دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧


QuiSieRa DeCiR Lo Que SieN†o eN Mi alMa

به تمنای پرشور نگاهت،
دشت انزوا را بدرود گفتم،
در درخشش بی‌امانِ بودن،
به دستهایت نوازش آموختم،
و به فرجامِ ابدیت،
زندگی را طلوعی تازه بخشیدم.
زمانی که در تاروپودِ نفسهایت،
اندوهِ عشق را می‌دمیدم،
سوگندِ ماندگاری را،
به ضرب‌آهنگِ احساست نواختی.
و من به‌تقدس وابستگی‌،
عشق را در تنورِ زلالِ قلبت آفریدم.
و ترس...
قدرتم، ترس را نمیدانست.
و خستگی...
عشقم، خستگی را نخوانده بود.
من برای نابودیِ دروغِ زندگی،
اتاق خالیم را در نوانخانهء تنهایی،
سوزانده بودم.
ولی اکنون،
حتی رویای مبهمت نیز،
از گریهء بی‌امانِ آغوشم خبر ندارد.
نامیِ گمنامِ طلایی‌ترین لحظاتِ عمرم،
قلبِ پرعشقم، هدیهء رهایی خواستنِ تو.

بعد از من،
کسی ترانه‌های واژه‌گونم را نخواهد خندید،
و از چهرهء کشفِ حقایق،
لذت نخواهد برد.

بعد از من،
کسی حقیقتِ روحت را،
از بوسه‌های گرمِ چشمانت نخواهد خواند.
و تو ...



...

پ.ن: ... Getma Getma, Gal aY Shirin YaR

ترجمه تیتر: اجازه بده احساسی را که در روحم دارم بیان کنم.

    [ CoMMeN† ]


>