123

لالایی

1. بادها دلتنگند، دستها بیهوده، چشمها بیرنگند، یادها میگندند، دوستت دارم ها... چه کوتاهند!

2. ...داشت موهاشو جلو آینه شونه میکرد ، که یهو آینه بهش گفت: هیچ میدونی بدون تو زندگی چقدر قشنگ میشه؟

3. رایحه خوش خدمت را از موهای کپک زده اصول گرانمایگان دریابید!

4. چه خوبه آدم همیشه، یه کاری واسه کردن داشته باشه ... به قول شاعر گفتنی : ناخن سرخ دست تو ، باغچه تب کرده من...

5. درگیروداد سوزن سوزنهای سرمای پاییزی، سگِ افسار گسیخته ای در میان آشغالهای باغچه خانه همسایه، عشق را بو میکشید.

6. زندگی شده مثل شویدهای آشِ دوغ اردبیل!

7. و زندگی همچنان میگذرد ...

نیازمندیها:: به یک کفگیر آهنی، جهت کندن ته دیگ خورشتِ غربتمان نیازمندیم.

سخن پایان:: حریق دعوت نوازش را توهم میکنم و تن پوش نجوای تو ، از گرفتاری بوسه شبگردِ آشغال، به افسوس رویای تاریک میخندد.


  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی ، زندگی