123

NoThiNG eLSe Ma††eRs

ماهی سیاه کوچولو به مادرش گفت : ... من می خواهم بدانم که ، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ...

 

ــ حرفی که میخوای بگی، اما تا میبینیش سکوت میکنی.

ــ زنگ تلفنی که منتظرش بودی، اما اونی که میخوای نیست.

ــ احساس نیاز میکنی، اما غرورت اجازه ابراز نمیده.

ــ توهم دلچسبی که هر لحظه باهاته، و هرلحظه بیشتر دلتنگ میشی.

ــ کلمه ای که تموم زندگیتو میریزه بهم.

ــ تخته ای که هرروز صدای شکستنش تورو عذاب میده و تو نمیتونی کاری کنی.

ــ مشکلی که حل شدنی نیست، به هیشکیم نمیتونی بگی.

ــ حسی که هز کاری میکنی بریزه بیرون نمیشه! و تو باید هرروز سرکوفت بیشتری رو تحمل کنی.

ــ تیکه ای از فیلمی رو که 100بارم ببینی، سیر نمیشی.

ــ استادی که اصرار داشت، مانا نیستانی یه خانومه!

_ استادی که آخرِ کلاسِ برنامه نویسی گفت: قبل از هرچیز، بدونید که مسلمانید!

 

_ آری! زندگی شاید همین باشد!

پرواز ماه، در شب تاریکِ تنهایی، نگاه مظلوم گربه‌ای به لبهای خشکیده تو!

... از جاش بلند شد، جر جر ِ آهنی که از آسمان بر نافش آویخته بودند، سکوتِ شب را بر هم میزد...

††+††+††+††+††+††+††

پ.ن: هایکو نویسیَم خوبه. شاید منم امتحانش کردم!

پ.ن: بهونه همیشگی! امتحان داریم!

††+††+††+††+††+††+††

پرسش: نظرتون راجع به این عکس چیه؟

baraka 

نیازمندیها: 2عدد کبوتر، 1 گربه کوچولو، 3 بچه گرگ، 4 پیتزا مکزیکی بزرگ... از پذیرایی افرادِ بشر معذوریم!

سخن پایان:

Trust I seek and I find in you ,Every day for us something new ,Open mind for a different view

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی