123

در همه دیر مغان ، نیست چو من شیدایی

چله! شب شعر و شراب و - - - - و شادمانی! شبی که با اینکه به فال اعتقاد نداری، اما بازم دوس داری حافظ و وا کنی و بهت بگه:
ای در چمن خوبی رویت چوگل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوشبو ...
دوس داری، با کسایی که دوسشون داری باشی و اونقد انار بخوری، که آرواره هات تا دو روز از کار بیفتن!
دلت میخواد اقلا یه شب از عمرت، همه چیو فراموش کنی و فقط خوش باشی...



پ.ن: چله خوبی داشته باشید.

 

5سال پیش، یه شب، اومد یه قلم ازم گرفت و رو برگِ خاطره‌هام نوشت ::

عسل!


عسل، واسه من، واژه‌ای یادآورِ یه پارادوکسیه از نزدیکی و دوری، غم و شادی، عشق و نفرت، خنده و گریه، آرامش و خشم ...

عسل، همیشه شیرینه، اما هیچوقت دل رو نمیزنه.

عسل، علاوه بر خاطره، یه یادگاریه، در گذرِ نوجوانی به جوانی ...

همیشه وقتی غمگین میشدیم، فقط کافی بود 5 دقیقه با هم حرف بزنیم! دیگه مگه میشد مارو جمع کرد!

تا 5 ساعت فقط میخندیدیم! دل درد میگرفتیم و از چشامون شرشر آب میریخت!!

هر شب و روزمون یه خاطره بود، که هرگز تکرار نمیشن ...

*****

یه سال از روزِ رسیدنِ عسل به عشقش میگذره. مث همیشه، واسش آرزوی آرامش و خوشحالی دارم.

میدونم که الان حافظو واکرده و داره شعر میخونه و فردا هم باید واسه سالگردش، یه جشن رمانتیکِ 2 نفره بگیره.

 

دوس دارم بعد از خوندنِ این پست، یادِ قدیما دوباره واسش پررنگ شه و بتونه، واسه چند لحظه ، غماشو فراموش کنه و به یاد اون وقتا فقط بخنده.

شب چله

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : زندگی