جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸


شاید غرور ...

صبرِ این سکوتِ گرانبار

 


در آستانهء لرزشِ یادهای خشکیده

 


چلهء غرور را

 


به شب‌نشینی اشک

 


میهمان میکند.

 


و اسطورهء یخبندان

 


حریقِ محال را

 


بر پتکِ بی‌دلیلِ نفرت میکوبد.

 


و من

 


دراین طاقتِ مستانهء خیال

 


در میانِ خاربته‌های زندگی

 


گلبرگ‌های حقیقت را می‌جویم

 


اما افسوس که همهمهء دیروز

 


لذتِ سودایِ فردا را

 


در حالِ انتظار

 


بی‌رمق میکند.

 


و من هنوز

 


به کوتاهی‌ عمر

 


به پوچیِ زندگی

 


به گستاخیِ عشق

 


همچنان میخندم ...

    [ CoMMeN† ]


>