123

پایان داستانی بی پایان

بی‌مروت، حتی چشم دیدن آرامشِ روز را هم ندارد!

حسادتش را،

به رقصِ واژه‌ها در آتشِ زندگی میکوبد.

ای که از دریغِ چشمانِ خدا،

شراره‌های عریان را میدزدی،

نگاهم از غفلتِ دل سرباز زده،

و گلایه‌های شب را میبوسد.

قدمهای بی‌وزنم ، آفتابِ بی‌سایه را میرنجاند!

میخواهم طراوتِ آتش را ،

در نجابتِ خاک بپرورانم...

میخواهم دچار زدگانِ عشق را،

از دروغِ زندگی بازدارم...

میخواهم...

میخواهم ...

آه! چه افسوس‌ها بیهوده وار، ابتذال را میگریند.

ای امیدِ آرزوهای محال،

آیا هنوز گنجِ زوال ناپذیرِ مدفون در قطره یخ را ،

دلِ دیدن داری؟

آیا ترکشِ بی‌امانِ شب، هنوز بر گردنت آویخته مانده؟

آیا دلیلِ تکرارِ زندگیِ بی‌بازگشت را میدانی؟

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها : ادبی