.

$ شکستها، سرکوفتها، و لذاتی که در هیچ سکوتی نمیگنجند.

 

4. هوای آفتابی و نم آلودِ اسفند ماه، هیچ حسی از نو شدن و آرامش پدیدار نمیکند، انگار آسمان دیگر نمیتواند دروغ بگوید .

 

 

5. خستگی تاب خورده در چهره اش، حسرتِ فریاد را در چشمهایش میلغزاند. آینه را شکست، تا نفرتش خاموش گردد.

 

6. ... شب جمعه، پی فانوس توی کوچه گم شدن، توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی ... با اینا زمستونو سر میکنم ...

 

و زندگی همچنان میگذرد.


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : اجتماعی

LaY BeSiDe Me , uNDeR WiCkeD SKy

1. به بی حس ترین آبی رنگِ آسمانِ جهالت سوگند، که مسافرانِ بی ترمز به رستگاری تام خواهند رسید!

 

خارج از دستور::

 

$ لیسانس پیراپزشکی، که برای روزمزد 12000 تومان، در خانه ها، کارگری میکند.

$ دختری که با تمام وجود از پدر و مارش متنفر است، و هرروز آرزوی مرگ برایشان دارد.

$ کودکی که با اشتیاق ، با دستانش گربه میکشد.

$ مادری دروغگو، که پدر را تشویق به کتک زدنِ فرزند میکند.

$ روزهایی بی روزن، که امید را در پشت خنده ها گم کرده اند.

 

2. در هوسرانیه نگاههای دروغگو ، که نئشگیشان پشت نقاب عشق، به عریانی ِ شهوتِ ناتمام، تک تک سلولهای یکدیگر را لمس میکنند، نفرتی دیدم که که از بدرنگیه همبسترانِ فاضلابها، نفرت بار تر است.

 

3. در آمدنِ سالی نو، اندیشه ام به یافتنِ ترانه های نوتر سوق میابد. آه! چقدر نغمه ضربات گرمِ تبرِ هیزم شکن لذت بخش است. به یاد ِ سپیدیِ پیراهنِ مرده عروسی ناشکفته، خیالِ مه آلود دشتِ گمشده ای را در سر میپرورانم...

 

4. باهر هم آغوشی روز و شب، پلکی دیگر از لحظه هایمان برهم میافتد. چرا تبسمِ لحظه های اندکِ مستی را جایگزینِ گریه های سردِ پشیمانی نکنیم؟

 

5. جنگ، نظامی، حمله، تحریم، تحریم، بنزین، مرگ، گرسنه، فرار، بانک ، پــــول ، مرگ، مرگ ....

__ بابا، این تحریم که میگن یعنی چی؟

__ یعنی اینکه باید صبح زودتر پاشی تا به خیابونهای بیشتری برسی...

 

6. چقدر رام کردنِ حرفهای ناگفته دشوار میزند! افسارگسیختگانِ تخیلاتم را به جشنِ رهایی دعوت کرده ام، تا به شرابِ بُعدی دیگر سرمست شوند.

 

7. تبریک به مناسبت پیروزی درخشانِ ملت شهید پرورمان، در مسابقات بیشترین مصرف مخدر!

 

نیازمندیها:: یک عدد ... زمان، برای ادب نمودن کودکانِ دنده عقب دزد نیازمندیم. ترجیحا خرق عادت نباشد!

 

سخن پایان:: i CaN BlaY WiTh MaDNeSs


 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی

PeSaDilla

درآفاقِ اندیشه‌های نو،

آه از نهانگاهِ رویایی نیمه تاریک بر میخیزد.

پریزادگانِ دشتِ تاریکی،

از نظرگاهِ خفتگانِ مردابِ جهالت پنهان میمانند.

مسافرِ غربتگاهِ نوازشهای مرده،

اکنون بر بسترِ عفریتی بی‌هنر میخوابد.

و باز هر شب،

فریادی دیگر

در کابوسهای سردِ شبانه میمیرد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی