123

شعرای تلخم دیگه خوندن نداره ...

 

?Who CaN HoLd Me

††††††††††††††††††

وقتی داری یه روزنامه میخونی تو تاکسی، بغل دستی که جز هنگام شستن پنجره ها به روزنامه دست نمیزنه، خم می شه بینه اون توچی نوشتن ...

وقتی ساعت 5صبح، تو یه خیابون خلوت، که پرنده پر نمیزنه، پشت چراغ قرمز وامیستی ...

وقتی بچه 8 ساله، دلش میخواد موهاشو مش کنه و شوهر کنه ...

وقتی تو زندگیت ، هیچ موقع از بابت دوست شانس نیاوردی ...

وقتی زنای چادری بین تو و یک دختر فاحشه فرقی نمیبینن ...

وقتی دونفری که از هیچ جهت تفاهم ندارن عاشق هم میشن ...

وقتی بی هیچ گناهی محکوم به زندگی میشی ...

وقتی نفهمی بزرگترین نعمته ...

وقتی یکی دستشو با سیخ داغ و سیگار میسوزونه، و بعد، کاملا استریلیزه پانسمانش میکنه ...

وقتی یکی با خوندن شعرات گریه میکنه، و دیگری مسخره شون میکنه ...

وقتی یه دختر، بهترین دوستاش پسرن ...

وقتی که هیچ غمی تو ظاهرت دیده نمیشه، و همه ادعا دارن که تو بی حس ترین فرد روی زمینی و همه حسودیتو میکنن، چون همه چیز داری ...

وقتی دل آُسمون ابریه شهریور ماه خالیه ...

وقتی من با گفتن کلمه سکسکه ممکنه فیلتر بشم ...

 

به این فکر کردی که چرا هروقت نوبت خودت میرسه،جامیمونی؟

به این فکر کردی که چرا اینقدر از آهنگای 6/8 نفرت داری؟

به این فکر کردی که چرا از همه چی سیر میشی زود؟

به این فکر کردی که چرا به قیمت هیچ، فروخته میشی؟

به این فکر کردی که چرا تو کابوسات، فریادت گنگه؟

به این فکر کردی که چرا به این چیزا فکر میکنی؟

 

اصلا تو منتظر چی هستی؟

پ.ن:: خسته ام! میدونی؟ یه دل سیر خواب میخوام ...

پ.ن:: هی تو! من سر حرفم هستم!

 

پرسش:: کسی میدونه سرعت تاریکی چنده؟

نیازمندیها::به یک دلِ زیبا، با انعطاف پذیری بالا، چند کیلو درکِ عمیق، یک جفت دستِ لطیف، یک جفت چشمِ بینا، جهت اتمامِ نمایشنامه مان نیازمندیم.

سخن پایان::

آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥