دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥


FuR eLiSe

و آنگاه ابرها غریدند

وبادها تازیانه‌زنان

رگبار آسمان را درو کردند.

ومن،

تنها خندیدم!

هرگز نخواهی فهمید،

هرگز عطرِ شبنم‌کوبی‌های گلِ خرزهره را

حس نخواهی کرد.

ومن،

زوزه گرگی را میشنوم

که در شبهای بی‌مهتاب

احساسِ سردش را

زوزه میکشد.

 

برو به زندگی بگو

تن‌ِ خاک‌آلودش را

با اشکِ درختان بشوید.

بگو چین‌های صورتش را

از مرگ نپوشاند.

 

ومن،

بر مزارِ دیروز،

در آغوشِ فردا،

امروز را میگریم...

 

    [ CoMMeN† ]


>