چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


به پاکی باران

فـراتر از باور ِ بیداری,
روزی می‌رسد که ساده
یـخ ِ فاصله آب شود
در غلظتِ خُنَکِ سحرگاهی.
الِفی مانده از انتظار ِ هزاران غنچه‌ی آتشینِ دیدارت...

پُستی به یادگار, برای توئی که هیچ واژه‌ای جهتِ وصفِ خوبی‌هایت نیافته‌ و نخواهم یافت. برای توئی که آشنایی‌ات دوستی‌ات تا پایانِ عمرم تکرار نشدنی‌ست.
تو برای منِ کوچک, بزرگترینِ شانس ِ دنیایی. بهترینِ هر که شناخته و داشته‌ام, ماندنی‌ترین رهگذر ِ این 25 سال یکسره نفس کشیدنم بوده‌ و هستی.
از آشنایی با تو می‌بالم, از داشتنِ خواهری چون تو مغرورم, خدا را شاکرم که پس از تحمل ِ دردِ خنجرهایی که از دوست خورده‌ام تو را برای جبران, بعنوانِ پاداشِ گذشت و بخشش‎هایم برگزید.
دوستت دارم فریدای من, امیدوارم که تا همیشه لایق ِ دوستی با تو بمانم

خیلی ساده‌تر بنویسم: خانومی, عشقم, بابتِ همه چی ازت ممنونم, تو جلوی دوست و آشنا و خانوادم سربلندم کردی و باعث شدی دوباره بعد از سال‌ها سرمو روو به آسمون بالا ببرم و از تهِ دل خدا رو بابت داشتنِ دوست و خواهری مثل ِ تو شکر کنم. فریدای عزیزم, تمام ِ تلاشم رو می‌کنم تا مهربونیت رو به بهترین شکل ِ ممکن جبران کنم. دلم میخواست برات یه شعر بگم ولی هر کاری کردم نشد احساساتم رو توو شعر و وزن و قافیه‌ها جا بدم, فقط تونستم متنِ اول آپدیت رو با حروفِ اسمت بنویسم و عاشقونه تقدیمت کنم.

به امید روزی که بعد از ۴ سال آشنایی و دوری از نزدیک ببینمت و در آغوشت بگیرم. سخت منتظر ِ با هم بودنمون هستم.

دوستت دارم, از صمیم ِ قلب, از عمق ِ وجود. توو زندگیم همیشگی باش.
راستی... شرمنده بی‌اجازه و بی‌خبر وبلاگت رو آپدیت کردم.

فدای فری فریه خودم
عسل

    [ CoMMeN† ]


>