123

SaiLiNG aWaY

وقتی مث یه آدامس که لای گره های فرش دستباف تبریز چسبیده، و با هیچیم پاک نمیشه، اینم مارو چسبیده ول کنم نیس!

وقتی حسِ بی توجهی به کسی که کمبود محبت داره و دوس داره همه بهش توجه کنن، مسرت بخشه!

وقتی دخترایی با سکسی ترین لحن با استاد میلاسن...

وقتی مردی کنار زن و بچه اش به دخترا چشمک میزنه...

وقتی بعضی از آدما زود جوگیر میشن...

وقتی فرد عزیزی به خاطر پول زبون میریزه...

وقتی کودکی ، کودکیش رو با رفتار بزرگترها عوض میکنه، و همه جوانی 21 ساله رو کودک میدونن ...

وقتی دختری کلاس رو به آرایش غلیظ و مانتوی کوتاه میدونه ...

وقتی کار به جایی میرسه که به مامانتم نمیتونی اعتماد کنی ...

وقتی دوس پسرِ طرف بیاد بهت بگه این بدرد دوستی نمیخوره، ولش کن ...

وقتی شهریور، تو تبریز داغِ داغ میشه ...

 

اونوقته که باید خندید! و خندید و ... خندید!

 

نیازمندیها:: به کلمه ای بنام شانس، _که گویا با ظهورِ فردِ قایم شده تان پیدا خواهد شد!_ نیازمندیم!

سخن پایان:: کری شنید، که لالی گفت: کوری دیده بود که چلاقی میدود...

CHilD

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها : زندگی