123

DünYaDa ölüMdeN BaşkaSı yalaN

 

Θ̳̿ζ₰ در پستیِ سایه های ارتعاش هیچ شکی نیست!

Θ̳̿ζ₰ ای آدمهای 21 انگشتی، آیا تصمیمی برای بزرگ شدن دارید؟

Θ̳̿ζ₰در انتهای بی حسی، آرامشی میبینم، که حتی از آغوشِ تو داغتر است!

Θ̳̿ζ₰₰ درِ گوش پسری گفت، معشوقه یکیست، و فاحشه دیگری!
پ.ن: و اما در مورد تو ! ازدیاد ِعشاق، فرصتی برای فکر کردن به تو را نمیدهد! بیخودی اصرار نکن!

Θ̳̿ζ₰ این روزها پالتوها، گرانتر میشوند، و دستها، سردتر... و دیگر آن مردِ گل فروشِ شبهای بارانیِ ولیعصر، مذاقِ ترافیکِ اعترافات را معطر نمیکند.

Θ̳̿ζ₰ دریاها، آبِ زیادی دارند، حتی بیشتر از اشکهای خوش طعم تو!

Θ̳̿ζ₰ هر شب، یکی از این شکلاتهای تلخِ ویسکی دار را ، به یادِ آینه ات، با شرابِ سرخ میخورم ... و به سگِ وفادارم می اندیشم ، که بعد از مرگم، صورتِ چه کسی را خواهد لیسید...

نیازمندیها:: به مقدار زیادی شیره جهت مالیدن به سرِ چیزی نیازمندیم.

سخن پایان:: حیفِ چشمانِ مهربانِ احساسی که کورِ راهِ آسمان شد.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : زندگی