شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥


WeeKeND

1. "وقتی به خورشید رسید، خودش سایه شده بود."
این را گفت و رفت ...
آنچه مهم است، بودنِ آشفته بازاریست که از چشمه خاطراتِ خشکیده‌اش فریادِ رهایی سر میدهد.


- مادر؛ در تاریکیه روزهای تبدارِ شعرهای نفرت‌بار، چگونه بانگ برآرم که آرامشم را تنها بگذار؟
- پدر؛ برای خوابِ سبزِ ترغیب، چرا رگهای بنفشِ انگشتانت را نمیشکافی؟
- مادر؛ میشود ناخن‌هایت را آرامتر بر دیوارِ سکوتم بکشی؟ تنِ دردناکم مورمور میشود!
- مادر؛ میشود گلدانِ باخیا را از جلوی پنجره برداری؟ میخواهم جنگلِ سوخته را بهتر ببینم...

2. پیکان جواد مسافرکشی دیدیم ، که uN aMoR گوش میکرد!

3. بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد، سارا به سین سفره مان ایمان ندارد، بعد از آن تصمیم کبری، ابر ها هم یا سیل می بارد و یا باران ندارد، بابا انار و سیب و نان را می نویسد، حتی برای خواندنش دندان ندارد...
انگار بابا هم کلاس اولی هست هی می نویسد: این ندارد آن ندارد.... بنویس کی آن مرد در باران میاید؟؟ این انتظار خیسمان پایان ندارد... نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد...

4. از فتوای روزی یک تخم مرغ برای هر جوان، رسیده‌ایم به روزی یک تکه نانِ خشکِ بیات ! بس است! زنده میماند! جوان است!

5. وتو بازهم بگو: عشق است، باز این ترانه‌ها را عشق است!

††††††††††††††††††††††††

 

سخن پایان:: اندک سوسوی یکتا غبارِ بی حاصل را، با پتکی از افسوس میربایم!

نیازمندیها:: بماند!

    [ CoMMeN† ]


>