123

 

بانگاهت دردِ عشق را تازه کن
سیراب کن صحنِ دلم
با غزل غم‌ساز کن.
چهرهء شب را درخشان کن
با ذره ذره حسِ بی‌پایانت.
درختِ عریانِ زندگی را
پربار کن.
هم‌خسته تنهای من،
به گمنامی ِشعری از غروب
راهِ پرسنگ و کلوخم را ببُر
دستِ شومِ بی‌بهای غصه را
کوتاه کن.
با همین سازِ شکسته
بر دلم بوسهء خواب را بنواز.
از قفس آزاد شو
با شکوهِ دشتِ سرخ فریاد شو.
بگذار تا در آغوشِ ابد
با دلت عریان شوم
در نگاهت بی‌تاب،
با نفسهای زلالت مست،
در لبت جاری شوم.
هم‌خسته تنهای من،
بتاب و زندگی کن در من
که از سرودِ تو سرمستم.

 

ترجمه تیتر:: روحت را به من بده تا سرنوشتم مال تو باشد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†