چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸


Fe†uS oF LoVe


*
زندگی، یعنی خستگی کوچولو. زندگی یه جنگه که هرروز تکرار میشه و عوض شادی‌هاش _ که تنها قد یه پلک بهم زدن دووم دارن_ باید بهای زیادی بدی.


**همیشه، برام از عشق میگفت، اینکه یه آغوش گرم، یه نوازش، یه بوسه، از معشوق باعث میشه همه درداتو فراموش کنی. بجز دردِ نابود کردنِ یه موجودِ زنده، که داره تو شکمت رشد میکنه ... تنها به‌خاطر اینکه، اینجا ایرانه ...
چند وقت پیش، وقتی این داستان رو با تمام جزئیاتش شنیدم، سردم شد، کرخت شدم و فقط تونستم آه بکشم...
وقتی این اتفاق افتاد، همسنِ من بود... 24ساله. قشنگ بود، جذاب بود، و عاشق.
همیشه میخندید، به منم میگفت بخند! اما این خنده‌ها، یه روزی تموم شد. یه روزِ بهاری... فصلِ زایش، یه روزِ ایرانی. 5روز از وقتش گذشته بود. نگران نبود، چون واقعا اتفاقی نیفتاده بود. مطمئن بود که حتی یه قطره هم وارد رحمش نشده. اما استرس
داشت. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت بره تست بده .
پرسنل آزمایشگاه، با نگاههایی پر از عقده، ازش خون گرفتن و گفتن برو 5 ساعت دیگه بیا. این 5ساعت ، واسش 50 ساعت طول کشید... تا اینکه ...
_ خانم، جوابتون مثبته ...
سرش گیج رفت، قلبش ترکید، نفسش بند اومد ... نه! غیر ممکنه، آخه چطوری؟ کی؟ ازون گذشته اینجا ایرانه، یه دخترِ مجرد باردار شده، دنیا رو سرش میچرخید. چیکار باید میکرد؟

عشقش، همه جارو گشت تا یه نفرو پیدا کرد، که تو این کار بود: سقطِ جنین. یه سرپرستار بود. که میگفتن تو کارش خیلی وارده. رفتن پیشش.

سونوگرافی، یه موجودِ کوچولوی 5 هفته‌ای رو نشون میداد، هنوز قلب نداشت. پس نباید ناراحت باشه. 2 تا آمپول، کارو یه سره میکرد.

_ دردِ شدیدِ کل بدن، سرگیجه، افت فشار، معده و روده هات بهم میریزن، ... حتی ممکنه قلبت وایسته. اگه حالت خراب شد حق نداری مسکن بخوری، دکتر بری، سرم بزنی، تا آمپولها اثر کنن . تا 9 ساعت باید بچه بیفته. اگه نشد، 2 تا آمپول دیگه باید
بزنی... نترس! استرس هم نداشته باش!

... اتفاقایی که تو اون چندساعت افتاد، اونقدر ناراحت کنندست که دوست ندارم اینجا بنویسمشون.


2هفته ازون اتفاق گذشت . بعد از اونهمه خون و لخته، دیگه خیالشون راحت بود. اما کم کم ، اوضاعِ جسمیش بهم ریخت. ضعف داشت، همش میخوابید، حالش بهم میخورد، چشاش سیاهی میرفتن، از بوی ادکلنش بدش میومد، گوشت دوست نداشت، کم کم دیگه غذا هم نمیتونست بخوره. یعنی ممکنه رحمش عفونت کرده باشه؟ ممکنه بقایای جنینی یه غده تشکیل داده
باشن؟ باید میرفت دوباره سونوگرافی...

_ خانم, جنین شما نه تنها از بین نرفته، بلکه 9هفتشه، بند نافش درست شده، قلبشم سالمه و داره میتپه!

نمیدونست بخنده، گریه کنه، داد بزنه، خودشو بکشه، یه بار دیگه دنیا رو سرش خراب شد. موجودی که زاده عشقه، تو شکمشه، یه بار خواست بکشتش اما اون بچه میخواست بیاد. حتی از همون اولش ... موجودی که قلبش داره میتپه! 2هفته بعد هم جنسیتش معلوم میشه. 9 هفته با این موجود زندگی کرده،... اما اینجا ایرانه، فرزندِ نامشروع، سنگسار، شلاق، مرگ، بدنامی، رسوایی، بی‌آبرویی .

سرپرستارِ مهربون، فرستادش پیشِ یه خانم دکتر زنان برای ساکشن. گرون بود، درد داشت، تقریبا وحشتناک بود چون بدونِ بیهوشی، باید رحمشو تمیز میکردن.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید. جنین چسبیده بود به مادرش ... به‌این راحتی‌ها کنده نمیشد. و اون اونقدر درد کشید و داد زد که از حال رفت...

چند ساعت بعد، بیدار شد، نیمه شب بود، همه حوادث این 2 ماه از جلوی چشش رد شدن... و اون ...بالاخره راحت شده بود، و جنینِ نامشروعِ ناخواستش، از بین رفته بود...



*
... زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من! تو مردی! منم میمیرم ، اما مهم نیست، چون زندگی نمیمیره !



* اوریانا فالاچی – نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد

** تمام حوادث این داستان، واقعیه.

    [ CoMMeN† ]


>