123

پروردگارا

پروردگارا!

به من، دلی از سنگ عطا فرما، که احساس را در بطنش کشته باشد...

دلی که هیچگاه غربتِ تنهایی را درک نکند

دلی که تنگِ هیچ احساسی نشود


پروردگارا!

عطا کن گوشی که هیچ نشنود از غزلِ شیرینِ ناچاری

هیچ نشنود از نغمهء آرامش

نشنود موسیقیِ عشق را از قلبِ عاشقی چشم انتظار


پروردگارا!

چشمی عطا کن که نبیند آنچه نباید نبیند

چشمی که هیچگاه، مستِ فریاد نشود

که هرگز از خارِ دردناکِ بودن تر نشود


پروردگارا!

در گمنامیِ حرمتِ آرامش ، نیازی مگذار

که تنِ شکسته ام، به آغوشی آرام گیرد


پروردگارا!

در آستانهء مرگِ این طراوتها

روحی عطا کن

تا همزادیِ آیینه ها را فراموش کند ...


نیازمندیها:: یه imagin هست، که باید بهش برسم!


سخن پایان::
مرهمِ لرزشِ شانه های غرور، در دستانِ عشق، میمیرد هرروز ...

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : ادبی ، ris†a pena†