پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸


و زندگی

خوابِ چشمانم،


می‌گریزد

 


از هرزگیِ نفسِ مسمومِ حیات

 


از التماسِ اشک‌های محال،

 


در افولِ نفس‌های گنگِ بی‌مرگی ...

 


نگاهم، به سوسوی شهابِ آسمانم است

 


و صدایم،

 


ترنمِ خشکیدهء فردا را

 


در حصاری از زندگی

 


فریاد میزند.

 


در رقصِ نوازش‌های باران

 


بر عریانیِ تبِ خواستن‌ها،

 


رعد، مستانه می‌خواند.

 


شب، آغاز می‌شود

 


و زندگی ...

 


همچنان ادامه دارد.

 

 



سخن پایان:
گفتن و ازجا پریدن با یه دنیا خاطره اون درخت اما هنوزم تو کویر باور

    [ CoMMeN† ]


>