جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧


No eNvíe a Su CoRazón. QuieRo Ma†ar a la PeSaDilla

نامش مقدس بود
تا آنهنگام که تباهی
پیچک کنجِ سایه را نیالوده بود.
جاری نبود بر دامنِ رود،
حسِ درخشیدنِ سنگ
حسِ گُر گرفتنِ لالهء وحشی
حسِ دم کردنِ باد
درمیانِ خشکه‌های فردا.
درمیانِ بوته‌های زنبق،
کودک میخندید.
باوری محال
شبی ناگهانی
رویایش
به حقیقت پیوست
ناجوانمردانه
در اوجِ هستی.
میخندید
میخندید
میخندید
نمیدانست
کابوسی تلخ
درپیِ دزدیدنِ
رویاست…

کابوسی که همان رویا بود

کابوس تلخ بود

کابوس پراحساس بود
رویا مقدس بود
رویا مقدس خواهد ماند
کودک اما
درمیانِ اشکها
همچنان میخندد

 

ترجمه تیتر: قلبت رو ننداز دور. میخوام کابوس رو بکشم.

    [ CoMMeN† ]


>