پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧


اشک این ابرا زیاده ، هوا که ابری نمیشه ...

میبینم
میشنوم

میچشم

میبویم
میفهمم
میدانم
تمام چیزهایی که دیگر نمیتوانم در حقیقت لمس کنم
میخندم
به تمام چیزهایی که در حقیقت لمس میکنم
میگریم
به حقایقی که پشت سایه توهم
در عشقبازیِ بی پروای خود
نطفهء التماس را
در آغوشِ مه گرفتهء آرزو
پدیدار میکنند.

پ.ن: تولد... چه اهمیتی دارد،

وقتی که دیگر ابری نیست

در کنجِ آسمانِ تیرهء قلبم

به سوگواریِ خنده های محال،

غزلی تازه بسراید ....

 

پ.ن: من نویسنده این وبلاگ نیستم، فقط با اجازه ی صاحب وبلاگ اومدم تا چند کلمه اضافه کنم و اونچه راجبه نویسنده میدونم برای روز تولدش بگم:

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام،آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

تولدت مبارک فریدا

 

پ.ن : مرسی علی کوچیکه ...

یادت بخیر ، کاش همیشه کوچیک میموندیم...

    [ CoMMeN† ]


>