123

25 سالگی

از اولین دقایقِ سالِ 89 چیزی مدام ذهنم را میخراشد و روحم را.
چیزی که با هیج ترفندی فراموش نمیشود ...25سالگی، نشانِ ربع قرن زندگی، و جوانی ای که به تاریخِ انقضا نزدیکتر میشود
25 سال پیش در روزهایی که جوانان وطن، بدونِ چشیدنِ مزه زندگی، زیرِ رگبارِ بمب و خمپاره میمردند، متولد شدم.
چقدر سخت بود دانستن و فهمیدنِ اینکه در سیاهیِ نادانی، رنگین کمان بودن، چقدر دشوار است.
سخت بود مرگ و زندگیِ چیزی بنامِ اشتیاق، هیجان، آرزو، هدف، انگیزه ، میلِ خودساختگی و شاید چیزی بنامِ زندگی !
لذت بخش نبود هرگز، فهمیدن اینکه خنده گناه است، عشق حرام است، حکمِ بوسیدن مرگ است، هرکه کتاب بخواند دیوانه است، نه گفتن، رسوایی به بار میاورد، رنگ قرمز، نشانه ف ا ح ش گ یست ، آرزو بچگانست، هنر بی ارزش است، پول یا ارث پدر است یا مهر شوهر ...

لذت بخش نبود هرگز، دانستنِ اینکه دانستن عیب است، اینکه سوالهایم جوابی ندارند، دهان را باید بست، نظر ممنوع است، آینده در دستانِ فالگیر نهفته است، دروغ، آبِ حیات است، همرنگ جماعت نبودن ننگ است، زبانت را کسی نمیفهمد، حرفت را کسی نمیشنود، احساست را کسی معتقد نمیشود، نوشتن، حکم شلاق دارد، در خلوتِ خود قدم زدن، نشانه اغواگریست، تنها بکارت نشانهء نجابت است، لذت را باید کشت و احساس را ...

اشتیاقم ابلهانه بود شاید، وقتی دیدم، گّل برای لگد کردن است، درخت برای سوزاندن،آسمان برای فراموشیست، زمین برای کثافت کاری، قلم برای شکستن است، رنگ مظهر دیوانگیست، شعر از عمق نئشگی می آید ...

هیجانم توهم بود شاید، وقتی شنیدم، آینده پر از نبایدهاست، جنسِ مخالف جیز است، قبل از انجامِ هرکاری اجازه واجب است، تفریح قدغن است، دویدن جرم است، رقصیدن حرام است، نگاه کردن ننگ است، اطاعت نکردن کفر است ...


آرزوهای بزرگم رویایی بود شاید، وقتی کلبه گِلی ام در گوشه حیاط، زیرِ قدرتِ شلنگِ آب دوام نیاورد، وقتی هرچه میساختم بزرگان را اندوهگین میکرد، وقتی دیدم آرزوهایم در لیست بایدهای از پیش تعیین شده وجود ندارد، اینجا ایران است، جامعه ام، میهنم طردم میکند، وقتی فهمیدم که زن نصفِ مرد است، و از همان نصف هم فقط سایزِ سینه و باسنش ارزشمند است!

اهدافم خودگول زنی بود شاید، وقتی لمس کردم مزه نسلم را که سوخت و خاکسترش نیز درحالِ سوختن است، وقتی اصرار بر خودم بودن داشتم، وقتی بر خلافِ امواج شنا میکردم و وقتی که شنیدم ...

انگیزه ام وقت تلف کنی بود شاید، احباری برای به هدف رسیدن، کشتنِ روزمرگی، فراموش کردنِ حقیقت، نشانهء بیخیال نشدن و شاید ...

از خواندن، دانستن، دیدن، شنیدن، فهمیدن، کنجکاوی، از جنگ با تقدیری شاید بالجبار از پیش معین شده، پشیمان نیستم، هنوز میخندم، و در دستانِ سیاهی رنگ میپاشم ...
در عمقِ پر بودنم احساسِ پوچیِ بیشماری میکنم ...
و شاید بزرگترین موفقیتم این باشد که من ، چیزی بنامِ زندگی را ، در خیالم خیلی کرده ام !

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : زندگی ، ris†a pena†