شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸


WolF

در نشیبِ اندوه‌زارِ بسترِ افق،

شب، بکارتِ روز را

در سرخیِ غروب میدرد.

و ماه ...

زاده میشود.

 

در تلاطمِ نگرانِ ابرها

پا به رقصِ فردا میگیرد ماه

و زمان را

در کرانه‌های تب‌دارِ اشتیاق،

مدفون میکند.

 

اکنون زمان،

زمانِ مستیِ گرگ‌ِ شب‌زدهء آتش‌پرستی‌ست

که رها ،

آرام ،

پر غرور

در می‌گساریِ پرابهتِ رویا،

از فراسوی گورهای آبستن از فراموشی

و بدور از

انزوایِ دردناکِ روحِ زندگی.

حقیقت را زوزه میکشد...

... Y el †ieMpo Pasa DeMasiaDo RápiDo

    [ CoMMeN† ]


>