پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥


بشمر...

آخر نگرشِ گلوله برفِ نامبارک

از ترکش‌های بذرهای اعتماد

چگونه به سرانجامِ چله نشینی اشک رسید؟

در شبِ طوفانِ سرخ‌گونِ آرامشِ ابدی

سلولهای سرخِ شهوت را دانه دانه میکنم...

باشد که شهابی دیگر

بر تنِ خشکیدهء شب

سقوط کند.

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥


The FoRBiddeN DeSiReS

کشمکش هراسِ ناتوانی را

به رقصِ ساق پاهای نورانیش تاب میداد.

آبهای خشکیده سرانجام را میبویید

و بر حریقِ نیاز، بوسه‌ای فریاد زنان مینواخت.

پ.ن: تنفسِ بازدمِ غریبِ تختِ روانِ لحظه‌ها بر تو باد!

 

پ.ن: برای دیدن عکس، رجوع شود به پست قبل...

    [ CoMMeN† ]

جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥


لالایی

1. بادها دلتنگند، دستها بیهوده، چشمها بیرنگند، یادها میگندند، دوستت دارم ها... چه کوتاهند!

2. ...داشت موهاشو جلو آینه شونه میکرد ، که یهو آینه بهش گفت: هیچ میدونی بدون تو زندگی چقدر قشنگ میشه؟

3. رایحه خوش خدمت را از موهای کپک زده اصول گرانمایگان دریابید!

4. چه خوبه آدم همیشه، یه کاری واسه کردن داشته باشه ... به قول شاعر گفتنی : ناخن سرخ دست تو ، باغچه تب کرده من...

5. درگیروداد سوزن سوزنهای سرمای پاییزی، سگِ افسار گسیخته ای در میان آشغالهای باغچه خانه همسایه، عشق را بو میکشید.

6. زندگی شده مثل شویدهای آشِ دوغ اردبیل!

7. و زندگی همچنان میگذرد ...

نیازمندیها:: به یک کفگیر آهنی، جهت کندن ته دیگ خورشتِ غربتمان نیازمندیم.

سخن پایان:: حریق دعوت نوازش را توهم میکنم و تن پوش نجوای تو ، از گرفتاری بوسه شبگردِ آشغال، به افسوس رویای تاریک میخندد.


    [ CoMMeN† ]

جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥


WhY I aM؟

موضوع انشا: با کلمات زیر جمله بسازید:

آشغال - توهم - رویا - تو - گرفتار -میکنم - تن پوش - نجوا - به - شبگرد - نوازش
را - دعوت - افسوس - و - تاریک - میخندد - بوسه - حریق - از

 

 

سخن پایان: در نبضِ آزمونِ تنهایی، پژواکِ بیگانه ای آشنا، پوستِ شب را میشکافد.

پدر! تولدت مبارک!

    [ CoMMeN† ]

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥


FLaSH BaCk

میان سنگهای کبودینِ ته رود،

بدنبال سایه خود میگشت،

ماهی سیاه کوچولو .

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥


TheRe iS No PaiN You aRe ReCeDiNG

درگیری در انتهای احتیاج فراموش شده است.

دریغ از گوشی که فریادِ نگاههای گنگ را

در سرچشمه نوازش دریابد.

به کدامین اشک فروریزم؟

تا شاید گورستانِ متروکهء دل

برگهای پاییزیش را از باد پس گیرد

و انتظارِ برف از آمدنِ فردا،

به وصالِ تاریکیِ آرامش

سرخیِ دوباره بخشد.

دستانت را با لالاییِ نتهای مسحور کننده

جادویی تازه بخش.

بگذار که تنِ خشکیدهء شب،

از تراوشِ نواها

تن‌پوشی تازه دریابد.

 

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥


آرپژ زندگی ...

 

 

امروز

از فردایم گریخت

اما

ندانست

دیروز را

در پستوی

متروکهء دل

فراموش

خواهد کرد.

چشمانم

در پی آزادی

غرورم

را می‌آزارد.

 


    [ CoMMeN† ]


>