جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸


آب در خواب است

درین تندبادِ بی‌حاصلِ زایش

زمین سرد است و مرگ را می‌ستاید.

 

زوالِ روح در آغوشِ بطالت

 

بسانِ شیره از نارکوک می‌تابد.

 

نهالِ سرو درگیرِ خزان است

 

زِقندیلِ مغاکِ عشق، درد می‌بارد.


دفینِ خاکِ دل ، بذرِ تنفر


به مستی ،زجر رنجورِ ضجرت می‌سراید.

 

آب در خواب است، در عمقِ چشمه‌سارانِ ترانه

 

زمین را میکشد تا می‌گسارد.

 

به مردن، فیضِ سوگند نالان است

 

حقیقت، دیر به چشمِ تلخ کوردل می‌خرامد.

    [ CoMMeN† ]

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸


eaGLe

این آینهً سنگی مغرور چه بیند

جز خویش که در دایرهً خویش نِشیند

تردید ندارد که جهان زیر پرِ اوست

هر ره که رَوَد سایهً او همسفر اوست ...


نیازمندیها::
من ازین دنیا چی میخوام؟! دو تا بال برای پرواز !

    [ CoMMeN† ]

چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸


وقتی زل زد تو چشای زندگی ...


تو گلوش یه جمله دست و پا می زد


جمله ای که دم آخر نیومد



حرفی که تا پشت حنجره رسید


ولی مرد و نفسش در نیومد...

    [ CoMMeN† ]

جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸


________

آمریکا، آمریکا. ننگ به نیرنگ تو خون جوانانِ ما میچکد از چنگ تو .
 پ.ن: اگر دقت کنین، این شعر خیلی با مسماست!


+ کتابهای دخترا از پسرا باید جدا بشه. + دخترا باید از پسرا کمتر درس بخونن، تا سن ازدواج نره بالا
+ دخترا باید به موقع ازدواج کنن، تا پسرا به راههای بد کشیده نشن.
+ دخترا هرچی احمق تر باشن، بیشتر به دردِ زندگی آینده میخورن.
+ دخترا تو این مملکت، همیشه بدبخت بودن، هستن، خواهند بود.
استثنایی هم وجود نداره.
++ آهای! آقایون، شما که صداتون کلفته، زورتون زیاده، همیشه هم زیاد میخورین،
صبح که از خواب پا میشین صورتتون رو دست میکشین میبینین زبره،
دقیقا چه احساسی بهتون دست میده؟!
Ħ ازکلمه خاله خوشم نمیاد.اما ازینکه دارم aunt میشم، خوشحالم! 
ΐ₫ این شیشه، خیلی چیزِ باحالیه!غیر صافی و پاکیش، خیلی لطیف و حساسه
باید هواشو داشته باشی، مواظب باشی، حواست بهش باشه که نشکنه!
سخن پایان: حسش نیست!
نیازمندیها: اون مدادِ جادویی تو اون کارتونه، پسره هرچی میخواست باهاش میکشید.
بعد به راحتی تبدیل به واقعیت میشد!

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸


DioS

پروردگارا؛
تویی که
غزلواره‌های بیهودهء لذت را
به فرداهای خیال پیوند می‌دهی،
و از قعرِ نگاهِ آینه
به شرمگاهِ نفرت
جلوه‌ء حیات میبخشی،
درهم تنیدنِ هوست را
از درنگِ بوسه‌های خشم
بر تنِ محزونِ نیاز
چرا به زالوها وانمیگذاری؟

در کویرِ آرامِ شبهای اعتماد،
از نابودیِ احساسِ مقدس
هنگامِ تدفینِ نوازش
بهره‌ء کدامین نور را میبری؟

در زوالِ ترنمِ چشمانِ همیشه مست
سوگند گسستنی‌ست
و توهم،
برگهای خشکیدهء انزوا را
تنها مریدِ رازِ هستی‌ست.

    [ CoMMeN† ]

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸


WolF

در نشیبِ اندوه‌زارِ بسترِ افق،

شب، بکارتِ روز را

در سرخیِ غروب میدرد.

و ماه ...

زاده میشود.

 

در تلاطمِ نگرانِ ابرها

پا به رقصِ فردا میگیرد ماه

و زمان را

در کرانه‌های تب‌دارِ اشتیاق،

مدفون میکند.

 

اکنون زمان،

زمانِ مستیِ گرگ‌ِ شب‌زدهء آتش‌پرستی‌ست

که رها ،

آرام ،

پر غرور

در می‌گساریِ پرابهتِ رویا،

از فراسوی گورهای آبستن از فراموشی

و بدور از

انزوایِ دردناکِ روحِ زندگی.

حقیقت را زوزه میکشد...

... Y el †ieMpo Pasa DeMasiaDo RápiDo

    [ CoMMeN† ]


>