123

Kill The LiGht FoR a LOVeLoRN

 

 

آخر این قصه چه جوری تموم میشه؟

یه روز یه آدم بیکار و عقده ای و مازوخیسمی، یه عروسک شکسته پیدا میکنه، میخواست لگدش کنه اونور، یهو عروسکه زبون وا میکنه میگه: بچه آدمها بهم رحم نکردن، تو یکی اذیتم نکن! عوضش میتونم 2 تا آرزو واست برآورده کنم.

آدمِ بیکار قصه، میبینه تنوع داره قلقلکش میده، میگه باشه! آرزوی اولم اینه که میخوام یه بیماری لا علاج بگیرم! ... با خودش فکر کرده بوده که بعدن میتونه ارزو کنه خوب شه!

آرزوش برآورده میشه و روز به روز ضعیفتر میشه، تا اینکه...

تااینکه یه روز عاشق یه عقده ای دیگه میشه، آرزو میکنه که تا آخر عمرش مال هم بشن ...

 

1. متوجه میشه که طرف مشکل جنسیتی داره و باید عمل کنه!

بعد از مدتی، دوای مریضیش پیدا میشه و خوب میشه! اما مجبوره که تا آخر عمر درازش با همون یارو زندگی کنه.

2. چند روز بعد، از شدت مریضی میمیره.

3. از خواب میپره و قول میده که دیگه عروسکاشو اذیت نکنه.

4. عشقش تصادف میکنه میمیره، و خودش از شدت غصه سکته میکنه میمیره.

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : طنز