123

التیام ناچاری

به تلخی همین گل‌واژه‌ها


چراغِ آسمانِ فردا تاریک است

 


و شبِ چرکینِ بی‌مه

 


از پشتِ سیم‌های بی‌خارِ دشتِ بی‌برگی

 


به حسرتِ دشوارِ بشر میخندد.

 


تنها دردِ عشق

 


التیامِ بغضِ هرگز را

 


در خاموشیِ عمر میخراشد.

 


لحظه‌های سرانجامِ حقیقت

 


در بسترِ ناچاری

 


به هم‌آغوشی با درنگ

 


صحنِ امروز را خونین میکنند.

 


سکوت

 


از لفافهء نم‌دارِ فاحشهء نفرت

 


زبان برمیگیرد

 


تا پرتوِ بی‌بهانهء خستگی

 


چشمِ پری را بیش ازین نیازارد.

 


مینوازد شعر

 


با بیچارگیِ موزونِ خط‌های قرمز

 


آنهنگام که ذهن

 


در کشمکشِ بی‌حاصلِ عشق

 


اشکِ کرختی را

 


بر لبانِ بی‌رنگِ دیروز

 


می‌سراند.

 


در گردابِ نهایت

 


پهنایِ غربتِ شفق را

 


کس نتواند شمردن

 


که شب تنهاست

 


و غم تنهاست

 


و من نیز ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، ris†a pena† ، زندگی