پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸


دیدی دنیا ما رو دست انداختی؟

اون ور:


دختر: مامان! بابا! یه عوضی بهم تجاوز کرده.

مامان و بابا: چجوری؟

دختر: ما مست میکردیم و نئشه میشدیم. من ناراحتم!

مامان و بابا: عزیزم! اصلن ناراحت نباش! ما پیشتیم.



این ور:

مامان و بابا: یا میگی با کدوم پسر #&*#! ی دوست شدی، یا قلم پاتو میشکونیم.

دختر: به خدا من با هیچ پسری حرف نمیزنم!

مامان و بابا: فردا میریم مخابرات، پرینت درمیاریم، میریم دمِ خونش، آبروشو میبریم. حق نداری بری بیرون از خونه.

دختر: مامان! بابا! ازتون متنفرم!

^^^^^ ^^^^^ ^^^^^ ^^^^^

اون ور:

دختر: مامان! بابا! این دوست پسرمه، ما قراره 1 ماه دیگه باهم ازدواج کنیم.

مامان و بابا: دخترم! امیدواریم انتخابت درست باشه، واست آرزوی خوشبختی میکنیم.

دختر: دوستون دارم!



این ور:

مامان و بابا: پولداره، تحصیلات داره، خونواده داره، 1000 تا کمتر هم نمیدیم. فردا میان خواستگاری.

دختر: ولی من ازش خوشم نمیاد، من نمیخوا ....

مامان و بابا: چشمم روشن! پس تو حتما عاشق شدی! بگو اون کدوم بی سروپاست؟

دختر: موضوع این نیست! آخه من میخوام ...

^^^^^ ^^^^^ ^^^^^ ^^^^^

اون ور:

معلم: بچه ها! فردا قراره بریم جنگل، واسه تحقیق درمورد پروانه هایی که لکه قرمز رو بالشون هاله زرد داره.

بچه ها: میتونیم شب تو جنگل چادر بزنیم؟

معلم: عالیه! میتونیم چادر بزنیم و آتیش روشن کنیم!



این ور:

معلم: بچه ها! فردا قراره بریم بهشت زهرا. رضایت نامه پدر و پولِ سرویس یادتون نره.

بچه ها: میتونیم نیاییم؟!

معلم: رو نمره انضباطتون تاثیر داره! چادر مشکی یادتون نره.



پ.ن: 10 سالم بود، تو اتاق وسطی که الان گلخونه شده؛ داشتم گردنبند درست میکردم، مامانم صدام کرد که برم clip نگاه کنم. یهو یادم افتاد که معلم دینی مون گفته بود: هرکی ماهواره داره، شیطان توخونه شون رفت و آمد میکنه! باخودم گفتم، شیطان؟!!

هنوز 1هفته مونده به محرم، الان 2 شبه که دسته شاه حسین گویان محله مون با طبل افتاده تو خیابون!

پ.ن: همون معلم مذکور، روزِ قبل از تاسوعا، ازروی کتاب واسمون مرثیه خوند. همه بچه ها گریه میکردن. و معلم به من چشم غره میرفت! من هنوزم بلد نیستم خودم خودمو به گریه بندازم!





شاید خصوصی!

بعضی وقتا، واقعا دلم میخواد برم یه جایی که هیچ آدمیزادی دورم نباشه.
اما انگار، حالا حالا ها خیلی کار دارم! آخه هنوز اول جوونیمه ، اول زندگیمه!!!!!!!
... یکی از آشناهای قدیمی، امروز بهم زنگ زد .
گفت داشتم یه آهنگی گوش میکردم، تکنو بود! یادتو افتادم که هد میزدی!
با تاخیرِ چند دقیقه ای یادم افتاد که آره! راست میگه!
همه قدیمیا، هنوز منو یه دخترِ شادِ شنگولِ بیخیالِ پرانرژی که متفاوت و دست نیافتنیه میشناسن.
هیچوقت باورشون نمیشه که من عاشق بشم یه روزی!

پ.ن: باید برم Hitman بازی کنم، شاید خالی شدم.... !


نیازمندیها: خیلی چیزا! که نه میشه گفت، نه میشه خواست!


سخن پایان: یک وجب از خاکِ این ترانه، سهمِ دلخستهء رهایی است که به فردای زخمی می اندیشد

    [ CoMMeN† ]


>