یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸


قصه لبهای یخ بسته که خوندن نداره ...

سفری بی آغاز، سفری بی پایان:
وقتی یه بچه، از یه عشقِ غیرِ تلقینی _ نرفتن واسش خواستگاری! و برعکس _ به دنیا میاد، 
چه فرقِ اساسی داره با اونی که زاده انتقامه... یا یه دلِ شکسته؟؟
اصلن وقتی آدم به عشقش نمیرسه، چه دلیلی داره که از لجش ازدواج کنه 
 و حتی بچه دار شه؟ اونم نه یکی، نه دو تا، 4 تا!
این بچه ها ... واقعا آوارن ...
پ.ن: بچه ای که قرار بود 2ماه دیگه، از یه عشق آتشین بدنیا بیاد، برای همیشه نابود شد.
برای همیشه نابود شد، مادرشو نابود کرد، و پدرشو، ناابد در حسرت گذاشت.
 
سفری بی مقصد، سفری بی برگشت:
 به مرگ که فکر میکنم، دلم واسه شعر و نقاشی ویا به عبارتی کاردستی هام!! میسوزه! 
یه عالمه کلمه و خط و رنگ، با معجونی از حواسِ مختلف، همش دست و پا میزنن
بریزن بیرون، جلوشونم که بخوام بگیرم، همیشه یه راه فراری دارن. هیچوقتم تموم نمیشن.
هیچوقتم نمیفهمن که، اینجا جای اینجور کارا نیست!!
چه گناهی دارن، که بعداز مرگم،باید نابود بشن؟ 
به مرگ که فکر میکنم، بیخیالتر میشم، کرخت تر ، دلتنگتر اما خندان تر! به مرگ که فکر میکنم، حقیقتِ زندگی رو بیشتر میفهمم...
 
سفری تا کابوس، سفری تارویا:
ازینکه دنیا فقط روی یه چیزی میچرخه، احساسِ بدی دارم...
دلم سادگی میخواد، دیدن، فهمیدن، درک و شعور...
 
وقایع اتفاقیه:
1- خوندم، پارک وی تا تجریش1طرفه میشود!!
چه بد! من دوست ندارم وقتی دارم اونجارو تنهایی پیاده میرم، 
ماشینا فقط تو یه مسیر رفت آمد کنن!
 
2- این قذافی هم آدم خوش اشتهاییه! 400 تا بادیگاردِ دختر! منم باشم جوون میمونم!
 
سخن پایان :: 
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد 
وقتی از پنجره می بینم 
دختر بالغ همسایه 
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه میخواند ... "سهراب"

    [ CoMMeN† ]


>