123

QuieRo DeJaR PeNSaR eN †i

عروسکِ برجای مانده از تاراجِ سرنوشت را

با خود به تابوتِ شب‌گرفته ام میبرم.

شیطانِ مهربان، برایمان قصه‌ای شیرین

از قطره اشکی میگوید،

که در زندانی گمگشته،

شعرهای تلخش را بر رگهای خاک مینویسد.

هوهوی جغد،

با نوای محزونِ شاخ و برگهای مه‌آلودِ جنگل

دلنشین ترین موسیقی را می‌آفریند.

از این پس ،

دیگر فریادهای گنگم،

گوشِ شب را نخواهد آزرد ؛

دیگر دیوارهای خونین،

ترس کودکانه‌ام را به سخره نخواهند گرفت.

  
نویسنده : eXo†iC ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها : ادبی