123

I Still Feel The PaiN

 

 

* *
دفتر زندگی را میگشایم
سر سطر مینویسم:
تولد.
معلم‌مان سخت‌گیر و عصبی است،
میگویند اسمش زمان است.
میگوید بنویس :
روزهای زندگی
خوابهای کودکی
آرزوهای جوانی
شبهای اقلیمِ تنهایی
درخشش ستاره عـ...
به عشق که میرسم
مرکب قلم تمام میشود.
معلم قلمی دیگر بمن میدهد.
فرصتی نیست
امتحان رو به اتمام است
و جای هیچ تقلبی نیست.
مینویسم:
"طَلاشِ دستیابی به حَدَف"
زمان فریاد میزند:
"حواست را جمع کن."
کاغذ را قلم خورد میکنم
اما طَلاش، جور دیگر نیست.
جمله‌ها سخت‌تر میشوند:
" در چله‌نشینی‌های غریبانه عمر،
چشمه صبر از درگاه امید میجوشد
تا زندگی را از استواری سیراب کند..."
وقت تمام!
امروز هم معلم، طَلاشم را خط زد،
و بالای حَدف نوشت:
حواست را جمع کن!
اکنون سالها از آن دوران میگذرد،
و من میدانم،
که طَلاش، جور دیگر نیست،
و حَدَف هر جور دیگر که‌نوشته شود،
باز میگویند غلط است ...

* از دفترخاطرات یک ستاره‌شناس پیر.

ستاره شناس

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها : اجتماعی