123

سکوتِ شعر

زمستان، اسیرِ چشمِ شب شد

شبِ دلگیرِ بی‌فردا،دیگربار سحر شد

به زندان، تنِ رنجورِ امّید پوسید

زِ ریشه، کینهء نفرت سخت‌تر شد

زیستن، در آغوشِ لحظه نرم‌نرمک

زِ تَنگِ عادتِ بیهودهء دیروز فنا شد

قطره مرد،درد حک شد و بی‌مرگی

نگاهِ خشکیدهء چشم را هم‌بستر شد

در راه است، گردبادِ بیزارِ نهایت

گرچه خواستن، در سکوتِ شعر گُم‌تر شد

 


نیازمندیها:
تلی از خاکستر، شمعی از ترانه و حرفی از بودن.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†