جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧


The Day †ha† NeveR CoMes

 

در خیابانهای مردهء شهر

عطشِ رخنهء جاودانه

در گلو میخشکد.

آه، فریاد است

و اشک

خنده کنان

بر لبها بوسه میزند...

در ناکجایِ جهانِ بیکران،

بخواب آرام

رویای آسمانِ همیشه بارانیِ زندگی...

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧


GeCeleR aYa BaxıB yaR SeNi Yad eyleMişeM

1. اولِ هر چی، یه تشکرِ ویژه دارم از عسلِ مهربونم... بابت پست قبلی، که حسابی سورپرایزم کرد! و یه تبریک خیلی ویژه تر، به خاطرِ عروس شدنش. عسلم؛ بیصبرانه منتظر از نزدیک دیدنتم... میدونم اونروز مث فرشته ها میشی... آخه مث اونا پاک و لطیفی ... همه چیو آماده کن! فریدا داره میاد پیشت!

2. بچه تر که بودم، قابلیت پیشگوییم بیشتر بود. حس 6امم، خیلی راحت بهم میگفت که چه اتفاقی قراره ماهِ بعد بیفته. الان که از بچگیم کمتر شده، اونقدر اتفاق دورو برم میفته، که در پیشگوییِ حوادث بزرگتر دچار شک میشم. البته اینو میدونم که سگِ وفادارم از نژادِ تریر خواهد بود!

9. قلب و روح و عشق و احساس و مهربونی و همدلی و نازکشی و عشوه خری و خوبی و دلسوزی و پاکی و پولات مالِ من، بقیه چیزات مالِ بقیه!

3. این داروی توِ: روزی 1ربع باید برقصی، کم کم زیادش میکنم. میخوام وقتی پیشمی، همیشه بخندی. میخوام وقتی لپ درمیاری ماچت کنم!

4. هیچوقت به گذشته فکر نکن. غصه آینده رو هم نخور! هِر هِر بخند به حال و نفستو بکش ! دنیا بی ارزش تر از اونه که بشینی غصه بخوری ... اصن میدونی چیــ ...
پ.ن: پاشو نخواب اینقدر .صاحبخونه اومده بیرونمون کنه. پاشو یه چیزی وردار واسه این بچه که پولِ دوا درمونشو نداریم...!

8. گفت ... با حریق یادها همسفرم ، گفتم : وقتی دورم به تو نزدیک ترم...

5. اینروزا، هوای تبریز شده مثل آدماش. خوابِ زمستونیم داره شروع میشه!

7. پسرا، دوس دارن با دخترای عروسکی بازی کنن :: وااااای! یه دختر تور کردم ، جیگر! ماه! عروسک! هلو ! قدش فلان، اینجاش فلان، اونجاش بهمان!! آدم میخواد همینجوری نگاش کنه!! قراره ببرمش پارتی باهاش مِی بزنم!

و در مورد عروسکهای خودشون :: نبینم موهات بیرون باشه! جوری نری همه نگات کنن و بیفتن دنبالت! نبینم پیاده را بری! تنگ نپوش، کوتاه نپوش ، آرایش نکن! به حد کافی قد بلند هستی جلب نظر میکنی! دخترِ خوب که پارتی نمیره ! دخترِ خوب مشروب نمیخوره!

و این قصه ، تا ابد ادامه دارد ...

6. میشه زندگی رو به واقعیت تبدیل کرد... میشه دیوار هارو قرمزِ قرمز کرد و از روییدنِ یه برگِ طریف تو یه گلدونِ شکسته احساسِ آرامش کرد... میشه بود و از عشقِ بودن رقصید ... میشه صبح از خواب پا شدنی، چشم به دریا وا کرد و به عشق، یه لبخند هدیه کرد... میشه ...
پ.ن: نه! تب ندارم ... فقط گشنمه یه کم ...

نیازمندیها::تکرارِ 12 اسفندِ 4 سال پیش ، اردیبهشت ِ 3 سال پیش، 27 تیرِ 2 سال پیش، 4 آبان و 25 بهمنِ 1 سال پیش، 10 فروردین و 29مردادِ امسال ...

سخنِ پایان:: به فریادِ پرواز سوگند، که رازِ تو همیشگیست، اما آینه نیز میشکند...

عسل این عکس تو و همسرِ نازنینه. میبخشی که بدون اجازه گرفتم!

    [ CoMMeN† ]

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


به پاکی باران

فـراتر از باور ِ بیداری,
روزی می‌رسد که ساده
یـخ ِ فاصله آب شود
در غلظتِ خُنَکِ سحرگاهی.
الِفی مانده از انتظار ِ هزاران غنچه‌ی آتشینِ دیدارت...

پُستی به یادگار, برای توئی که هیچ واژه‌ای جهتِ وصفِ خوبی‌هایت نیافته‌ و نخواهم یافت. برای توئی که آشنایی‌ات دوستی‌ات تا پایانِ عمرم تکرار نشدنی‌ست.
تو برای منِ کوچک, بزرگترینِ شانس ِ دنیایی. بهترینِ هر که شناخته و داشته‌ام, ماندنی‌ترین رهگذر ِ این 25 سال یکسره نفس کشیدنم بوده‌ و هستی.
از آشنایی با تو می‌بالم, از داشتنِ خواهری چون تو مغرورم, خدا را شاکرم که پس از تحمل ِ دردِ خنجرهایی که از دوست خورده‌ام تو را برای جبران, بعنوانِ پاداشِ گذشت و بخشش‎هایم برگزید.
دوستت دارم فریدای من, امیدوارم که تا همیشه لایق ِ دوستی با تو بمانم

خیلی ساده‌تر بنویسم: خانومی, عشقم, بابتِ همه چی ازت ممنونم, تو جلوی دوست و آشنا و خانوادم سربلندم کردی و باعث شدی دوباره بعد از سال‌ها سرمو روو به آسمون بالا ببرم و از تهِ دل خدا رو بابت داشتنِ دوست و خواهری مثل ِ تو شکر کنم. فریدای عزیزم, تمام ِ تلاشم رو می‌کنم تا مهربونیت رو به بهترین شکل ِ ممکن جبران کنم. دلم میخواست برات یه شعر بگم ولی هر کاری کردم نشد احساساتم رو توو شعر و وزن و قافیه‌ها جا بدم, فقط تونستم متنِ اول آپدیت رو با حروفِ اسمت بنویسم و عاشقونه تقدیمت کنم.

به امید روزی که بعد از ۴ سال آشنایی و دوری از نزدیک ببینمت و در آغوشت بگیرم. سخت منتظر ِ با هم بودنمون هستم.

دوستت دارم, از صمیم ِ قلب, از عمق ِ وجود. توو زندگیم همیشگی باش.
راستی... شرمنده بی‌اجازه و بی‌خبر وبلاگت رو آپدیت کردم.

فدای فری فریه خودم
عسل

    [ CoMMeN† ]

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧


DünYaDa ölüMdeN BaşkaSı yalaN

 

Θ̳̿ζ₰ در پستیِ سایه های ارتعاش هیچ شکی نیست!

Θ̳̿ζ₰ ای آدمهای 21 انگشتی، آیا تصمیمی برای بزرگ شدن دارید؟

Θ̳̿ζ₰در انتهای بی حسی، آرامشی میبینم، که حتی از آغوشِ تو داغتر است!

Θ̳̿ζ₰₰ درِ گوش پسری گفت، معشوقه یکیست، و فاحشه دیگری!
پ.ن: و اما در مورد تو ! ازدیاد ِعشاق، فرصتی برای فکر کردن به تو را نمیدهد! بیخودی اصرار نکن!

Θ̳̿ζ₰ این روزها پالتوها، گرانتر میشوند، و دستها، سردتر... و دیگر آن مردِ گل فروشِ شبهای بارانیِ ولیعصر، مذاقِ ترافیکِ اعترافات را معطر نمیکند.

Θ̳̿ζ₰ دریاها، آبِ زیادی دارند، حتی بیشتر از اشکهای خوش طعم تو!

Θ̳̿ζ₰ هر شب، یکی از این شکلاتهای تلخِ ویسکی دار را ، به یادِ آینه ات، با شرابِ سرخ میخورم ... و به سگِ وفادارم می اندیشم ، که بعد از مرگم، صورتِ چه کسی را خواهد لیسید...

نیازمندیها:: به مقدار زیادی شیره جهت مالیدن به سرِ چیزی نیازمندیم.

سخن پایان:: حیفِ چشمانِ مهربانِ احساسی که کورِ راهِ آسمان شد.

    [ CoMMeN† ]


>