شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧


سهم من، در نفسهای توست

بارش ابرهای زندگی

از فرطِ آسمان مه‌اندود نیست.

به لذتِ بیهودهء مرگ میخندد...

به عطشِ خشکیدهء خاک،

گَردِ ناپاکِ زمانه،

و به ذوبِ ، خاکسترهای اعتماد.

در انزوای احساس،

پوچیِ تلاش

جانی تازه میابد.

شب از سکوتِ تو خسته

و دستانِ سردِ مادر

آینده را در خاکِ پرمهرش

دفن میکند.

و من هرگز

به نوای سازِ مستانه ات

چشمانم را نخوام بست.

و تا آخرین نفس بوسه‌هایم را

بر روح لطیفت خواهم سپرد.

سخن پایان:: تلخی زندگی را در تقاطع خیال به فردا سپردم،تا غبار امروز بر دوش خسته سکوت دیروز سنگینی نکند.

    [ CoMMeN† ]


>