پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥


TheRe iS No PaiN You aRe ReCeDiNG

درگیری در انتهای احتیاج فراموش شده است.

دریغ از گوشی که فریادِ نگاههای گنگ را

در سرچشمه نوازش دریابد.

به کدامین اشک فروریزم؟

تا شاید گورستانِ متروکهء دل

برگهای پاییزیش را از باد پس گیرد

و انتظارِ برف از آمدنِ فردا،

به وصالِ تاریکیِ آرامش

سرخیِ دوباره بخشد.

دستانت را با لالاییِ نتهای مسحور کننده

جادویی تازه بخش.

بگذار که تنِ خشکیدهء شب،

از تراوشِ نواها

تن‌پوشی تازه دریابد.

 

    [ CoMMeN† ]


>