سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸


آتشگهِ شعر

به تُنگِ ماهیِ باران ندیده

به شعرِ مردمانِ غم ندیده

به فردایِ تمنایِ اشکِ بیدادِ

پریشان‌حالی‌ قلبِ آرامش ندیده

زمستان را قبای تیر کردند

به دانش ، چشم‌هارا خواب کردند

درخشان جلوهء تن‌پوشِ حق را

به بی‌رحمی، به نفرت ، تار کردند.


در این سردابِ ویرانهء هستی

پناهِ خلوتِ شبهایِ مستی

در اینِ آتشگهِ شعر چه فرجام

که مفلوک است رهِ نفرت‌پرستی ...

    [ CoMMeN† ]


>