123

laMeN†aBleMente MoMeN†os

دراین روزهای آخر عمرم

میخواهم

در فرارِ لحظه‌ها

آرام گیرم

و آنهنگام

که در سنگیِ بی‌تفاوتی،

دردِ اشتیاقِ عشق فرومیریزم،

تلخی از شیرهء سکوت پاک کنم.

درنگِ بی‌حاصل نفسهایم

دراین لحظه‌های پایانی زندگی

خستگی فردا را با روحم

هم‌آغوش میکند.

همانند بیماری در انتظارِ احتضار،

دردِ دانستنِ لحظهء بی‌مرگی

از نطفهء زندگی مینالد.

من

تنها

برای زنده ماندن

زندگیم را بخشیدم

ومن

تنها

اندیشه‌ام

به‌سوی آسمانِ امروز است

و لحظهء پرواز تمامِ منم ...

سخن پایان: میمیرم تنهاتر از همیشه، در گوری تاریک تر همیشه، و سکوتی گمنام تر همیشه

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : ris†a pena† ، ادبی