جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤


My WorlD iS BreaKin; Fool eNouGh To Fall aGaiN

من چیزی از آبی رود نمیخواهم

چیزی از دشتهای گسترده نوازش

از سایه درختان کاغذی

و از پنجره‌های شبزده .

مغز بی‌پروای من

هنوز

در خاک باغچه پریده‌رنگ اعتماد

بدنبال بذر عدالت میگردد.

هرگز توقف نخواهم کرد

هرگز در میان مویرگهای مسموم حیات

به غمهای تنگ و خونین آدمی

نخواهم گریست.

من

به غوطه‌ور شدن خیالی در نگاه

و به افشره گلهای یخ مینگرم

میسوزم از این بیگانگی‌های غریب.

من

دلم

این دل دیوانه‌ام

یادگار قرنی‌ست که در آن

آدمیان

به سجود دیروز

برای لذت دو قطره خون

پشت درها نماز میگزاردند.

Flute

    [ CoMMeN† ]


>