123

Te eCho De MeNoS

1. هیچکس حتی استاد ادبیاتمون، نمیدونست معنیِ اون تابلوی مرغِ عشق، چیه. وقتی واسشون تعریف میکردم، یه لایه نم جلو چششونو میگرفت. میرفتم کنار و اونا میموندن با تابلو و یه عالمه سوال ...
پ.ن: کاش میتونستم آدرستو بدم بهشون که ببینن این قصه, یه واقعیته...

2.* داشتم فکر میکردم که دیگه پیر شدی! باید برم سراغِ جوونترا !
$ اما من جوونیام با تو پیر شد ... اونوقتا که ...
* خوب اون دیگه مشکل من که نیست! تو " از کار افتاده شدی "

3.وقتی یه آدمِ معروف رو، در اوجِ دست نیافتنی بودنش، به دست میاری، تازه اولِ بدبختیاته!
اون وقته که وقتی جایی باهاش میری، باید مواظبِ همه چی باشی و اینو بدونی که اون فقط مالِ تو نمیتونه باشه، اما تو، حتما باید مالِ اون باشی!
پ.ن: این آدم معروف میتونه جورج لوکاس باشه، یا پاپ یا شاید ... م ا
پ.ن: درس و نمایشگاه و شوهر و گردش که نباشه، آدم فیلم زیاد میبینه!

4. سالِ 77 - 78 ، شبکه 3، سه شنبه ها، ساعت 8، یه سریالِ آلمانی پخش میکرد به اسم Hallo OnKel Doc. " سلام عمو دکتر" ( در ایران عمو رو حذف کردن!) خیلی دوس داشتمش! زود و بیهدف و یهویی بعد از 10 قسمت تموم شد! دیشب، در جستجویی که یهویی به فکرم رسیده بود، متوجه شدم که پخش اصلیش تو آلمان، 7سال طول کشیده!

5. بی تربیتی دخترهای 15 ساله، چشمانِ هوس آلودِ پسرانِ 16 ساله، پارتی رفتنِ دخترای 16 ساله، یادم میندازه که دنیا خیلی داره عوض میشه و من، خیلی ساده، دارم پیر میشم!
پ.ن:همه جوونیای من، فقط تو 4 تا حرف ... خلاصه میشه.

6. اگه دخترا، اینقدر حسود و ظاهربین و دهن بین و ... نبودن، میشد باهاشون حتی رفت دنبالِ گنج!

نیازمندیها:: پول، پول، پول، بازم پول!

سخن پایان:: خودتو نکن لوس، بدو لپمو بکن بوس!!

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : زندگی