123

در شعر من برهنه شو

 

 

در وقفه تپش‌های این سرزمین،

حسرتی ناهنگامِ زمان را طلوع کرد.

حسرتِ نابِ یک بوسه داغ،

بر مژگان پرتلاطمِ آتشِ اشتیاق.

امشب،

در گرداگردِ سوالهای بی‌پاسخ،

کدامین غرور را برقصم؟

دستانِ نوازش را

برسرِ کدام فریاد بپرورانم؟

کاش خستگی‌ها را

با تلخیِ سرطانِ اعتماد

به در نمیکردند.

کاش از پرتوِ دل‌نگرانی

میشد به سرچشمه آغاز

رنگی دگربار ترسیم کرد.

کاش شبم را ...

خنده‌های بی‌دریغم برتو باد

ای زندگی!

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی