123

BeNea†h †he SilVer MooN

1. ... چه حالی میده، تو یه ظهرِ آفتابیِ زمستونی، زیر آفتاب بشینیم، هایده واسمون بخونه، من فنجون نعلبکی های عتیقه تو رو نقاشی کنم، و تو ، تیکه های قاچ شده سیب رو بذاری تو دهنم و واسم از عشقت بگی ...
از گلهای زرِ قرمز، از فرشته کوچولوی زندگی ...
پ.ن: پیدا شو چو ماهِ نو گاهی به خانه من، تاریزد گل از رخَت، درآشیانه من

2. بعد از 15 روز آوارگی، آرمش خیلی میچسبه!

3. راههای جدید، کارهای جدید، اهداف جدید، آدمهای جدید... همشون عالین، اما هیچ کدوم باعث از بین رفتنِ یادگار های خوبِ قدیمی نمیشن!

 

پ.ن:: به چشمون سیاهم تو نگا کن، به رخسار چوماهم تو نگا کن
دیگه غم توی دلم پا نمیذاره، دل من پس از این غصه نداره

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها : زندگی