123

...LiFe

کودک، شعر را میخرامد،
در پستوی نم‌دار تنهایی
فرصت معجزه نیست،
زندگی میخواند در کلاسِ خستگی.
سکه‌ها فرسوده،
طعمها بی‌رنگند
در حریقِ سایه‌ها،
خدایان دلتنگند.
دستِ کودک گرم نیست
تنِ عریانِ سردش را
زخم ازبر نیست.
قدش کوتاه است
به دیوار ِدرنگ نمیرسد.
در لب سپیدِ او
خنده‌ها کوتاهند.
بوی پولِ هم‌کلاسی
زندگی میسازد
خوشی، خوشحالی.
و نگهبانِ طریقت،
در قبالِ سکه‌ها
کودک را میدزدد.
شبِ آرام کجاست؟
شبِ درگیر از عشق
شبِ آسوده ز فریاد
شبِ نم‌دارِ برهنه.
ازسکوتِ امروز گذشت،
اما
چراغِ سبزِ فردا، هنوز قرمز است.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧