123

قدردانی از بهترین دوست دنیا

بزرگتر که میشم...
ازتو گفتن سخت نیس اما، جسارت میخواد و ... یه دلِ پراز...
هوس کردم، از بی‌شهوتی جسمم، با احساسِ خالصِ روحم ازتو بگم...
دوس دارم، ردپاتو، غیر از تمامِ تبریز و تهرون، کنار‌دریای خزر، اتاقم، تختم، سازم و حتی کلاس گیتارم، که کسیو مهمون نمیبرم، و تمام سلولهای بدنم... تو وبلاگم هم داشته باشم.
ببین! هیچ‌جایی نیس که ازت بی‌خاطره باشم!

خنده‌های شبونه تا صبح، قلقکهای وحشتناک، عشق بازیهای کودکانه...
یادته خاله هی میگف بسه پاشین یخوابین؟!
تو این سالهای مدید، به‌خاطر تمام لحظه‌ها، صادقانه ازت ممنونم.
به خاطر، خاطره‌ها، روزهای نیم‌گرم اردیبهشت، دبیر زیست، نمره‌های بیست! یادته؟!
به‌خاطر خنده‌ها، مهربونی‌ها، سادگی‌ها، دلِ پرعشقی که جزمن کسی نمیتونه حتی تو خوابم ببینه!
تو لذتبخش‌ترین و پراحساس‌ترین ، ساده ترین و هم دشواترین بحثِ زندگی هستی و تا ابد نیز خواهی‌ماند.
بهترینم، دوستِ دوست‌داشتنیِ من، خوشحالم که دیدمت، شناختمت و خواندمت و بودمت.

کم‌کم، وقت سروسامون گرفتنته .راه درازی در انتظارته و من...
میدونی که هیچ‌کس اندازه من، از خوشحالی‌ِ تو خوشحال نمیشه، پس بخند! و نترس... بازم قول میدم،قول میدم،قول میدم، که تنهات نذارم.
بعدازین همه سال، دیگه رسوا شدن، در مقابل احساسم به تو، معنی نداره!
با همه سادگیم و با همین چشای به‌قول خودت، غمگین و حشریم؛ اعتراف میکنم که عاشقتم...
همین!
خسته‌ای بعداز یه شبِ پرهیجان، کاش میشد محکم بغلت کنم و واست لالایی بخونم، تا تنِ گرمت، خمارِ خوابم کنه...

پ.ن:: هجران تو گفتی محاوره ای بنویس، به من چه!! راسی! 9 مرداد، تولدته!
تولدت مبارک خوشگله! ایشالا هی شمعهات زیاد شن، به مام هی کیک بدی!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧