GeT OUT!

FlaSH BaCk:
دخترک، گوشه چادر سیاهش را به دندان گرفت، در را بست و با سرعت سوار ماشین شد. حسِ ترس از "رسوایی" ای که ببار آمده، آمیخته با اشتیاقِ شهوت در تنش رخنه کرد.
به خانه که رسید، همه چیز همان طور همیشگی بود ... مدتی به سرخی خون ریخته شده خیره شد. ساعتی میشد که تغییری در نقشش ایجاد شده بود...
... پسرک، کش و قوسی پیروزمندانه به خود داد، مهم نبود که عطر تنِ دخترک هنوز در اتاق حس میشد، مهم مزاجش بود و تنوع طلبی در بلعیدنِ عطرهای جدید ...

UnDeR WoRlD:
... اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد ....
منکه نمیشناختمت، اما اونطوری که میگن، همه دوسِت داشتن ...
به حق گریه هایی که واست ریختن،
به لرزشِ صدای بغض آلودِ پسرک ...
خیلی دوس داشتم جای توبودم
پ.ن: همیشه وقتی ذره ای دنیا رو به دیده خوشی میبینی، یه اتفاقی میفته که زمین و زمان و میریزه بهم ... همیشه کثیفترین آدمها به همه چیز میرسن و با آرامش میمیرن ... همیشه ...

U r IDea:
اگه دلتون خواست، به این وبلاگ رای دهید!

ReGReT:
کودک 40 ساله ای که سرِ هیچ با کودکِ 20 ساله ای قهر میکند!
زنی که صد نوع روش برای باردار نشدن بکار میگیرد، و یک سال بعد هزار نوع برای باردار شدن!
فرد افسرده ای که غم از چهره ها میگیرد، و دیگران را به زندگیه موفقیت بار دعوت میکند.
دختر بی احساسی که برای گربه اش میگرید.

و من، هنوز،
از دریچه سقفی شکسته، آسمانِ تاریکِ امید را ، با گرمای نفسها، به آرامش پیوند میدهم ...


سخن پایان: زندگی، ساحلِ دریاییست که قسمتی از کثافت قابل قدم گذاشتن نیست، و در قسمتی با لذت میتوان حمام آفتاب گرفت!


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی

SaiLiNG aWaY

وقتی مث یه آدامس که لای گره های فرش دستباف تبریز چسبیده، و با هیچیم پاک نمیشه، اینم مارو چسبیده ول کنم نیس!

وقتی حسِ بی توجهی به کسی که کمبود محبت داره و دوس داره همه بهش توجه کنن، مسرت بخشه!

وقتی دخترایی با سکسی ترین لحن با استاد میلاسن...

وقتی مردی کنار زن و بچه اش به دخترا چشمک میزنه...

وقتی بعضی از آدما زود جوگیر میشن...

وقتی فرد عزیزی به خاطر پول زبون میریزه...

وقتی کودکی ، کودکیش رو با رفتار بزرگترها عوض میکنه، و همه جوانی 21 ساله رو کودک میدونن ...

وقتی دختری کلاس رو به آرایش غلیظ و مانتوی کوتاه میدونه ...

وقتی کار به جایی میرسه که به مامانتم نمیتونی اعتماد کنی ...

وقتی دوس پسرِ طرف بیاد بهت بگه این بدرد دوستی نمیخوره، ولش کن ...

وقتی شهریور، تو تبریز داغِ داغ میشه ...

 

اونوقته که باید خندید! و خندید و ... خندید!

 

نیازمندیها:: به کلمه ای بنام شانس، _که گویا با ظهورِ فردِ قایم شده تان پیدا خواهد شد!_ نیازمندیم!

سخن پایان:: کری شنید، که لالی گفت: کوری دیده بود که چلاقی میدود...

CHilD

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی

شعرای تلخم دیگه خوندن نداره ...

 

?Who CaN HoLd Me

††††††††††††††††††

وقتی داری یه روزنامه میخونی تو تاکسی، بغل دستی که جز هنگام شستن پنجره ها به روزنامه دست نمیزنه، خم می شه بینه اون توچی نوشتن ...

وقتی ساعت 5صبح، تو یه خیابون خلوت، که پرنده پر نمیزنه، پشت چراغ قرمز وامیستی ...

وقتی بچه 8 ساله، دلش میخواد موهاشو مش کنه و شوهر کنه ...

وقتی تو زندگیت ، هیچ موقع از بابت دوست شانس نیاوردی ...

وقتی زنای چادری بین تو و یک دختر فاحشه فرقی نمیبینن ...

وقتی دونفری که از هیچ جهت تفاهم ندارن عاشق هم میشن ...

وقتی بی هیچ گناهی محکوم به زندگی میشی ...

وقتی نفهمی بزرگترین نعمته ...

وقتی یکی دستشو با سیخ داغ و سیگار میسوزونه، و بعد، کاملا استریلیزه پانسمانش میکنه ...

وقتی یکی با خوندن شعرات گریه میکنه، و دیگری مسخره شون میکنه ...

وقتی یه دختر، بهترین دوستاش پسرن ...

وقتی که هیچ غمی تو ظاهرت دیده نمیشه، و همه ادعا دارن که تو بی حس ترین فرد روی زمینی و همه حسودیتو میکنن، چون همه چیز داری ...

وقتی دل آُسمون ابریه شهریور ماه خالیه ...

وقتی من با گفتن کلمه سکسکه ممکنه فیلتر بشم ...

 

به این فکر کردی که چرا هروقت نوبت خودت میرسه،جامیمونی؟

به این فکر کردی که چرا اینقدر از آهنگای 6/8 نفرت داری؟

به این فکر کردی که چرا از همه چی سیر میشی زود؟

به این فکر کردی که چرا به قیمت هیچ، فروخته میشی؟

به این فکر کردی که چرا تو کابوسات، فریادت گنگه؟

به این فکر کردی که چرا به این چیزا فکر میکنی؟

 

اصلا تو منتظر چی هستی؟

پ.ن:: خسته ام! میدونی؟ یه دل سیر خواب میخوام ...

پ.ن:: هی تو! من سر حرفم هستم!

 

پرسش:: کسی میدونه سرعت تاریکی چنده؟

نیازمندیها::به یک دلِ زیبا، با انعطاف پذیری بالا، چند کیلو درکِ عمیق، یک جفت دستِ لطیف، یک جفت چشمِ بینا، جهت اتمامِ نمایشنامه مان نیازمندیم.

سخن پایان::

آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥