در شعر من برهنه شو

 

 

در وقفه تپش‌های این سرزمین،

حسرتی ناهنگامِ زمان را طلوع کرد.

حسرتِ نابِ یک بوسه داغ،

بر مژگان پرتلاطمِ آتشِ اشتیاق.

امشب،

در گرداگردِ سوالهای بی‌پاسخ،

کدامین غرور را برقصم؟

دستانِ نوازش را

برسرِ کدام فریاد بپرورانم؟

کاش خستگی‌ها را

با تلخیِ سرطانِ اعتماد

به در نمیکردند.

کاش از پرتوِ دل‌نگرانی

میشد به سرچشمه آغاز

رنگی دگربار ترسیم کرد.

کاش شبم را ...

خنده‌های بی‌دریغم برتو باد

ای زندگی!

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

anCiNG oN The Hell RaiN

 

 

تا حالا زندگیو از چشم یه بز کوهیه زرد دیدی؟

تاحالا دنیارو مث فضولات انسانی، ریختی توالت بعد سیفونو بکشی برن؟

 

تاحالا دقت کردی که وقتی بارون میاد، بازار کار دخترانِ شیفت شب و بستنی فروشیا میره بالا؟

تاحالا لذتِ غلتیدن تو کثافت و لجن و حس کردی؟

تاحالا فکر کردی چرا مگس رو هر چی میشینه، دستاشو بهم میماله؟

تا حالا سنگینی یه بغض مسخره رو به مدت چندین سال ته گلوت حس کردی که نه بالا میره نه پایین؟

تاحالا لذتِ کرختیِ دستای یخ زدتو، وقتی روشون آب داغ میریزی حس کردی؟

تاحالا لذتِ خندیدن سرقبرِ عموتو چشیدی؟

تاحالا شیرینی فقرو مزه کردی؟

تاحالا فکر کردی که چجوری میشه اگه ... ؟

تاحالا فکر کردی زندگی چقدر لذت بخشه؟

تاحالا فکر کردی؟

پ.ن: به جای عکس، میتونین از موزیک وبلاگ بهره ببرین.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی

Till I CoMe!

در حریق بی‌بازگشتِ خنده‌های کودکانه،

دریایی ساخته‌ام با بهانه.

تا توانم زِ خاکسترهای خیال،

قلعه‌ای سازم که با هر سوز باد،

بر ساحلِ خستهء روز

ویران نشود.

قلعه‌ای

به زیبایی حسرت

به تاریکیِ فریاد

به بی‌دریغیِ سکوت!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

NeVeR CaReD FOR WhaT TheY Do

درگرداگرد پایانِ متناهیِ سمفونیِ آغاز،

لغات ناملموس را به زنجیر میکشم.

کسی میداند چرا

همچنانیِ لحظهها

از پسِ دالانهای خشکِ شرمساری

به انزوای نفرت بار خود

رنگِ آزادی نمیدهند؟

ومن

قلاب ماهیگیریم را

به اقیانوسِ جوانی پرت میکنم

و خود به شنای نوعروسانِ دریایی

آرامشِ دریا را بر هم میزنم.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی

Kill The LiGht FoR a LOVeLoRN

 

 

آخر این قصه چه جوری تموم میشه؟

یه روز یه آدم بیکار و عقده ای و مازوخیسمی، یه عروسک شکسته پیدا میکنه، میخواست لگدش کنه اونور، یهو عروسکه زبون وا میکنه میگه: بچه آدمها بهم رحم نکردن، تو یکی اذیتم نکن! عوضش میتونم 2 تا آرزو واست برآورده کنم.

آدمِ بیکار قصه، میبینه تنوع داره قلقلکش میده، میگه باشه! آرزوی اولم اینه که میخوام یه بیماری لا علاج بگیرم! ... با خودش فکر کرده بوده که بعدن میتونه ارزو کنه خوب شه!

آرزوش برآورده میشه و روز به روز ضعیفتر میشه، تا اینکه...

تااینکه یه روز عاشق یه عقده ای دیگه میشه، آرزو میکنه که تا آخر عمرش مال هم بشن ...

 

1. متوجه میشه که طرف مشکل جنسیتی داره و باید عمل کنه!

بعد از مدتی، دوای مریضیش پیدا میشه و خوب میشه! اما مجبوره که تا آخر عمر درازش با همون یارو زندگی کنه.

2. چند روز بعد، از شدت مریضی میمیره.

3. از خواب میپره و قول میده که دیگه عروسکاشو اذیت نکنه.

4. عشقش تصادف میکنه میمیره، و خودش از شدت غصه سکته میکنه میمیره.

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : طنز