آب در خواب است

درین تندبادِ بی‌حاصلِ زایش

زمین سرد است و مرگ را می‌ستاید.

 

زوالِ روح در آغوشِ بطالت

 

بسانِ شیره از نارکوک می‌تابد.

 

نهالِ سرو درگیرِ خزان است

 

زِقندیلِ مغاکِ عشق، درد می‌بارد.


دفینِ خاکِ دل ، بذرِ تنفر


به مستی ،زجر رنجورِ ضجرت می‌سراید.

 

آب در خواب است، در عمقِ چشمه‌سارانِ ترانه

 

زمین را میکشد تا می‌گسارد.

 

به مردن، فیضِ سوگند نالان است

 

حقیقت، دیر به چشمِ تلخ کوردل می‌خرامد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

Fe†uS oF LoVe


*
زندگی، یعنی خستگی کوچولو. زندگی یه جنگه که هرروز تکرار میشه و عوض شادی‌هاش _ که تنها قد یه پلک بهم زدن دووم دارن_ باید بهای زیادی بدی.


**همیشه، برام از عشق میگفت، اینکه یه آغوش گرم، یه نوازش، یه بوسه، از معشوق باعث میشه همه درداتو فراموش کنی. بجز دردِ نابود کردنِ یه موجودِ زنده، که داره تو شکمت رشد میکنه ... تنها به‌خاطر اینکه، اینجا ایرانه ...
چند وقت پیش، وقتی این داستان رو با تمام جزئیاتش شنیدم، سردم شد، کرخت شدم و فقط تونستم آه بکشم...
وقتی این اتفاق افتاد، همسنِ من بود... 24ساله. قشنگ بود، جذاب بود، و عاشق.
همیشه میخندید، به منم میگفت بخند! اما این خنده‌ها، یه روزی تموم شد. یه روزِ بهاری... فصلِ زایش، یه روزِ ایرانی. 5روز از وقتش گذشته بود. نگران نبود، چون واقعا اتفاقی نیفتاده بود. مطمئن بود که حتی یه قطره هم وارد رحمش نشده. اما استرس
داشت. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت بره تست بده .
پرسنل آزمایشگاه، با نگاههایی پر از عقده، ازش خون گرفتن و گفتن برو 5 ساعت دیگه بیا. این 5ساعت ، واسش 50 ساعت طول کشید... تا اینکه ...
_ خانم، جوابتون مثبته ...
سرش گیج رفت، قلبش ترکید، نفسش بند اومد ... نه! غیر ممکنه، آخه چطوری؟ کی؟ ازون گذشته اینجا ایرانه، یه دخترِ مجرد باردار شده، دنیا رو سرش میچرخید. چیکار باید میکرد؟

عشقش، همه جارو گشت تا یه نفرو پیدا کرد، که تو این کار بود: سقطِ جنین. یه سرپرستار بود. که میگفتن تو کارش خیلی وارده. رفتن پیشش.

سونوگرافی، یه موجودِ کوچولوی 5 هفته‌ای رو نشون میداد، هنوز قلب نداشت. پس نباید ناراحت باشه. 2 تا آمپول، کارو یه سره میکرد.

_ دردِ شدیدِ کل بدن، سرگیجه، افت فشار، معده و روده هات بهم میریزن، ... حتی ممکنه قلبت وایسته. اگه حالت خراب شد حق نداری مسکن بخوری، دکتر بری، سرم بزنی، تا آمپولها اثر کنن . تا 9 ساعت باید بچه بیفته. اگه نشد، 2 تا آمپول دیگه باید
بزنی... نترس! استرس هم نداشته باش!

... اتفاقایی که تو اون چندساعت افتاد، اونقدر ناراحت کنندست که دوست ندارم اینجا بنویسمشون.


2هفته ازون اتفاق گذشت . بعد از اونهمه خون و لخته، دیگه خیالشون راحت بود. اما کم کم ، اوضاعِ جسمیش بهم ریخت. ضعف داشت، همش میخوابید، حالش بهم میخورد، چشاش سیاهی میرفتن، از بوی ادکلنش بدش میومد، گوشت دوست نداشت، کم کم دیگه غذا هم نمیتونست بخوره. یعنی ممکنه رحمش عفونت کرده باشه؟ ممکنه بقایای جنینی یه غده تشکیل داده
باشن؟ باید میرفت دوباره سونوگرافی...

_ خانم, جنین شما نه تنها از بین نرفته، بلکه 9هفتشه، بند نافش درست شده، قلبشم سالمه و داره میتپه!

نمیدونست بخنده، گریه کنه، داد بزنه، خودشو بکشه، یه بار دیگه دنیا رو سرش خراب شد. موجودی که زاده عشقه، تو شکمشه، یه بار خواست بکشتش اما اون بچه میخواست بیاد. حتی از همون اولش ... موجودی که قلبش داره میتپه! 2هفته بعد هم جنسیتش معلوم میشه. 9 هفته با این موجود زندگی کرده،... اما اینجا ایرانه، فرزندِ نامشروع، سنگسار، شلاق، مرگ، بدنامی، رسوایی، بی‌آبرویی .

سرپرستارِ مهربون، فرستادش پیشِ یه خانم دکتر زنان برای ساکشن. گرون بود، درد داشت، تقریبا وحشتناک بود چون بدونِ بیهوشی، باید رحمشو تمیز میکردن.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید. جنین چسبیده بود به مادرش ... به‌این راحتی‌ها کنده نمیشد. و اون اونقدر درد کشید و داد زد که از حال رفت...

چند ساعت بعد، بیدار شد، نیمه شب بود، همه حوادث این 2 ماه از جلوی چشش رد شدن... و اون ...بالاخره راحت شده بود، و جنینِ نامشروعِ ناخواستش، از بین رفته بود...



*
... زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من! تو مردی! منم میمیرم ، اما مهم نیست، چون زندگی نمیمیره !



* اوریانا فالاچی – نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد

** تمام حوادث این داستان، واقعیه.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، زندگی

eaGLe

این آینهً سنگی مغرور چه بیند

جز خویش که در دایرهً خویش نِشیند

تردید ندارد که جهان زیر پرِ اوست

هر ره که رَوَد سایهً او همسفر اوست ...


نیازمندیها::
من ازین دنیا چی میخوام؟! دو تا بال برای پرواز !

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

وقتی زل زد تو چشای زندگی ...


تو گلوش یه جمله دست و پا می زد


جمله ای که دم آخر نیومد



حرفی که تا پشت حنجره رسید


ولی مرد و نفسش در نیومد...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

________

آمریکا، آمریکا. ننگ به نیرنگ تو خون جوانانِ ما میچکد از چنگ تو .
 پ.ن: اگر دقت کنین، این شعر خیلی با مسماست!


+ کتابهای دخترا از پسرا باید جدا بشه. + دخترا باید از پسرا کمتر درس بخونن، تا سن ازدواج نره بالا
+ دخترا باید به موقع ازدواج کنن، تا پسرا به راههای بد کشیده نشن.
+ دخترا هرچی احمق تر باشن، بیشتر به دردِ زندگی آینده میخورن.
+ دخترا تو این مملکت، همیشه بدبخت بودن، هستن، خواهند بود.
استثنایی هم وجود نداره.
++ آهای! آقایون، شما که صداتون کلفته، زورتون زیاده، همیشه هم زیاد میخورین،
صبح که از خواب پا میشین صورتتون رو دست میکشین میبینین زبره،
دقیقا چه احساسی بهتون دست میده؟!
Ħ ازکلمه خاله خوشم نمیاد.اما ازینکه دارم aunt میشم، خوشحالم! 
ΐ₫ این شیشه، خیلی چیزِ باحالیه!غیر صافی و پاکیش، خیلی لطیف و حساسه
باید هواشو داشته باشی، مواظب باشی، حواست بهش باشه که نشکنه!
سخن پایان: حسش نیست!
نیازمندیها: اون مدادِ جادویی تو اون کارتونه، پسره هرچی میخواست باهاش میکشید.
بعد به راحتی تبدیل به واقعیت میشد!
  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : زندگی

DioS

پروردگارا؛
تویی که
غزلواره‌های بیهودهء لذت را
به فرداهای خیال پیوند می‌دهی،
و از قعرِ نگاهِ آینه
به شرمگاهِ نفرت
جلوه‌ء حیات میبخشی،
درهم تنیدنِ هوست را
از درنگِ بوسه‌های خشم
بر تنِ محزونِ نیاز
چرا به زالوها وانمیگذاری؟

در کویرِ آرامِ شبهای اعتماد،
از نابودیِ احساسِ مقدس
هنگامِ تدفینِ نوازش
بهره‌ء کدامین نور را میبری؟

در زوالِ ترنمِ چشمانِ همیشه مست
سوگند گسستنی‌ست
و توهم،
برگهای خشکیدهء انزوا را
تنها مریدِ رازِ هستی‌ست.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

WolF

در نشیبِ اندوه‌زارِ بسترِ افق،

شب، بکارتِ روز را

در سرخیِ غروب میدرد.

و ماه ...

زاده میشود.

 

در تلاطمِ نگرانِ ابرها

پا به رقصِ فردا میگیرد ماه

و زمان را

در کرانه‌های تب‌دارِ اشتیاق،

مدفون میکند.

 

اکنون زمان،

زمانِ مستیِ گرگ‌ِ شب‌زدهء آتش‌پرستی‌ست

که رها ،

آرام ،

پر غرور

در می‌گساریِ پرابهتِ رویا،

از فراسوی گورهای آبستن از فراموشی

و بدور از

انزوایِ دردناکِ روحِ زندگی.

حقیقت را زوزه میکشد...

... Y el †ieMpo Pasa DeMasiaDo RápiDo

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†