123

LauGhiNG FoR †He DeaD MoONLiGH† - I

به پلیدیِ نفرت‌بارِ زمانه میخندم،

به تهی بودنِ اشکِ بهانه میخندم،

به بی عمقیِ حسِ شعر و ترانه میخندم،

به دلبریِ بیدلانِ خفته در برف،

به چشمانِ بی‌احساسِ عشق میخندم.

به صورتگرِ دجالِ توهم میخندم.

به تنگ‌دستیِ سفره‌های هفت‌سین،

به غرورِ مُردهء مَردِ زمانه می‌خندم.

میخندم به تراوت‌گهِ شبنم، که دیرگاهیست کدر است.

میخندم به هوای ابری، که صدای گوش‌آزارِ چمن است.

میخندم به سوگواری ملت، که بحری دگر است .

میخندم به شهوت، بوسه‌های دروغین محبت .

میخندم به اُپرای سیاست، که فالش میخواند،

میخندم به درگیریِ نوپایانِ قدرت،

من به آشفتگیِ عشقِ ولایت میخندم.

من به نادانیِ دانایانِ بزرگ میخندم.

من به تو میخندم، که از تبِ شقایق بی‌خبری،

من به او میخندم، که از شمِ سیاهی میترسد،

من به تنهایی خود میخندم، به وجودم ، که پرِ از شعرِ نگفتست.

من به عشق میخندم، به جوانی، به احساسِ درنگِ ناگهانی.

من به دروازه گم گشته این شهرِ جهالت میخندم.

من به شب میخندم، به خوابهای طلایی، به رویاهای آتشینِ زندگانی.

من به خدای بی‌امانِ سرنوشتِ جاودانی میخندم...

 

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی