چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸


VolVeR a Mí aHoRa

Θ̳̿ζ₰Θ̳زن، به شوهر از طولانیِ صفِ نان میگوید و درِ اتاقِ معشوقه را قفل میکند.
Θ̳̿ζ₰Θ̳زن، غددِ اشکیِ چشمانش، به برقِ جواهراتِ پشتِ ویترین حساس است.
Θ̳̿ζ₰Θ̳̳ مرد، با لباسِ شیک، عطر و کفشهای نو، به ماموریتی 2روزه میرود.
Θ̳̿ζ₰Θ̳̳ مرد، با حلقه ای بر انگشت، نمیتواند تحمل کند عشقِ دورانِ نوجوانیش، با مردِ دیگریست.
Θ̳̿ζ₰Θ̳̳ دختر، با قولِ حفظ رابطه پنهانی با معشوقِ متوسط، خودخواسته، به خانه بخت مردِ ثروتمند میرود.
Θ̳̿ζ₰Θ̳̳ کودک، نیمه شب بیدار میشود، رختِ خوابِ مادرِ خفته در آغوشِ عمو را ، خالی میبیند.

** همین امشب فهمیدم که آقای نورالدینِ زرین کلک _ پدر انیمیشن ایران _ دوست و همکلاسیِ پدرِ گرامی بودند!

نیازمندیها:: دلم، صورتِ صبحگاهیت را میخواهد، معصومیتِ کودکانه چهره تازه از خواب بیدار شده ات همیشه بوی آرامش میدهد ...

سخن پایان:: چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی

    [ CoMMeN† ]


>