ای عمری که همین جوری داری میری !‌

_ خانم شما گرافیک خوندین؟!

* نه! رشتم کامپیوتره!

_ پس رفتین کلاس نقاشی! استادتون کی بوده؟

* من کلاس نقاشی نرفتم

_ پس چجوری ...

پ.ن:: خودمم نمیدونم واقعا چجوری! فقط میدونم شاید احمق باشم، یا مخم تاب داره، یا حتی ممکنه از خوشیه زیاد باشه، شاید منم میتونم بشینم خونه، سروقت بخوابم، یه خرمن آرایش کنم، برم گردش...

 

2. هوس قدیمیهای شادمهرو کردم، اون موقع ها دوم دبیرستان بودم ... " آسمون توی نگاهِ پنجره جون میگیره، وقتی شب توی چشمام بوی بارون میگیره " که بعدش میگفت : " خاطراتِ بچگی با اسمِ تو شروع میشه ... " تازه! ناراحتم ازینکه چرا زودتر تر ازینا، مثلا همون موقع که من هنوز بچه بودم،‌ نپریدم تو زندگیت! با اینکه همیشه بیخ گوشم بودی ، همیشه پیشرفتتو تشویق میکردم و از ناراحتیات ناراحت میشدم ... شهابِ آسمون زندگیم!

 

3. ویترای، چیزِ عجیبیه! با همه سادگیش، واقعا جذابه و هزار ناگفته داره ... البته خیلی هم گرون قیمته! پدرم درومده خلاصه !

 

4. هی میخوام هیچی نگم، هی میخوام بیخیالی طی کنم، هی میخوام .... نمیشه دیگه! بالاخره شبکه العربیه هست! زد دی اف آلمان هست!

پ.ن: اَه!

 

5. تو اگه نماز میخونی و روزه میگیری، اگه جلو بابای من روسری میذاری، اگه ماه محرم آهنگ گوش نمیدی، اگه صلوات میفرستی، اگه آیه الکرسی میخونی، اگه جلو بابات آستین کوتاه به زور میپوشی، چطوری میری خونهء دوست پسرِ دوستت ، لخت میشی باهاش س.ک.س میکنی؟ تازه! بعدشم هی ح . ش. ر . ی میشی و هی باید بری بهش ب..... ؟!! این اسلامی که تو داری، دقیقا از کدوم نوعه؟!

 

٧. پیر شدی، پشیمون شدی، دیگه بهت خوش نمیگذره،‌ هرروز پیشرفتمو میبینی غصه میخوری، نگاهات پره حسرتن، عصبی
شدی، خوب به من چه !‌!‌

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی