دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸


در همه دیر مغان ، نیست چو من شیدایی

چله! شب شعر و شراب و - - - - و شادمانی! شبی که با اینکه به فال اعتقاد نداری، اما بازم دوس داری حافظ و وا کنی و بهت بگه:
ای در چمن خوبی رویت چوگل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوشبو ...
دوس داری، با کسایی که دوسشون داری باشی و اونقد انار بخوری، که آرواره هات تا دو روز از کار بیفتن!
دلت میخواد اقلا یه شب از عمرت، همه چیو فراموش کنی و فقط خوش باشی...



پ.ن: چله خوبی داشته باشید.

 

5سال پیش، یه شب، اومد یه قلم ازم گرفت و رو برگِ خاطره‌هام نوشت ::

عسل!


عسل، واسه من، واژه‌ای یادآورِ یه پارادوکسیه از نزدیکی و دوری، غم و شادی، عشق و نفرت، خنده و گریه، آرامش و خشم ...

عسل، همیشه شیرینه، اما هیچوقت دل رو نمیزنه.

عسل، علاوه بر خاطره، یه یادگاریه، در گذرِ نوجوانی به جوانی ...

همیشه وقتی غمگین میشدیم، فقط کافی بود 5 دقیقه با هم حرف بزنیم! دیگه مگه میشد مارو جمع کرد!

تا 5 ساعت فقط میخندیدیم! دل درد میگرفتیم و از چشامون شرشر آب میریخت!!

هر شب و روزمون یه خاطره بود، که هرگز تکرار نمیشن ...

*****

یه سال از روزِ رسیدنِ عسل به عشقش میگذره. مث همیشه، واسش آرزوی آرامش و خوشحالی دارم.

میدونم که الان حافظو واکرده و داره شعر میخونه و فردا هم باید واسه سالگردش، یه جشن رمانتیکِ 2 نفره بگیره.

 

دوس دارم بعد از خوندنِ این پست، یادِ قدیما دوباره واسش پررنگ شه و بتونه، واسه چند لحظه ، غماشو فراموش کنه و به یاد اون وقتا فقط بخنده.

شب چله

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸


دیدی دنیا ما رو دست انداختی؟

اون ور:


دختر: مامان! بابا! یه عوضی بهم تجاوز کرده.

مامان و بابا: چجوری؟

دختر: ما مست میکردیم و نئشه میشدیم. من ناراحتم!

مامان و بابا: عزیزم! اصلن ناراحت نباش! ما پیشتیم.



این ور:

مامان و بابا: یا میگی با کدوم پسر #&*#! ی دوست شدی، یا قلم پاتو میشکونیم.

دختر: به خدا من با هیچ پسری حرف نمیزنم!

مامان و بابا: فردا میریم مخابرات، پرینت درمیاریم، میریم دمِ خونش، آبروشو میبریم. حق نداری بری بیرون از خونه.

دختر: مامان! بابا! ازتون متنفرم!

^^^^^ ^^^^^ ^^^^^ ^^^^^

اون ور:

دختر: مامان! بابا! این دوست پسرمه، ما قراره 1 ماه دیگه باهم ازدواج کنیم.

مامان و بابا: دخترم! امیدواریم انتخابت درست باشه، واست آرزوی خوشبختی میکنیم.

دختر: دوستون دارم!



این ور:

مامان و بابا: پولداره، تحصیلات داره، خونواده داره، 1000 تا کمتر هم نمیدیم. فردا میان خواستگاری.

دختر: ولی من ازش خوشم نمیاد، من نمیخوا ....

مامان و بابا: چشمم روشن! پس تو حتما عاشق شدی! بگو اون کدوم بی سروپاست؟

دختر: موضوع این نیست! آخه من میخوام ...

^^^^^ ^^^^^ ^^^^^ ^^^^^

اون ور:

معلم: بچه ها! فردا قراره بریم جنگل، واسه تحقیق درمورد پروانه هایی که لکه قرمز رو بالشون هاله زرد داره.

بچه ها: میتونیم شب تو جنگل چادر بزنیم؟

معلم: عالیه! میتونیم چادر بزنیم و آتیش روشن کنیم!



این ور:

معلم: بچه ها! فردا قراره بریم بهشت زهرا. رضایت نامه پدر و پولِ سرویس یادتون نره.

بچه ها: میتونیم نیاییم؟!

معلم: رو نمره انضباطتون تاثیر داره! چادر مشکی یادتون نره.



پ.ن: 10 سالم بود، تو اتاق وسطی که الان گلخونه شده؛ داشتم گردنبند درست میکردم، مامانم صدام کرد که برم clip نگاه کنم. یهو یادم افتاد که معلم دینی مون گفته بود: هرکی ماهواره داره، شیطان توخونه شون رفت و آمد میکنه! باخودم گفتم، شیطان؟!!

هنوز 1هفته مونده به محرم، الان 2 شبه که دسته شاه حسین گویان محله مون با طبل افتاده تو خیابون!

پ.ن: همون معلم مذکور، روزِ قبل از تاسوعا، ازروی کتاب واسمون مرثیه خوند. همه بچه ها گریه میکردن. و معلم به من چشم غره میرفت! من هنوزم بلد نیستم خودم خودمو به گریه بندازم!





شاید خصوصی!

بعضی وقتا، واقعا دلم میخواد برم یه جایی که هیچ آدمیزادی دورم نباشه.
اما انگار، حالا حالا ها خیلی کار دارم! آخه هنوز اول جوونیمه ، اول زندگیمه!!!!!!!
... یکی از آشناهای قدیمی، امروز بهم زنگ زد .
گفت داشتم یه آهنگی گوش میکردم، تکنو بود! یادتو افتادم که هد میزدی!
با تاخیرِ چند دقیقه ای یادم افتاد که آره! راست میگه!
همه قدیمیا، هنوز منو یه دخترِ شادِ شنگولِ بیخیالِ پرانرژی که متفاوت و دست نیافتنیه میشناسن.
هیچوقت باورشون نمیشه که من عاشق بشم یه روزی!

پ.ن: باید برم Hitman بازی کنم، شاید خالی شدم.... !


نیازمندیها: خیلی چیزا! که نه میشه گفت، نه میشه خواست!


سخن پایان: یک وجب از خاکِ این ترانه، سهمِ دلخستهء رهایی است که به فردای زخمی می اندیشد

    [ CoMMeN† ]

پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸


و زندگی

خوابِ چشمانم،


می‌گریزد

 


از هرزگیِ نفسِ مسمومِ حیات

 


از التماسِ اشک‌های محال،

 


در افولِ نفس‌های گنگِ بی‌مرگی ...

 


نگاهم، به سوسوی شهابِ آسمانم است

 


و صدایم،

 


ترنمِ خشکیدهء فردا را

 


در حصاری از زندگی

 


فریاد میزند.

 


در رقصِ نوازش‌های باران

 


بر عریانیِ تبِ خواستن‌ها،

 


رعد، مستانه می‌خواند.

 


شب، آغاز می‌شود

 


و زندگی ...

 


همچنان ادامه دارد.

 

 



سخن پایان:
گفتن و ازجا پریدن با یه دنیا خاطره اون درخت اما هنوزم تو کویر باور

    [ CoMMeN† ]

سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸


QuiZ S

با این جمله ها، کلمه مناسب بسازید:

من ... * تو . * عشق

    [ CoMMeN† ]

شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸


حقیقت

به درگاهِ حقیقت،

شبِ ابری نیز زیباست

 

زِ شوقِ ظهورِ عشقِ آسمانی،

 

حریقِ احساس،

 

امروز بی‌پرواست...

 

من از درکِ زوالِ خواستن‌ها

تنِ رنجورِ غم را،

زِ حسرت باز می‌دارم

 

مبادا دل ،

در مسیرِ سنگلاخی ره گشاید.

 

به زهرِ کامِ دنیای طریقت

 


و از بعدِ زمانِ زشتِ خلقت

 

مبادا دیروزِ مسموم،

 

رهِ هستی گشاید...


در این سردابِ سرابِ شعرِ هستی

 

ودر سرمایِ این پاییزِ زخمی

 

الهی...

 

چه میشد گر نفس را بازستانی؟

    [ CoMMeN† ]

جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸


I Can’† ReMeMBer Bu† i†’s alRiGhT

1. زندگی، یه دیسکِ با شیارهای مارپیچیِ بهم پیوسته، که تو هر شیارش، چندین تا سکتور داره. و فقط کافیه بیفتی تویکی ازین سکتورا، جریانات، هی واست به انواعِ مختلف تکرار میشن. و تو آخر عمری میبینی که هررجور نقشی داشتی تو زندگیت!

 

2. اگه افلاطون الان زنده بود، دیگه این جمله " عشق تنها مرضیه که بیمار ازش لذت میبره" . رو نمیگفت! اما اگه ناپلئون زنده بود، بازم میگفت: " نایاب ترین چیزها، صمیمیت و یکرنگیه.

 

3.
$: اگه شوهر کنی، هم تورو میکشم، هم اونی که قراره باهات بخوابه.

^: تو میخوای با من ازدواج کنی؟!

$: معلومه که نه! حتی بعد از اینکه من زن گرفتم هم ، تو باید باهام بمونی !


پ.ن: عجب!

 

4. در بابِ هوس بازیه خانم ها آمده:

چقد یارش قشنگه، بگو ماشالله !

دلبر و یه رنگه، بگو ماشالله !

بگو سهمِ دلِ ما شه، بگو ایشالله!




که بحثِ جامع شناسیش میشه:

تو که کت پوست مار میپوشی و لباسای مارک دار میپوشی، مانتو چاکدار میپوشی و کفشای ساق دار میپوشی، چرا اینقدر هوست زیاده دقیقا؟! در حقیقت، چرا با 3 تا مرد هم ارضا نمیشی؟!! تازه حسودیم میکنی! بعدشم میای میگی :: من دست
نخوردم!




و نتیجه گیریش میشه:


She's
on a mission, Let's play a love game! She's educated in sex .And now she want it bad

 


سخن پایان ::
تو نباشی نمیخوام لحظه ای رو سر بکنم

نمیدونم بعد تو من چی رو باور بکنم

نمیتونم نمیتونم که تورو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم
...  من ...

 




رنگ سبزِ این قورباغه ها، منو یاد توپوق مینداره!

    [ CoMMeN† ]

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸


خانوم!! من قبلا شما رو یه جایی ندیدم؟!

1. این دختر خانوم، برخلافِ 99.8% دخترای دیگه، یه دخترِ عاقل، منطقی، اهل فکر و بحث، کتابخون، چیزفهم ِ که کورکورانه
و بدون تحقیق، چیزی رو قبول نمیکنه. تو زندگیش هدف داره. و بازم برخلاف دخترای دیگه،میشه باهاش مشورت کرد
.(غیراین بود که الان دوستم نبود!) و یه خصوصیت خوب دیگه هم داره، باوجود اینکه ازش هیچ انتظاری ندارم، اما همیشه تو هنر و درس و چیزای دیگه، تشویقم میکنه.

تازه! نگارشِ ادبیش هم خوبه، تمرین کنه میتونه متنهای خوبی بنویسه. البته میدونم که اصلا وقتشو نداره.وقتی اولین بار نیازو دیدم، حس کردم که واقعا خیلی وقته میشناسمش. اونم همین حسو راجع به من داشت. تاحالا هم نفهمیدیم که چرا اینجوریه!

دوتا خصوصیت خیلی خیلی مهم دیگه هم داره:

1. الکی حسودی نمیکنه، درواقع، چش داره آدمو ببینه!!

2. مهمتر ازون، Lady GaGa رو دوس داره!


پ.ن:
آدم بعد از کلی خستگیِ مغزی، بره اینترنت، ببینه دوستش تو وبلاگش ازش نوشته، سورپرایز که میشه هیچی، جوگیرم میشه! در صدد جبران برمیاد خوب!

 

2. دیروز، یادِ اوایل بامداد 23 خرداد افتادم، روزِ قبلش، تو راهِ شرفخونه، از خامنه رد شدیم. خونه پدری م.و.س.و.ی رو دیدم. نزدیکِ یه درخت چنارِ خیلی قدیمی بود. همه جا عکس اون بود. و هرکسی فکرِ غیرِ اونو میکرد، علانا تهدید به مرگ میشد! نزدیک 2 نصف شب بود، زنگ تلفن بیدارم کرد:: تبریک میگم! همین الان TV ، نشست خبری رو نشون داد، م.و.س.و.ی رئیس جمهور شد! حالا دیگه راحت بخواب ...

... و صبح که پاشدم ...

 

3. همیشه وقتی به خودم فکر میکنم، از بچگی تاحالا، از ماهیت وجودیم خندم میگیره! و به عمق پوچیِ محض، بیشتر پی میبرم! و کلمه "چرا" واسم بی‌معنی تر میشه.

 

4. _ به حذفِ یارانه ها که فکر میکنم ، یادِ این میفتم که دقیقا باید چیکار کرد!!!

_ مدونا رو که میبینم، یادِ 60 سالگی‌خودم میفتم که دقیقا چجوری میشم؟!!

_ دروغ که میشنوم،اگه کمک بخوام یاد این میفتم که دقیقا چجوری میشه اعتماد کرد؟!!!

5. For my dreams I hold my life, For wishes I behold my nights
The truth at the end of time , Losing faith makes a crime


نیازمندیها:: seCret !!

سخن پایان::
I wish for this night time , to last for a life-time

    [ CoMMeN† ]


>