شب به شب



چشم به ویرانیِ غم میبندد


رهِ فریادِ زمان در پَسِ آرامشِ ماه


به من و عشق و وفا میخندد


تارِ این غربتِ دلگیرِ فلک، عزلتِ درد


در آرامشِ رویاییِ شب میچرخد


کامِ تلخِ شهر و کاشانهء دوست


در شبِ مستی و بی‌خوابیِ من میرقصد


تیرِ برزخ به تن و جان و جهانِ ابدی


عمقِ درد را ، به کهن زخمِ حیات میبخشد


چارهء قهرِ غزل ، زِ قلم را چه کنیم؟


در فراقِ مرگِ آغاز ، شب به شب ... میگرید

 

 

 


 


سخن پایان : به جهنم !

پ.ن:
دوس دارم اینو:

Jesse Cook -Virtue

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

Do You WanNa With Me TONiGht?

در چشمانِ پر از ع ش ق ِ موجواتِ 21 انگشتی

رنگی از سایه‌های سبز آبی

پرسه زنان

بر ش ه و تِ تن‌های پر غمزهء مادیان‌های ظریف

بوسه میزند.

ق ل ب

از رقصِ پ س ت ا ن های سفیدِ خوش‌ترکیب

شورشی عظیم

در عمقِ آ ل تِ پنهانِ آغوش

بر می خیزاند ...

و ع ش ق

در بحبوبه عشوه‌گری‌های قوسِ کمر

از دودِ مسمومِ هوس می‌میرد !

دراین حین


چاشنیِ اسکناس


این عریانی را سرعت میبخشد ...

و اینگونه است

که لبهای خسته از مکیدن ...

التیامِ بوسه را

در

بی‌انگیزگی زخم‌های زندگی

به نیستی میسپارند.


آرامشِ این موجودات

در خریدنِ نازِ از هم باز شدنِ ساقها میماند

و

اندیشهء حقیقتِ زیستن،

چشمانِ جستجوگرِ حقیقت،

و جستجوی فریادِ دیدن

برای همیشه

فراموش میشود...

 

و این داستانِ بی پایان، همچنان ادامه دارد ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی

Walk Walk , Bit.. BaBy

چندوقتیه، قلمم کند شده؛ نه شعری گفتم ، نه مقاله ای نوشتم و نه بحثی کردم.
همیشه حرفی برای گفتن هست، اما یه چیزی مانعش میشه ...

پول !
پولِ مفت، شخصیتِ مفتم میاره! مهم نیست ارثیه باشه، پولِ جیبِ باباجون باشه، مهریه باشه، رشوه باشه ... مهم اینه که بدونِ زحمت بدست اومده!
ازین پولا داشته باشی، کسی ازت نمیپرسه حرفت چیه، کارت چیه، هنرت چیه، دغدغت چیه، هدفت چیه، آرزوت چیه، احساست چیه ...
فقط باید بگی چقد پول داری؟!

احساس !
احساس دو بخشه : پول + س.ک.س
بخش اول که تعریف شد ، و بخش دوم، تشکیل شده از یه سوراخ و یه میخ بدونِ هرگونه حاشیه و چاشنیِ دیگه ای.

وقتی مرد به زن میگه : اولین بار که دیدمت، عاشق س ی ن ه هات شدم! و زن قند تو دلش آب مبشه، دیگه باهم چند ساعت قدم زدن تو پارک و گوش کردن موزیک و فیلم دیدن و نوازش و ازین گونه مزخرفات احساسی میخوان چیکار؟!

و ازچیزایی که بحث مربای تلخ اینجا نوشته هم کاملا معلومه که تو میهنِ عزیزمون ، س.ک.س به نوعی، از تابو بودن تبدیل
شده به یه عقدهء وخیم.



دغدغه!
مخ زدنِ پسر همسایه بخاطر ماشینش؟ کفش 150 تومنی؟ مانتوی 370 تومنی؟ سرویسِ طلا ، ازونا که دخترعمه مهری جون خریده؟! گوشی موبایل؟!
آخه چقدر؟!

رسیدن ...
میگن اگه ، اگه چیزیو از ته دلت بخوای، بهش میرسی.اما مطمئنی که تو به اون تعلق داری واقعا؟!
اگه رسیدی و دیدی که راهِ سخت تری در پیش داری چیکار میکنی؟!
واقعا ته دل مهمه یا منطق؟!!!

نیازمندیها:: .. .. ..
........ ... .... ...... ... . ........... ... .


سخن پایان:: I'm RunNinG loW oN OXyGeN



  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی

25 سالگی

از اولین دقایقِ سالِ 89 چیزی مدام ذهنم را میخراشد و روحم را.
چیزی که با هیج ترفندی فراموش نمیشود ...25سالگی، نشانِ ربع قرن زندگی، و جوانی ای که به تاریخِ انقضا نزدیکتر میشود
25 سال پیش در روزهایی که جوانان وطن، بدونِ چشیدنِ مزه زندگی، زیرِ رگبارِ بمب و خمپاره میمردند، متولد شدم.
چقدر سخت بود دانستن و فهمیدنِ اینکه در سیاهیِ نادانی، رنگین کمان بودن، چقدر دشوار است.
سخت بود مرگ و زندگیِ چیزی بنامِ اشتیاق، هیجان، آرزو، هدف، انگیزه ، میلِ خودساختگی و شاید چیزی بنامِ زندگی !
لذت بخش نبود هرگز، فهمیدن اینکه خنده گناه است، عشق حرام است، حکمِ بوسیدن مرگ است، هرکه کتاب بخواند دیوانه است، نه گفتن، رسوایی به بار میاورد، رنگ قرمز، نشانه ف ا ح ش گ یست ، آرزو بچگانست، هنر بی ارزش است، پول یا ارث پدر است یا مهر شوهر ...

لذت بخش نبود هرگز، دانستنِ اینکه دانستن عیب است، اینکه سوالهایم جوابی ندارند، دهان را باید بست، نظر ممنوع است، آینده در دستانِ فالگیر نهفته است، دروغ، آبِ حیات است، همرنگ جماعت نبودن ننگ است، زبانت را کسی نمیفهمد، حرفت را کسی نمیشنود، احساست را کسی معتقد نمیشود، نوشتن، حکم شلاق دارد، در خلوتِ خود قدم زدن، نشانه اغواگریست، تنها بکارت نشانهء نجابت است، لذت را باید کشت و احساس را ...

اشتیاقم ابلهانه بود شاید، وقتی دیدم، گّل برای لگد کردن است، درخت برای سوزاندن،آسمان برای فراموشیست، زمین برای کثافت کاری، قلم برای شکستن است، رنگ مظهر دیوانگیست، شعر از عمق نئشگی می آید ...

هیجانم توهم بود شاید، وقتی شنیدم، آینده پر از نبایدهاست، جنسِ مخالف جیز است، قبل از انجامِ هرکاری اجازه واجب است، تفریح قدغن است، دویدن جرم است، رقصیدن حرام است، نگاه کردن ننگ است، اطاعت نکردن کفر است ...


آرزوهای بزرگم رویایی بود شاید، وقتی کلبه گِلی ام در گوشه حیاط، زیرِ قدرتِ شلنگِ آب دوام نیاورد، وقتی هرچه میساختم بزرگان را اندوهگین میکرد، وقتی دیدم آرزوهایم در لیست بایدهای از پیش تعیین شده وجود ندارد، اینجا ایران است، جامعه ام، میهنم طردم میکند، وقتی فهمیدم که زن نصفِ مرد است، و از همان نصف هم فقط سایزِ سینه و باسنش ارزشمند است!

اهدافم خودگول زنی بود شاید، وقتی لمس کردم مزه نسلم را که سوخت و خاکسترش نیز درحالِ سوختن است، وقتی اصرار بر خودم بودن داشتم، وقتی بر خلافِ امواج شنا میکردم و وقتی که شنیدم ...

انگیزه ام وقت تلف کنی بود شاید، احباری برای به هدف رسیدن، کشتنِ روزمرگی، فراموش کردنِ حقیقت، نشانهء بیخیال نشدن و شاید ...

از خواندن، دانستن، دیدن، شنیدن، فهمیدن، کنجکاوی، از جنگ با تقدیری شاید بالجبار از پیش معین شده، پشیمان نیستم، هنوز میخندم، و در دستانِ سیاهی رنگ میپاشم ...
در عمقِ پر بودنم احساسِ پوچیِ بیشماری میکنم ...
و شاید بزرگترین موفقیتم این باشد که من ، چیزی بنامِ زندگی را ، در خیالم خیلی کرده ام !

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : زندگی ، ris†a pena†

پروردگارا

پروردگارا!

به من، دلی از سنگ عطا فرما، که احساس را در بطنش کشته باشد...

دلی که هیچگاه غربتِ تنهایی را درک نکند

دلی که تنگِ هیچ احساسی نشود


پروردگارا!

عطا کن گوشی که هیچ نشنود از غزلِ شیرینِ ناچاری

هیچ نشنود از نغمهء آرامش

نشنود موسیقیِ عشق را از قلبِ عاشقی چشم انتظار


پروردگارا!

چشمی عطا کن که نبیند آنچه نباید نبیند

چشمی که هیچگاه، مستِ فریاد نشود

که هرگز از خارِ دردناکِ بودن تر نشود


پروردگارا!

در گمنامیِ حرمتِ آرامش ، نیازی مگذار

که تنِ شکسته ام، به آغوشی آرام گیرد


پروردگارا!

در آستانهء مرگِ این طراوتها

روحی عطا کن

تا همزادیِ آیینه ها را فراموش کند ...


نیازمندیها:: یه imagin هست، که باید بهش برسم!


سخن پایان::
مرهمِ لرزشِ شانه های غرور، در دستانِ عشق، میمیرد هرروز ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†

شکلات

زندگی مثل یه جعبه پر از انواع شکلاته . هیچکس نمیدونه که تو کدومشو میخوای امتحان کنی، حتی خودت !


* وقتی درِ جعبه رو باز میکنی، نمیدونی اول کدومشو بخوری؛ شکلات تلخ؟ شیری؟ مغز گردویی یا فندقی یا ... ؟ کاراملی؟ مغزِ کشمش یا عسلی؟ یا حتی بی مغز؟ شکلات وانیلی ؟ زنجبیلی؟ نعنایی؟ ...

* با آرامش لم میدی رو مبل، شاید حتی دلت بخواد موزیک هم وا کنی!

جعبه شکلات رو میگیری تو دستت، درش رو باز میکنی، یه نگاهی میندازی، اونی که زودتر از همه چشتو گرفت رو ور میداری، میذاری تو دهنت ، چشاتو میبندی و آروم و با لذت میخوریش ...

بعد از اینکه خوب مزشو حفظ کردی، چشاتو وا میکنی، ممکنه همون یکی فعلا واست کافی باشه...

اگه نبود یه نگاهِ دیگه میندازی و یکی رو که با اولی متفاوت باشه تست میکنی.

* شکلاتهای بعدی رو اما، بلند میشی، صاف میشینی، حتی ممکنه پاشی بری یه جای دیگه ،و جعبه رو دیگه تو دستت نمیگیری، میذاریش روی میز! و اینبار، به مارکش، تاریخِ تولید و انقضاش توجه میکنی!
تمامِ شکلاتها رو اول خوبِ خوب نگاه میکنی، سعی میکنی تحلیلشون کنی ، همین جوری نمیذاری تو دهنت، اول یه گازِ کوچیک میگیری ببینی خوشت میاد یا نه! و اگه خوشت نیومد، یا میذاریش کنار، یا با چایی زود قورتش میدی، که مزش اذیتت نکنه، یا هم میگی ایراد نداره! بعدیش حتما بهتر میشه!

اگه خوش خوراک باشی، بازم جا داری واسه خوردن شکلاتهای بعدی ، پشت سر هم! اما باید مواظب باشی که دلتو نزنه.

*اولین شکلات، هر شکل و مزه ای که داشته باشه، یه حسِ خاصی داره، که تو شکلاتهای بعدی نمیتونی عینِ اونو پیدا کنی. برای همین، مزش همیشه به یادت میمونه.

*دومین شکلات، ممکنه زیاد جالب نباشه، اما زیاد ناراحتت نمیکنه، چون با خودت میگی: شکلاتهای بعدی هم هست!

*شکلاتهای بعدی، فقط غریزتو میتونن ارضا کنن . چون به مزهء اصلیشون عادت کردی، فهمیدی که ماده اولیشون یه چیزِ و فقط اسانس و طعم و مغزشه که از بقیه متمایزش کرده واست!


* گاهی وقتا ، مهم نیس واست که شکلات بخوری یا نه.

* گاهی وقتا، هوس خیلی شدیدی داری برای شکلات، و هر چی که دستت اومد میخوریش ، بدون توجه به ظاهر و مزش!

* گاهی هم، گذرا، یه نگاهی به جعبه میکنی، اما متوجه میشی میل شکلات خوردن نداری دیگه!

* گاهی هم، پیش میاد، اصلا یادت میره که جعبه شکلاتی روی میز هست، و تو هرروز از کنارش میگذری، بدون اینکه بهش توجه کنی!


نظرشما چیه!؟

چه تجاربی دارین؟

اولین شکلاتی که خوردین، از کدوم نوعش بود؟

دومیش چی؟

در طولِ این سالها، چه طعمی رو به بقیه ترجیح میدین؟!


بعد نوشت ::
گاهی اینقد مزه شکلات اولی فوق العادست،‌ که باعث میشه شنیدنِ صدای دریا از پشت تلفن، مث ترملوهای سنگینِ گیتار فلامنگو، کلِ وجودو یهو بلرزونه !




Photobucket

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : زندگی

پارازیت

وقتی نوروز میشه، همه آشناهای دور و نزدیک و فامیلای نزدیک ، تازه یادِ هم میفتن که لباسای نو شونو بپوشن برن بهم سر بزنن و ماچ و بوسه کنن و میوه و شیرینی و آجیل بخورن ، یه نگاهی هم به اسباب و وسایل خونه بندازن ...
و اسمِ این سنتِ بسیار ارزشمند هم دید و بازدیده!
اگه بخوای سنت شکنی کنی هم هزار جور حرف و حدیث و اخم و تَخم نثارت میشه !
هیچیم بدتر ازین نیس که
:::

* داری گیم بازی میکنی، و در حالِ کشتنِ رییس بازی هستی و جای بسیار حساسشی ، و هیچ جای SaVe هم نداری ، یهو میبینی مهمونی میاد که تو زیاد خوشت نمیاد ازش! بعد تو همینجوری بیخیال میشینی کارتو ادامه میدی ! و وقتی موفق میشی ، تازه یه دموی خیلی باحال واست میذاره که اصلا نمیتونی ازش بگذری!
در طولِ این جریان هم ، باید بری چایی بگیری به مهمونا !

* جلو آفتاب لم دادی نیمه عریان ، به چیزای قشنگ قشنگ فکر میکنی ، یهو زنگ میخوره و 10 نفر یهو میان خونتون! و همه شونم میخوان تورو ببینن ! و تو مجبور میشی پاشی بری دست و روتو بشوری، لباس بپوشی بری بشینی جلو مهمونا ، که هر 10 دقیقه یه بار، هی تعریفت کنن هی بگن به به! ماشاللا! هی برنن به تخته ! هی بغلت کنن ماچت کنن !! ( بدون اینکه پسر مجرد داشته باشن !)
توام آب شی همش!!

* قراره یه فیلمِ باحال نشون بده فلان شبکه، اما نتونی با خیالِ راحت نگاهش کنی! چون باید برای 1 بار در سال، بچه خونواده بشی و بری باهاشون عید دیدنی!

 

* و چیزای دیگه ! که دیگه خیلی خاله زنکی میشه !!


خبرها و نظرها !!


* بالاخره، تاریخ طبریامو پیدا کردم! + چندتا کتابِ دیگه !!

* تازگیا چشم به یه چیزایی روشن شده ، که هیچوقت نمیخواستم ببینمشون!

* به نظرم، دید و بازدید باید در طولِ سال ادامه داشته باشه!

* میخواستم پندی از 100 پند عبید زاکانی بنویسم، ترجیحا خودتون برید بخونید بهتره!!

* بقیه گفتنی هارو ... بعدا میگم !!!

 

نوروزِ خوش و خرمی داشته باشید!!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی ، زندگی